دنیای به این بزرگی برای من همانقدر کوچک است که قفسی برای یک پرنده. برای من همانقدر رنج آور است که برای یک ماهی در آسمان، یا یک قناری در دریا، یا اردکی در صحرا و یا نهنگی در شن های ساحل. زندگی در قفس چه مزیتی بر مرگ در قبر دارد. آن هم زمانی که روح ات به خودی خود در زندان تن ات زندانی است و تن ات در زندان زندگی به زنجیر است و احساسات، عشق، دوستی، افکارت و همه همه در سلول های انفرادی کنارت زندانی اند و شب ها آهسته روی دیوار قفست می کوبند... و می گویند:
هیچ چیز برای ماندن نیست... ‏
Links to this post
بنفش است. خودش با دست هایش بافته. روی صورتم می گرفتمش و می بوئیدم، می بوسیدم، آنرا به پوستم می مالیدم و حس می کردم دارد نوازشم می کند. شال ای که برایم بافتی دست های گرمت بود که آنرا به من هدیه کردی. اکنون آن دست ها را از دست داده ام. اکنون آن گرما را از دست داده ام. پوست گلویم از شدت باد سرد و سوزناک، خشک و زخم شده و با این حال شال گردن در کمد است و دیگر نمی تواند دور گردنم پیچیده شود. تو دست های گرمت را از من دور کردی و مرا انداختی میان شعله ای سرد از نبودن هایت.  سوختگی های گردنم را لمس می کنم. آسمان خیلی وقت است ابری است. خبری از برف نیست. تنها سوز است که می آید و زخم می زند بر بدن لرزانم. عشق مثل این ابرها چقدر دوردست، دست نیافتنی است. تنها سایه ی حضور سنگینش را در تمام آسمان ذهنم گسترده اما هرگز نمی بارد و حسرتش را هر روز در دلت می کارد و به جای آن، در فقدان دستی گرم به دور گردنت، سوز استخوان شکن آن گردنت را خشک و زخمی می کند...
چقدر خسته ام. چقدر دلم می خواهد در این سرما بخوابم و چقدر دلم می خواست شال گردن باز گرم می شد و مانند آخرین دستی که در لحظه ی مرگ می فشاری دست هایم را می پوشاند و چشمانم را آهسته می بست...


Links to this post

در شمالی ترین نقاط کم ارتفاع نروژ... یعنی در استپ های قزاقستان... یعنی در جنگل های ماداگاسکار و شاید در سواحل هاوایی شهری بود که راه می رفت. هیچ کس نمی دانست دقیقا چه زمانی شهر تصمیم گرفت تا پیاده روی کند اما شهر علاقه ی عجیبی داشت تا شب ها، وقتی همه خوابند، در تاریکی مطلق اسبش را زین کند و بدون وقفه تا صبح پیتیکو پیتیکو کنان راه برود و همانطور که باد همه چیز را، بجز غباری از خاطرات فراموش شده و نشده، با خود می برد، شهر هم همه چیز را با خودش می برد؛ خانه ها، درخت ها، خیابان های آسفالت شده، رودخانه وسط شهر و حتی اجساد مرده های زیر خاک قبرستان ها و این زندگی را برای مردم هم سخت کرده بود و هم پیش بینی ناپذیر. مردم شب را در سکوت ساحل مدیترانه ای مراکش در خواب می گذراندند و صبح وقتی در را باز می کردند بادی استخوان شکن دانه برف های سرگردان را، که مثل روح هایی گیج زوزه کشان خلاف جاذبه ی زمین رقص براونی شان را روی کف چوبی خانه های درباز شده به پایان می رساندند، وارد خانه ها می کرد. چند تا اسکیموی ساکت و متعجب بیرون در خانه هایی که تابحال ندیده بودند زیر درخت های سبز و کلفت ایستاده بودند و کار مردم شهر این بود که قوطی های رنگ را به اسکیمو ها بدهند و به جایش تعداد زیادی پوست خرس قطبی، فوک و ماهی دودی بگیرند و بعدازظهر را جلوی شومینه های گرم خانه شان سرکنند تا شب بخوابند و صبح در را باز کنند و ببینند جایی در تگزاس مردم شهر همسایه به همراه کلانتر شهر به میدان شهر آمدند تا ببینند این غریبه ها کیستند. آن ها هم پوست خرس قطبی و فوک را به تگزاسی ها فروختند و به جای آن طلا و باروت گرفتند و دقیقا به همین دلیل بود که هیچ کس شهر را ترک نمی کرد. چون در آنجا نه کسی مجبور بود کار کند و نه هیچ کس فقیر بود چون تنها کافی بود ابریشمی را که از چینی ها، با دادن عطرهایی که از فرانسه خریده بودند، گرفته بودند به اشرافیان رم بدهند و