بخشی از داستان
کاغذو گذاشتم جلوم و خواستم یه داستان بنویسم. ایده ام حول و حوش یکی از حروف الفبا می چرخید که سی هزار سال بود می شد اونو خورد و ماکسیم گورکی سیصد صفحه دنبالش گشته بود، بدون اینکه خیلی بهش پرداخته باشه؛ و مسیح ،که به نوعی این حرف بود، خودش رو در شام آخر با پیاله های شراب تقدیم کرده بود به رفغا؛ و جامعه ی مسیحی که خیلی به این حرف ما اهمیت می دن قبل از جنگ جهانی اول بود که فهمیدن قداست بعضی چیزها از جمله این حرف، دیگه صرف نداره و مسیحی که زمانی براشون روی آب ها راه می رفت حالا تو کیسه پلاستیکای بزرگ تو سوپرمارکت های بزرگتر بود.
این حرف ده روزی بود روی میزم جا خشک کرده بود. در واقع می خواستم اسم داستان رو گفتگو با یک کپک بذارم اما با اتفاقاتی که بعدش افتاد پشیمون شدم. البته اینطور نبود که با کپک صحبت نکرده باشم. نه، یک چیزهایی بینمون رد و بدل شد. نصفش حرف بود و نصفش یه سکوت سراسر همذات پندار گونه. سعی می کنم سه چهار خط دیگه به گفتگومون بپردازم چون به هر حال شاید دلیل اینکه اسم داستان رو تغییر دادم مهمتر باشه. خب همه چیز با یه حادثه شروع شد و من نمی دونم چطور باید از حادثه ای که همین حالا داره اتفاق می افته حرف بزنم. حتما شما هم تابحال متوجه یه غلط املایی تو هشت خط بالاتر شدید. خب چه می شه کرد، در جریان یه حادثه چه کسی به اینکه انشای صحیح رفغا چیه اهمیتی می ده، درست همونطور که وسط آتش سوزی های زندانی در هندوراس کسی به اینکه هم سلولی اش سه هفته ای می شد جورابش رو نشسته بود، اهمیتی نمی داد.
 "هی بابی! اگه ازین آتیشم جون سالم به در ببریم حتماً از بوی گند جورابای تن لشت می میریم."



سرانجام طاقت اش از این همه طاق ماندن، طاق شد. از آن طاق چوبی ویران شده تکه چوبی کند، چشمانش را بست و به سمت او دوید. طاق طاقی درآمد و آینه ها شکست. دیگر چیزی نمی دید. جز تاریکی و بی نهایتی که زیر طاق آسمان نه آغازی داشت و نه پایانی. مرد ده ها سال بود میان انعکاس خودش زندگی می کرد و بر طاق ابروی کسی مِی خورده بود ، که هرگز وجود نداشت!  



نفس کشیدن هایم نمی تواند جای خالی سیگارم را پر کند، درست همانطور که فکر کردن به تو و خیالت نمی تواند نبودن هایت را برایم جبران کند...



همهٔ ما آدما یه سری حباب ایم... باور کردنش برامون سخته... اما ما جز حباب هایی که به آهستگی از کف رودخونه بیرون می زنن و داخل هوا سرگردان و شگفت زده غوطه ور می شن چیز دیگه ای نیستم. خیال می کنیم پوستی که درش هستیم خیلی کلفته و جامون حسابی امنه. دریغ ازین که این پوست حباب آنقدر شکننده است که با کوچکترین لمسی نیست و نابود می شه. ما زمان رو کشدار حس می کنیم. روز به دنیا اومدنمون به نظرمون به قرن ها قبل برمی گرده و احساس می کنیم حالا حالا ها اینجائیم. نمی دونم. شاید اون باکتری هایی که تنها چند ثانیه یا حتی چند صدم ثانیه بیشتر عمر نمی کنن هم احساسی مشابه ما داشته باشن. شاید تو اون یه ثانیه عاشق بشن، عشقشونو از دست بدن، مغرور بشن، سفر کنن، شاید هم کلافه بشن و حوصلشون از لحظه های تکراری زندگی سر بره یا شاید یک ثانیه شاد و سر زنده باشن. و همه ی اینا سفر یه حباب سردرگم در آسمانی طوفانی است که حباب به این سو و اون سو می ره و بعد تنها با لمسی محو و ناپیدا می شه. با اینکه تنها خاطره ای که داره زندگیه! و همین باعث می شه احساس کنه همه چیز زندگی ئه! و این زندگی تمومی نداره و همین حس باعث می شه احساس کنه زمان طولانی ای گذشته و عمر درازه! و برای همین با این حقیقت دچار تضاد می شه که همه می میرن! احساسش و درکش در تضاد قرار می گیرن و این برای آدم تحمل ناپذیره. مثل اینه که سالها روی یه ‌جاده مطمئن را بری و یهو بنگ! میرسی‌ به یه دره عمیق، جاده‌ئی که به صاف بودنش عادت داشتی‌ و مدت ها در صفحه ی صاف و پر مانعش راه می رفتی ناگهان به انتها می رسه و یهو با یه دره عمیق مواجه می‌شی، و ادم دچار درخودماندگی می شه از اینکه چرا جاده اونطوری نیست که همیشه احساس میکرد. می میره و به تعبیر خیام کوزه ای خاموش می شی که روزی از کوزه ای گلی آب می خوردی که خود روزی انسانی بوده و حالا تو آن کوزه ای می شوی که انسانی در تو آب می خوره. همه ی ما کوزه هایی هستیم که تنها لحظه ای، شاید به اندازه ی یک رویا شروع به سخن گفتن و زندگی کردن می کنیم و باز مثل زمانی که گیج و منگ یک رویا باشیم چشم باز می کنیم و دوباره در سکوت و آرامش ابدی کوزه بودن پایدار می شیم تا شاید حباب های دیگری سر از رودخانه ی هستی برون بیارن و باز بالا برن و رویاهایی بشن لغزنده در یک دنیای سراسر پرهیاهو و شلوغ که مثل کتری ای روی اجاق مدام غل می زنه و حباب هارو به سرعت به هوا می فرسته تا زندگی های کوتاهی باشن از انسان که خیال می کند خود است! غافل ازین که او غیر از حبابی جدا یافته از آن پیکره ی عظیم آب در حال جوش، هیچ چیز نیست...


بخشی از داستان:

هیچ وقت، هیچ کس نفهمید چطور اون قدر بزرگ به دنیا اومد. مادرش یه زن لاغر مردنی یه متر و شصت سانتی بود که بعید به نظر می رسید تونسته باشه بچه ای یه متر و پونزده سانتیو تو شکمش جا داده باشه و از اون بدتر هیچ کس باور نمی کرد چنین هیولایی بتونه از اون زن بدبخت خارج بشه. بعضیا می گفتن بد وقتی تو راه بوده بزرگ شده. یعنی در همون حال که دکترا داشتن به زور می کشیدنش بیرون. اسم بدی روش نذاشته بودن اما بد اینقدر بد بود که هیچ کس اونو جز بد به هیچ اسمی نمی شناخت. وقتی هفت سالش بود یه سبیل کوتاه مخملی داشت و با اون هیکل یک متر و شصت و هفت سانتی ش همبازی ای نداشت. مدرسه نمی رفت. نه به خاطر اینکه گنده بود، بلکه به این دلیل که هنوز زبون باز نکرده بود و انگار مغزش شب و روز فقط تمرکز کرده بود روی بزرگ شدن سریع بد. هشت ساله بود که برای اولین بار گفت ماما و هر چه قدر تلاش کردن نتونستن بش یاد بدن بگه مامان چون به نون که می رسید زبونش قفل می شد و بعد هر چی زور می زد از حنجره ش صدایی در نمی یومد. بالاخره وقتی دوازده سالش بود تونستن با آرزوهای خوب بفرستنش مدرسه و اونم نمره های بد رو می آورد خونه. تمام تلاشای معلما برای یاد دادن کوچیکترین چیزی به بد بی فایده بود و مدرسه برای بد جایی نبود مگر محلی برای سر به سر گذاشتن و بازی کردن با بچه های همسن و سالی که بد در نگاهشون یه غول بی شاخ و دم لال بد بود. همه خیال می کردن کودنه و نمیتونه چیزی بفهمه. اما یه روز درو باز کردن و دیدن بد یه اسلحه گرفته دسش و داره تند و تند حرف می زنه.
ببین ریفیق،تو د..یا دو جور آدم هس،آدمایی که ط..اب دور گرد..شو..ه و آدمایی که ط..ابو  با اسلحه ..شو..ه می گیر..  .چو.. ط..اب دور گرد.. م..ه ،سهم م.. باس از ..صف بیشتر باشه.