به جایش روغن زیتون، ماهی، تابلوهای نقاشی و شراب بگیرند و مقداری از آن ها را به مردم استکهلم در سوئد بدهند و به جایش آهن بگیرند! و این در حالی بود که آن ها اکثرا خوردنی ها را برای خودشان نگه می داشتند با این که خودشان درخت های سیب، انجیر و گیلاس داشتند و رودخانه شان پر بود از قزل آلاهایی که هیچ وقت رود را ترک نمی کردند و مرغ هایی که نسل اندر نسل برایشان تخم کرده بودند. مدتی بود شهر علاقه ی عجیبی به آمریکا پیدا کرده بود و انگار خیال نداشت از آنجا برود. این بود که چندماهی از شرق به غرب می رفت و از شمال به جنوب و در تمام این مدت چیزی برای مردم شهر نبود تا از آمریکائیها بگیرند و به خودشان بفروشند! این بود که یک روز صبح درب خانه ها زا باز کردند و دیدند کلی سیاه پوست آن بیرون زل زده اند به ماهی دودی هایی که جلوی خانه ها روی نخ آویزان بودند. به فکرشان زد ماهی دودی ها را به آن ها بدهند و جایش چیزی دیگر بگیرند اما سیاه ها تازه ار شهر دیگری گریخته بودند و هیچ چیز نداشتند. این بود که مردم شهر چون هیچ وقت جد اندر جد کار نکرده بودند و حتی نمی دانستند چطور باید یک ماهی صید کرد به سیاه ها غذا دادند و به جایش آن ها را به بردگی کشیدند و از آن به بعد کارشان این بود که صبح های آمریکا برده به آمریکائی ها بفروشند و چون هیچ کاری بلد نبودند از برده ها بسیار کار می کشیدند و آن هایی که از ناچاری می خواستند پا به فرار بگذارند می گرفتند و می انداختند داخل اتاقی در بسته تا فردا صبح بفروشندشان. مردم شهر تنها تفریحشان این بود که کنار رودخانه بروند و اسب سواری کنند و بچه ها کار دیگری نمی کردند جز اینکه باید در تمام سال های کودکی اسب سواری یاد می گرفتند. این نه تفریح که یک سنت بود و مردم این سنت را به عنوان دلیلی برای راه رفتن های شهر نسل اندر نسل ادامه می دادند و اعتقاد داشتند اگر این کار را نکنند شهر دیگر راه نمی رود. هر ماه اگر شانس شان سر از قطب یا نوک کوه ها در نمی آورد مسابقه ی اسب سواری برگزار می کردند و نفر اول رئیس تشکیلات بده بستان های شهر می شد و خب این چیز کمی نبود! چون معمولا در این میان سهمی بزرگ برای خانه اش از سهم دیگران کش می رفت و حالا که سیاه ها را برده کرده بودند هر که رئیس می شد چند برابر بقیه برده داشت و می توانست بیشتر! پا روی پایش بگذارد. اما عشق شهر به آمریکا بالاخره به پایان رسید و یک روز مردم از خواب برخواستند و دیدند نه از برده ها خبری است و نه از آمریکا و تا به خودشان جنبیدند از همه طرف لشکری خشمگین از سیاه ها به شهر حمله کردند، درخت ها را آتش زدند، مرغ ها را دزدیدند و مردم را تا حد مرگ زیر باد کتک گرفتند و وقتی مردم شهر خسته و زخمی به خانه ها برگشتند تازه فهمیدند در قلب آفریقا هستند! این بود که دور هم نشستند و تصمیم گرفتند از فردای آن روز هر روز مسابقات اسب سواری راه باندازند چون فکر می کردند شهر از آن ها ناراضی است و برای همین به جاهای خوبی پیاده روی نمی کند! فردای آن روز از خواب بیدار شدند و جایی در نزدیکی رود نیل مسابقه برگزار کردند و شب که خوابیدند و صبح باز بیدار شدند از جمعیت شهر یک نفر کم شد چون یک نفر صبح درب خانه را خوابآلودانه باز کرده و افتاده بود پائین! آن روز شهر کنار دره ی کاتاهوئاسی در پرو آرام گرفته بود. فردایش مردم به کل از خانه ها بیرون نیامدند چون شهر هوس کرده بود وسط اقیانوس آرام شنا کند! و فردایش که از درد گرسنگی بیدار شدند و تصمیم گرفتند آخرین داشته شان را که ظرف های برنزی حکاکی شده ای بود که خیلی وقت پیش از هندی ها گرفته بودند به مردم جدیدی بدهند و به جایش غذا بگیرند باز گرسنه به خواب رفتند چون شهر وسط بیابان کالاهاری ظاهر شده بود! فردای آن روز که باز باز از خواب بیدار شدند دیدند در جزیره ای هستند که هیچ آدمی در