اولین باری که او را دیدم خاموش و آهسته و تنها روی یک نیمکت سبز وسط پارک پشت به من نشسته بود و قلبم برای دیدن او برای اولین بار می تپید. ‏
آخرین باری که او را دیدم خاموش و آهسته و تنها روی یک نیمکت سبز وسط پارک پشت به من نشسته بود و با چشمانی بسته آهنگی را گوش می داد که به جای خداحافظی برایش زمزمه کردم. و اینبار قلبم نمی تپید بلکه این تنها قطرات ذوب شده ی قلبم بود که داغ داغ از چشمانم جاری بود و او را می دیدم؛ خاموش، آهسته، تنها. ‏

زمان می گذرد.
همچون اتوبوسی که همیشه ما را جا می گذارد و هیچ وقت در ایستگاه توقف نمی کند و ما مسافرانی خسته که همیشه به دنبال اتوبوس می دویم و هرگز به آن نمی رسیم.
و اما کسی هم هست که همیشه روی نیمکت ایستگاه می نشیند و با هر بار عبور اتوبوس تنها لبخندی ناشی از رضایت می زند. او به آواز پرندگان گوش می دهد. 


Jeff Beck - Nessun Dorma زمزمه ای بر این مطلب

باران! چقدر از تو خوب گفته اند. تو الهام بخش شعرا بوده ای و آغازگر رابطه های عاشقانه. تو زمین ها را آبیاری کرده ای و چشمه ها را جوشان. دل ها را با نوای لطیفت آرام ساختی و درد ها را با خنکای وجودت التیام بخشیدی. با عطر خاک باران خورده آدم را سر مست کردی و با موج های کوچک قطره هایت روی آبچه های وسط کوچه، چشم ها را نوازش دادی.
اما افسوس که تو ای باران، اکنون به میله های زندان کوچک اتاقم می مانی که از آسمان ها تا زمین را فراگرفته ای. ایستادن در زیر قطره های سردت اندوه قلبم را تازه می کند و دلم آنچنان می گیرد که آبگرفتگی پیاده روها در برابر آن قطره ای است در مقابل دریا. آسمان ابریت آینه ی دیواری خاطراتم است و رعد و برق هایت خشم های فرو خورده ی تمام این سال ها.
باران! کاش میله های خیس ات را لحظه ای کنار می زدی و مرا با خود مثل آبشاری که از پائین به بالا می ریزد با خود بالا می بردی تا لحظه ای بیرون از این زندان ریه هایم را از هوای بی اندوه پر کنم. می دانم ای باران. تو بسیار قبل از آنکه ما گریستن را بیاموزیم و هزاران سال قبل از آنکه رنج هایمان علیل مان کند، بر تمام زمین گریستی
 و می گریسی
 و خواهی گریست...
آه! آهنگ داشت فراموشم می شد. خلاء سکوت آنقدر اینجا چگال است که اگر موسیقی نباشد هر آن در مرکز سیاهچاله اش غرق می شوم...‏
دلتنگی برای مرگ
قوطی کنسرو های له شده
قلب های بسته ی تاریخ گذشته
انسانی در میان گردباد

و تو همچنان تاریخ شمار ساعت رنج های من خواهی بود

تو یک دیواری و به قبری می مانی که برخلاف قبرهای مردگان عمودی ایستاده ای. تو ای انسان. تو دیگر مرده ای عمودی بیش نیستی....
بخشی از داستان:

دستم را در هوا تکانی دادم و در حالی که سرم پائین بود و آرغ می زدم یک شات دیگر برندی سفارش دادم. او کش آمده و تصویری شده بود که هر چیزی را که به او نزدیک بود، اعم از دماغ و لب هایم را، برجسته و باد کرده و بقیه چیزها را دور و کش آمده نشان می داد. حضورش در آن لحظات که قطره های الکل داشتند کم کم تخت پادشاهی یک امپراطوری داخلی را به زیر می کشیدند برایم ماهیتی بیگانه یافته بود. روشن و درخشان بود با این حال کنه تصویری که می دیدم بیشتر به شمایلی خاکستری و کبود شبیه بود که پیکاسو در پرتره ای از خودش همانطور که دماغش بزرگ و چشم هایش از حدقه بیرون زده و پلک ها و ابروها در این بیش از حد از خود بیرون زدگی محو و ناپیدا شده بودند، تصویر کرده بود. زل زده است به من، فارغ از اینکه گیلاس را به چپ می گردانم یا به راست. به بالا یا پائین. کله اش بزرگ می شود و نگاهی به من می اندازد عاقل اندر سفیه. لپ ها، لب ها و چانه اش بزرگ و سوراخ دماغش آنچنان گود می شود که به غاری چند صد هزار ساله در ویتنام می ماند و یا با آن پیشانی و کله ی کوچک به منگلی شبیه است بی شباهت به مغول ها که در تیمارستان خوفناک سلطنتی بفلیم(1) در لندن زیر دستگاه شوک الکتریکی موهایش به هوا رفته و زیر چشم هایش گود افتاده. او هم با همین میزان تعجب و دهشت به من می نگریست و ما طوری روبروی هم قرار گرفتیم انگار دو علامت سؤال با یکدیگر مواجه شده باشند که حضور و ماهیت هر یک برای دیگری علامت سؤال است و بیشتر سؤالی را به یاد می آورد که خود را در آینه می بیند و هر آن به دنبال جوابی می گردد که نمی تواند پاسخی داشته باشد زیرا صورت مسئله و جواب، هر دو سؤال اند. چه بسا این فقط من نباشم که در شک تصویر من بودگی این انعکاس غرق شده باشم و او نیز به این می اندیشد که آیا من تصویر اویم؟ آیا او می تواند این چنین لگد مال شده، حقیر و پست باشد؟ آیا خود من چنین تصوری در مورد خودم دارم؟ آیا این نوعی خود فریبی برای التیام روح نیست؟
اعتصاب نخطه
دنیای به این بزرگی برای من همانقدر کوچک است که قفسی برای یک پرنده. برای من همانقدر رنج آور است که برای یک ماهی در آسمان، یا یک قناری در دریا، یا اردکی در صحرا و یا نهنگی در شن های ساحل. زندگی در قفس چه مزیتی بر مرگ در قبر دارد. آن هم زمانی که روح ات به خودی خود در زندان تن ات زندانی است و تن ات در زندان زندگی به زنجیر است و احساسات، عشق، دوستی، افکارت و همه همه در سلول های انفرادی کنارت زندانی اند و شب ها آهسته روی دیوار قفست می کوبند... و می گویند:
هیچ چیز برای ماندن نیست... ‏
بنفش است. خودش با دست هایش بافته. روی صورتم می گرفتمش و می بوئیدم، می بوسیدم، آنرا به پوستم می مالیدم و حس می کردم دارد نوازشم می کند. شال ای که برایم بافتی دست های گرمت بود که آنرا به من هدیه کردی. اکنون آن دست ها را از دست داده ام. اکنون آن گرما را از دست داده ام. پوست گلویم از شدت باد سرد و سوزناک، خشک و زخم شده و با این حال شال گردن در کمد است و دیگر نمی تواند دور گردنم پیچیده شود. تو دست های گرمت را از من دور کردی و مرا انداختی میان شعله ای سرد از نبودن هایت.  سوختگی های گردنم را لمس می کنم. آسمان خیلی وقت است ابری است. خبری از برف نیست. تنها سوز است که می آید و زخم می زند بر بدن لرزانم. عشق مثل این ابرها چقدر دوردست، دست نیافتنی است. تنها سایه ی حضور سنگینش را در تمام آسمان ذهنم گسترده اما هرگز نمی بارد و حسرتش را هر روز در دلت می کارد و به جای آن، در فقدان دستی گرم به دور گردنت، سوز استخوان شکن آن گردنت را خشک و زخمی می کند...
چقدر خسته ام. چقدر دلم می خواهد در این سرما بخوابم و چقدر دلم می خواست شال گردن باز گرم می شد و مانند آخرین دستی که در لحظه ی مرگ می فشاری دست هایم را می پوشاند و چشمانم را آهسته می بست...