آن نیست و بهترین کاری که به نظرشان رسید این بود که از پیر و جوان گرفته تا بچه های هفت هشت ساله همه را در مسابقه شرکت دهند تا از خشم شهر بکاهند. در میان بچه ها پسربچه ای بود هفت ساله که از اسب ها خوشش نمی آمد و چون در همان ابتدای کار از اسبش به زمین خورد مردم خشمگین به سمتش آمدند تا دوباره او را به زور روی اسب بنشانند و چون پسرک از اسب بدش می آمد پا به فرار گذاشت و مردم هرچه در شهر گشتند او را پیدا نکردند و صبح که باز باز باز بیدار شدند دیدند شهر هیچ تکان نخورده و هنوز گرسنه، در همان جزیره ی خالی از سکنه بودند. همه متفق القول بودند که چون پسرک حاضر نشده اسب سواری کند شهر خشمگین شده و تکان نخورده. این بود که راه افتادند در جزیره دنبال پسر گشتن و چون به ساحل مرجانی شمال جزیره رسیدند دیدند پسرک یک جا زیر درخت های گیلاس در میان انبوه پرنده ها نشسته و در حالی که بادبادکی بزرگ هوا کرده دارد از گیلاس ها و تمشک هایی می خورد که مثل تگرگ روی زمین افتاده اند. همه خشکشان زده بود تا اینکه یک نفر فریاد زد غذاااااااااااااااا و همه مثل دیوانه ها به آن جا یورش بردند و شروع به خوردن کردند. از آن به بعد بود که همیشه یک نفر از آن بادبادک نگهبانی می کرد تا همیشه توی آسمان باشد و از آن روز بود که نیوزلند شکل گرفت و شهر دیگر هوس پیاده روی نکرد.

Links to this post
هونولولو تا خیلی سال ها نمی دانست باید چه کار کند. نمی دانست مال کی است. مال شرق است یا مال غرب. نمی دانست  باید پادشاه داشته باشد یا یک سری آدم شکم گنده که گرد توی سالن بنشینند. این بود که یک روز مردم خسته شان شد رفتند و پادشاه را با ماشین زیر گرفتند. بعد شلوغ پلوغ شد و کسی به کسی نبود و خب آدم شکم گنده ها پیداشان شد. یک روز شکم گنده ها پسری را یافتند که نان دزدیده بود. گرفتندش و بابایش را درآورده و دادگاهیش کرده و آبرو از وی ببریده در اذهان عمومی رسوایش کردند. بعد چون آن روزها مردم دستشان بیکار مانده بود یک رای گیری راه انداختند که آیا پسر را با چوبه دار اعدام کنند یا با صندلی شوک دار. و این بود ماجرای تولد دموکراسی در هونولولو. ‏
Links to this post
زیگموند فروید در سال 1926 مشغول آخرین بازنگری ها در تئوری روانشناختی خود بود. داخل اتاق نشسته و غرق در تفکر بود که صدایی از پائین آمد و تمرکزش را به هم ریخت. منشی را صدا زد و پرسید که این همه همهمه برای چیست. مردی به خانه او مراجعه کرده بود و مصرانه می خواست فروید را ببیند. او را پذیرفت. مردی جوان بود که کاملا عصبی به نظر می رسید. از او خواست بنشیند. فروید متوجه لرزش های هیستریک دست و پلک چشم چپ او شد و چون هزاران مورد شبیه این دیده بود شروع به صحبت کرد و از او خواست علت مراجعه اش را بداند. پسر گفت ماه هاست کابوسی تکراری می بیند که در آن پدر خود را با گیوتین سر می برد و دیگر تحمل دیدن این خواب ها را ندارد. فروید پرسش هایش را شروع کرد و در ادامه تلاش کرد مفهوم عقده ی ادیپی که گمان می کرد پسر جوان با خود به همراه دارد و او را رنج می دهد برایش به شکلی ساده بیان کند. سپس از او پرسید پدر و مادرش کجا هستند و متوجه شد پسر چندی است آن ها را رها کرده و به تازگی وارد این شهر شده. فروید به او گفت مهر مادری خود را از ترس پدر رها کرده و برای همین پدرش را رقیب و گناهکار می داند و ناخودآگاهش سعی می کند با گردن زدن پدر این واپس زدگی را جبران کند. داشت حرف هایش را ادامه می داد که پسر صحبتش را قطع کرد. خودش را به فروید نزدیک کرد و آهسته گفت:
اجازه بدهید رازی را به شما بگویم. من یک همجنس بازم و از کودکی علاقه ای به زن ها نداشتم. مادرم یک زن عصبی و بد دهن است و از کودکی از او متنفر بودم. می توانم ادعا کنم در عوض عاشق پدرم بودم و همیشه از رابطه ی آن دو عصبی می شدم.