بخشی از داستان

در شمالی ترین نقاط کم ارتفاع نروژ... یعنی در استپ های قزاقستان... یعنی در جنگل های ماداگاسکار و شاید در سواحل هاوایی شهری بود که راه می رفت. هیچ کس نمی دانست دقیقا چه زمانی شهر تصمیم گرفت تا پیاده روی کند اما شهر علاقه ی عجیبی داشت تا شب ها، وقتی همه خوابند، در تاریکی مطلق اسبش را زین کند و بدون وقفه تا صبح پیتیکو پیتیکو کنان راه برود و همانطور که باد همه چیز را، بجز غباری از خاطرات فراموش شده و نشده، با خود می برد، شهر هم همه چیز را با خودش می برد؛ خانه ها، درخت ها، خیابان های آسفالت شده، رودخانه وسط شهر و حتی اجساد مرده های زیر خاک قبرستان ها و این زندگی را برای مردم هم سخت کرده بود و هم پیش بینی ناپذیر. مردم شب را در سکوت ساحل مدیترانه ای مراکش در خواب می گذراندند و صبح وقتی در را باز می کردند بادی استخوان شکن دانه برف های سرگردان را، که مثل روح هایی گیج زوزه کشان خلاف جاذبه ی زمین رقص براونی شان را روی کف چوبی خانه های درباز شده به پایان می رساندند، وارد خانه ها می کرد. چند تا اسکیموی ساکت و متعجب بیرون در خانه هایی که تابحال ندیده بودند زیر درخت های سبز و کلفت ایستاده بودند و کار مردم شهر این بود که قوطی های رنگ را به اسکیمو ها بدهند و به جایش تعداد زیادی پوست خرس قطبی، فوک و ماهی دودی بگیرند و بعدازظهر را جلوی شومینه های گرم خانه شان سرکنند تا شب بخوابند و صبح در را باز کنند و ببینند جایی در تگزاس مردم شهر همسایه به همراه کلانتر شهر به میدان شهر آمدند تا ببینند این غریبه ها کیستند.
هونولولو تا خیلی سال ها نمی دانست باید چه کار کند. نمی دانست مال کی است. مال شرق است یا مال غرب. نمی دانست  باید پادشاه داشته باشد یا یک سری آدم شکم گنده که گرد توی سالن بنشینند. این بود که یک روز مردم خسته شان شد رفتند و پادشاه را با ماشین زیر گرفتند. بعد شلوغ پلوغ شد و کسی به کسی نبود و خب آدم شکم گنده ها پیداشان شد. یک روز شکم گنده ها پسری را یافتند که نان دزدیده بود. گرفتندش و بابایش را درآورده و دادگاهیش کرده و آبرو از وی ببریده در اذهان عمومی رسوایش کردند. بعد چون آن روزها مردم دستشان بیکار مانده بود یک رای گیری راه انداختند که آیا پسر را با چوبه دار اعدام کنند یا با صندلی شوک دار. و این بود ماجرای تولد دموکراسی در هونولولو. ‏
زیگموند فروید در سال 1926 مشغول آخرین بازنگری ها در تئوری روانشناختی خود بود. داخل اتاق نشسته و غرق در تفکر بود که صدایی از پائین آمد و تمرکزش را به هم ریخت. منشی را صدا زد و پرسید که این همه همهمه برای چیست. مردی به خانه او مراجعه کرده بود و مصرانه می خواست فروید را ببیند. او را پذیرفت. مردی جوان بود که کاملا عصبی به نظر می رسید. از او خواست بنشیند. فروید متوجه لرزش های هیستریک دست و پلک چشم چپ او شد و چون هزاران مورد شبیه این دیده بود شروع به صحبت کرد و از او خواست علت مراجعه اش را بداند. پسر گفت ماه هاست کابوسی تکراری می بیند که در آن پدر خود را با گیوتین سر می برد و دیگر تحمل دیدن این خواب ها را ندارد. فروید پرسش هایش را شروع کرد و در ادامه تلاش کرد مفهوم عقده ی ادیپی که گمان می کرد پسر جوان با خود به همراه دارد و او را رنج می دهد برایش به شکلی ساده بیان کند. سپس از او پرسید پدر و مادرش کجا هستند و متوجه شد پسر چندی است آن ها را رها کرده و به تازگی وارد این شهر شده. فروید به او گفت مهر مادری خود را از ترس پدر رها کرده و برای همین پدرش را رقیب و گناهکار می داند و ناخودآگاهش سعی می کند با گردن زدن پدر این واپس زدگی را جبران کند. داشت حرف هایش را ادامه می داد که پسر صحبتش را قطع کرد. خودش را به فروید نزدیک کرد و آهسته گفت:
اجازه بدهید رازی را به شما بگویم. من یک همجنس بازم و از کودکی علاقه ای به زن ها نداشتم. مادرم یک زن عصبی و بد دهن است و از کودکی از او متنفر بودم. می توانم ادعا کنم در عوض عاشق پدرم بودم و همیشه از رابطه ی آن دو عصبی می شدم.
فروید اخمهایش داخل هم رفت و بعد مشغول تفکر شد. یک روزنامه ی آلمانی روی میزش بود. آن را با یک دست کمی بلند کرد و بعد دوباره روی میز گذاشت. قلمش را برداشت و روی برگه های یادداشت اش نوشت:
هایزنبرگ: احتمالاً اینجا خوابید...