فروید اخمهایش داخل هم رفت و بعد مشغول تفکر شد. یک روزنامه ی آلمانی روی میزش بود. آن را با یک دست کمی بلند کرد و بعد دوباره روی میز گذاشت. قلمش را برداشت و روی برگه های یادداشت اش نوشت:
هایزنبرگ: احتمالاً اینجا خوابید...

Links to this post
من هرگز از هدایایی که از تو می گرفتم آنقدر خوشحال نمی شدم. نه از تو که کمتر یادم می آید واقعا از گرفتن هدیه ای خوشحال شوم. نمی دانم اشیاء هیچ وقت آنقدر که برای تو و خیلی ها مهم و سمبلیک بودند برای من نبودند. شاید به این خاطر که من هیچ وقت مادی گرا نبودم و یا اگر بخواهم واقع بین تر باشم مادی گرایی من در اشتیاق با تو بودن خلاصه می شد. شاید من هرگز از گرفتن هدایا خوشحال نشده باشم. اما یک لبخندت، گرمای دست هایت، نگاه نافذت و خنکای عطر بدنت همراه با بودنت در کنارم برای من از تمام هدیه ها ارزشمند تر و لذت آورتر بود. شاید لبخند هایم بعد از گرفتن هدیه ای مثل یک کتاب که هرگز آن را نخواندم زورکی بود اما لبخندم با دیدنت آنقدر واقعی بود که گاهی برایت زیاده واقعی به نظر می رسید و شاید به همین دلیل آنرا نفهمیدی یا باور نکردی. شاید به همین دلیل بزرگترین هدیه ات را از من دریغ کردی. تو همیشه از اشیاء لذت بردی. دور و برت را پر کرده ای از اشیاء. با آن ها لذت می بری، شادی می کنی و غمگین می شوی. نمی دانم آن چیزهایی که من از آن ها لذت می برم هیچ کدام در دسترس نیست. اما چیزی است مثل جاذبه ی بین ماه و زمین. چیزی که هر چقدرهم نادیدنی و دست نیافتنی باشد تأثیرش دریاها را جابجا می کند! شاید هم همه ی این ها خیالات است. فیلمی است با سه شخصیت که در آن شخصیت ها تنها نمادهایی تفکیک شده از یک شخصیت واحدند تا تفاوتشان به خوبی نمایش داده شود. شاید من تنها تو را مادی گرا می دانم چون در اعماق روحم می دانم چه گرایش کودکانه ای به مادیات دارم و اینگونه با سرزنش تو به این حقارت خودم سرکوفت می زنم. شاید تمام این ها کش مکش های یک روح ناآرام باشد و تو در آن تنها یک خیالی تا من بخش هایی از روحم را مثل برچسب روی تو بچسبانم. با این حال من همیشه در دوست داشتن هایم ساده و کودک بوده ام و هیجان قلبم با هر بار دیدنت همیشه آن ظرافت کودکانه را برایم تداعی کرده است. اما سرخوردگی تنها عاید این احساسات کودکانه و ساده بوده و هست. و برای این است که تمام این دنیا جز یک ماشین بی روح آهنی و یک کابوس دردآور جلوه ی دیگری برایم ندارد و برای همین است که گاهی آرزو می کنم:
کاش می شد به سرزمینی سفر کرد که جواب دوستت دارم، نمی خواهم دوستم داشته باشی، نبود.
Links to this post

شاید من تنها باشم. اما حداقل می توانم نغمه ی مه گرفته و خیس تنهایی ام را به تو هدیه دهم. آنگاه شاید تنهایی ام برایت بشود یک کارت پستال خاک گرفته اما لبریز از احساس از جزیره ای کوچک و پر از قبرستان های متروک وسط اقیانوس آرام.‏ 

اینو با چه بدبختی نوشتم تو کارت پستالو و دادم دست خلبان هواپیما ملخی که می خواست از باند قدیمی که فقط یه راه دراز آسفالتی ترک خورده مربوط به جنگ جهانی دوم تو مجموعه جزایر مرجانی پالمیرا ئه بلند بشه. چند روزیه اومدم اینجا از حشره ها عکس بندازم اما باورت نمی شه حتی یه پشه هم اینجا پیدا نمی شه و جاش توی این جزیره ی بی سکنه ی زپرتی تنها چیزی که به چشمت می خوره آت و آشغال و بطری نوشابس که گوشه کنار ساحل مرجانی پخش و پلان. ساحلی که هر لحظه در اون سر و کله کو سه هایی که مدام توی دریا دنبال عدد سه می گردن و بعضی وقت ها آدما رو شبیه سه می بینن و برا همین قورتشون می دن پیدا می شه. نه پشه، نه سوسک، نه کفشدوزک و حتی یه مورچه هم اینجا نیست و انگار تمام حشره های دنیا اینجارو وتو کردن. یه خط قرمز کلفت کشیدن دور این جزیره و سالهاست توی سازمان بین الحشره ای پارلمان حشرات تصویب کردن که هیش حشره ای پاشو نباس بذاره اونجا! و به جای اونا اینجا تا دلت بخواد پرنده هست. جوری که وقتی توی جزیره راه می ری فقط دو احتمال هست: یا زیر بارون استوایی هستی یا زیر بارون تاپاله ی پرنده ها! راستش رو بخوای اینجا هیش وخت مه نمی گیره و اون عبارت فقط یه تعبیر نیمه شاعرانه بود چون من همیشه خیال می کردم یه جایی مثل اینجا که آدما توش گم می شن و حشره ها از ترس ارواح عصبانی وامونده از جنگ جهانی دوم اینجارو ترک می کنن باید مه داشته باشه و بتونی وقتی داخل درختای استوایی اینجا راه می ری یه سری قبر قدیمی سربازای اون زمان رو ببینی که تابحال کسی سر قبرشون نرفته. اما خبری از هیچ سنگ قبری نیست و به جاش اینجا پره از قبرستون ساختمون های دربداغون و جاده های طولانی و بی استفاده ای که سنگ قبری شدن برای یه سری سرباز مسخ شده که کم کم تو این جزیره ی جادو شده دیوونه شدن و مردن و حالا روح سرگردون اون ها که دنبال یه سنگ قبر می گرده شب ها روی شاخه های درخت سر می کنه و چون از حشره ها چندشش می شه یه جوری ترسوندتشون که خیلی وقته پا به فرار گذاشتن. به گمونم اونا به کشیده شدن خودکار روی کاغذ هم آلرژی دارن چون وقتی می خواستم بنویسم بالکل جادو شده بودم و نوشتن دو خط جمله که داشتم برای کارت پستال چرک نویس می کردم دو ساعت طول کشید. یهو نگا می کردم می دیدم جای می توانم نوشتم تومیانم یا به جای نغمه نوشته شده منغه و از این جور جادو جنبل ها. نمی دونم شاید عکس گرفتن از حشره هارو گذاشتم کنارو نشستم یه داستان درباره ی ارواح بی خانمان جزیره های مرجانی پالمیرا نوشتم. اما فعلا زیر یه درخت کز کردم و دارم بلند شدن یه هواپیمای ملخی رو می بینم. آخرین بازمانده ی حشرات سلسله جزایر پالمیرا.