من هرگز از هدایایی که از تو می گرفتم آنقدر خوشحال نمی شدم. نه از تو که کمتر یادم می آید واقعا از گرفتن هدیه ای خوشحال شوم. نمی دانم اشیاء هیچ وقت آنقدر که برای تو و خیلی ها مهم و سمبلیک بودند برای من نبودند. شاید به این خاطر که من هیچ وقت مادی گرا نبودم و یا اگر بخواهم واقع بین تر باشم مادی گرایی من در اشتیاق با تو بودن خلاصه می شد. شاید من هرگز از گرفتن هدایا خوشحال نشده باشم. اما یک لبخندت، گرمای دست هایت، نگاه نافذت و خنکای عطر بدنت همراه با بودنت در کنارم برای من از تمام هدیه ها ارزشمند تر و لذت آورتر بود. شاید لبخند هایم بعد از گرفتن هدیه ای مثل یک کتاب که هرگز آن را نخواندم زورکی بود اما لبخندم با دیدنت آنقدر واقعی بود که گاهی برایت زیاده واقعی به نظر می رسید و شاید به همین دلیل آنرا نفهمیدی یا باور نکردی. شاید به همین دلیل بزرگترین هدیه ات را از من دریغ کردی. تو همیشه از اشیاء لذت بردی. دور و برت را پر کرده ای از اشیاء. با آن ها لذت می بری، شادی می کنی و غمگین می شوی. نمی دانم آن چیزهایی که من از آن ها لذت می برم هیچ کدام در دسترس نیست. اما چیزی است مثل جاذبه ی بین ماه و زمین. چیزی که هر چقدرهم نادیدنی و دست نیافتنی باشد تأثیرش دریاها را جابجا می کند! شاید هم همه ی این ها خیالات است. فیلمی است با سه شخصیت که در آن شخصیت ها تنها نمادهایی تفکیک شده از یک شخصیت واحدند تا تفاوتشان به خوبی نمایش داده شود. شاید من تنها تو را مادی گرا می دانم چون در اعماق روحم می دانم چه گرایش کودکانه ای به مادیات دارم و اینگونه با سرزنش تو به این حقارت خودم سرکوفت می زنم. شاید تمام این ها کش مکش های یک روح ناآرام باشد و تو در آن تنها یک خیالی تا من بخش هایی از روحم را مثل برچسب روی تو بچسبانم. با این حال من همیشه در دوست داشتن هایم ساده و کودک بوده ام و هیجان قلبم با هر بار دیدنت همیشه آن ظرافت کودکانه را برایم تداعی کرده است. اما سرخوردگی تنها عاید این احساسات کودکانه و ساده بوده و هست. و برای این است که تمام این دنیا جز یک ماشین بی روح آهنی و یک کابوس دردآور جلوه ی دیگری برایم ندارد و برای همین است که گاهی آرزو می کنم:
کاش می شد به سرزمینی سفر کرد که جواب دوستت دارم، نمی خواهم دوستم داشته باشی، نبود.
بخشی از داستان:

شاید من تنها باشم. اما حداقل می توانم نغمه ی مه گرفته و خیس تنهایی ام را به تو هدیه دهم. آنگاه شاید تنهایی ام برایت بشود یک کارت پستال خاک گرفته اما لبریز از احساس از جزیره ای کوچک و پر از قبرستان های متروک وسط اقیانوس آرام.‏ 

اینو با چه بدبختی نوشتم تو کارت پستالو و دادم دست خلبان هواپیما ملخی که می خواست از باند قدیمی که فقط یه راه دراز آسفالتی ترک خورده مربوط به جنگ جهانی دوم تو مجموعه جزایر مرجانی پالمیرا ئه بلند بشه. چند روزیه اومدم اینجا از حشره ها عکس بندازم اما باورت نمی شه حتی یه پشه هم اینجا پیدا نمی شه و جاش توی این جزیره ی بی سکنه ی زپرتی تنها چیزی که به چشمت می خوره آت و آشغال و بطری نوشابس که گوشه کنار ساحل مرجانی پخش و پلان.