Links to this post
در رو به روم باز کرد. کمرم خم بود و چشم هام نیمه باز. خودم رو هل دادم داخل خانه و پرت شدم روی کاناپه. مادر دست های سردم رو گرفت. کمی مالششون داد. دست های زبر و چروک خورده اش رو روی شونه هام گذاشت و بوسه ای به پیشونیم زد. چشم های خشکم رو به سمتش چرخوندم. مدتی نگاهش کردم و تنها گفتم:
مادر، من یک احمقم.
...
در خیابون ها قدم می زدم. کمی مست بودم اما نه اونقدر که منو از شر افکار مالیخولیایی نجات بده. درسته. افتاده بودم تو یه نوار کاست. نوار کاستی که خودش شامل قطعاتی تکراری از یک اشتباه بود و این اشتباه در نوار کاست مدام تکرار می شد و خود نوار کاست مدام بر می گشت و تکراری می شد از تکرار تمام اون اشتباهات. نمی دونم چه مرگم شده بود. نمی فهمم چطور می شه آدم اینقدر اشتباه کنه. چطور دقیقا کاری رو بکنه که براش رنج آوره، با اینکه می دونه راهی که انتخاب کرده جز درد و رنج و نارضایتی عاید دیگه ای براش نخواهد داشت. باز گفتم انتخاب. هر زمان به این کلمه ی عجیب می رسم دست و پاهام شل می شه. حس می کنم دارم بزرگترین دروغ دنیا رو به خودم می گم. موضوع اینجاست که بعد از پشیمونی از خودم می پرسم، آیا انتخابی کرده بودم؟
وقتی به این فکر می کنم که بر چه اساسی راهمرو از بین ده ها راه دیگه انتخاب کردم نمی تونم به این فکر کنم که انتخاب کردم! این فکر از اونجا به کلم رسید که یه روز با ناراحتی و در منتهای ناامیدی و درد و بی حوصلگی روی صندلیم تک و تنها نشسته بودم. صدای تق تقی از پنجره می یومد. نگاه که کردم دیدم یه زن بوره. در واقع نه بور بود و نه حتی یک زن. بلکه تنها زنبوری کوچیک بود با دو تا شاخک کوچیک و لرزون. داشت سعی می کرد وارد اتاق بشه. توی خواب و بیداری بودم و خیال می کردم واقعا یک زن بور سعی داره از پنجره داخل بپره اما بعد تلویی می خوردم و با خودم می گفتم هیچ زن بوری دیوونه نیست داخل اتاق کم نور و بی گل و سبزه و درخت و تهی از طراوت من بشه. و حتی یک زنبور هم! چرا باید سعی می کرد وارد بشه؟ خودش رو محکم به شیشه می زد و باز عقب می رفت و باز خودش رو محکم تر به شیشه می زد. نمی تونستم بفهمم چطور این زنبور دنیای به اون بزرگی رو با اون همه طبیعتش ول کرده و می خواد بیاد تو اتاق من که بیشتر شبیه به سیاهچال های زندان های قلعه های دوران باروکه. آیا انتخابی کرده بود؟ قبل تر ها فکر می کردم انتخاب خیلی ساده است. تو چیزی می خوای، احساسی داری و برای رسیدن به اون راهی رو انتخاب می کنی. به همین راحتی. اما وقتی به زنبور فکر می کنم تمام این استدلال کودکانه و انتزاعی مثل لکه های روی شیشه ی عینکم باعث آزارم می شه و مجبورم می کنه دستمالی بردارم و پاکش کنم. دوستم همیشه می گفت هر کی یه جوریه. یعنی نمی شه انتظار داشت آدما مثل هم باشن. نمی شه انتظار داشت همه یه کارو بکنن. نمی شه زورشون کرد یک انتخاب داشته باشن. تفکر خیلی خوبیه. خیلی هم دموکرات نماست و آزادی فردی رو تاج سر می کنه. مردم دورشو می گیرن و به به و چه چه می کنن و برگه های رأی شونو با آب دهن لا می زنن چون به تصورشون اینطوری می تونن هر غلطی می خوان بکنن. بله تفکر خوبیه. هر کی یه جوریه. من متعجب بودم از اینکه چطور می شه بعد از اونکه صداها هزار نفر در ژاپن، ویتنام و چین در شرق و میلیون ها نفر در آلمان، فرانسه، لهستان، بوسنی و روسیه در غرب و هزاران نفر بر اثر گرسنگی و جنگ در آفریقا و صدها هزار نفر در خاورمیانه و هزاران نفر در آمریکای دور! در همین صد سال گذشته کشته شده ند باز جمعیت بی هیچ سکونی رو به ازدیادی دیوانه کننده پیش بره. چنانچه جمعیت بی هیچ توجهی به پنج هزار نفری که فقط در یه کشور کوچیک مثل سوریه در همین امسال کشته شدن در آغاز سال نو هفت میلیارد شدگیشو جشن می گیره و به دهن اون همه بچه ای که همین حالا دارن از تونل مخوف واژن مادرهاشون سرسر خوران پائین میان آب نبات خونین می ذاره. به خیالم تاریخ انسان شباهت های زیادی به تاریخ جهان داره. با انفجاری آهسته آغاز شده! آدم ها روی زمین به این بزرگی تنها تو یه سری نقاط کوچیک زندگی می کردن و بعد به تدریج بزرگ و بزرگ تر شدن. زیاد و زیاد تر. مثل یه انفجار پخش شدن، دور شدن، متفاوت شدن، شاخه شاخه شدن و حالا تاریخ انسان به یه سرطان، به یه خرچنگ و یا ستاره دریایی شاهت داره که آدما دارن به سرعت از مرکزش دور می شن و هر کدوم که به دنیا میان به خودی خود شاخه ای مجزا از آدمیت رو تشکیل می دن. اینجوری می شه که هر کی یه جوریه! بله درسته، هیچ دو کهکشانی کاملا شبیه هم نیستن. با اینکه همه اون ها از یه انفجار آغاز شدن، از یه نقطه و حالا کهکشان ها بسیار از هم دور شدن. هر کدوم شخصیت و غروری داره و خودش است و خودش داره از بقیه دور و دورتر می شه چون دلش می خواد بی همتا باشه، بتونه سرنوشت خودشو خودش انتخاب کنه. کسی در حرکاتش دخالت نکنه! اما هر عملی رو عکس العملی هست. هر اغازی رو پایانی و هر انفجاری بالاخره انرژیش ته خواهد کشید. روزی می رسه که تمام کهکشان های پیر و تنها از ترس کابوس دوری بی نهایت از دیگران در فضای سرد و تاریک ناگهان مسیرشون رو عوض می کنن و اینبار به سمت مرکز می رن تا کم کم به هم نزدیک بشن و اینجوریه که کم کم اونچه روزی از نقطه ای آغاز شده بود به همون نقطه برمی گرده. نوعی مرگ جمعی! حالا هم آدم ها دبدبه و کبکبه شون به راهه. دارن جون می کنن برای متفاوت بودن، داشتن، داشتن، سبقت گرفتن، جدا شدن، مرز کشیدن، دیوار کشیدن، آزادی فردی داشتن و روز به روز تنهاتر می شن. خیال می کنن انتخابی کردن. دلشون به این انتخاب ها خوشه. نمی دونن انفجار چیه، نمی دونن انتخاباشون، متفاوت بودنشون تنها یه پیامده! پیامد انفجار و دور شدن آدم ها از همدیگه.
بچه که بودم همیشه دلم می خواست سرنوشت رو گول بزنم. تو کتم نمی رفت که همه چیز من نوشته شده باشه. نمی تونستم قبول کنم هر انتخابی بکنم، هر عملی بکنم قبلا مشخص شده. خیال می کردم کسی دفتری بزرگ برداشته و داره انتخابامو ثبت می کنه! برای همین فکر می کردم و در ذهنم کاری رو که دلم می خواست می کردم. کلی بهش بال و پر می دادم و آماده می شدم اون کار رو بکنم اما در آخرین لحظه یهو سر باز می زدم، کاری رو می کردم درست خلاف اون تا اینجوری به سرنوشت یک دستی بزنم و کاری کنم دفترش رو خط خطی کنه. اما همیشه بعد از چنین تلاش هایی فقط یک چیز حس می کردم! پوزخند سرنوشت. بعضی آدم ها دستی به عینکشون می ذارن، صداشونو صاف می کنن و خیلی جدی و با غروری بزرگتر و درازتر از دماغ فیل می گن که به سرنوشت اعتقادی ندارن چون بسیار زحمت کشیدن و انتخاب کردن و می شد پا روی پا بذارن و می شد الان داخل جوب می خوابیدن. ده ها بار شده بود وقتی داشتیم با کمال ناراحتی یا خوشحالی بر سر موضوعی بحث می کردیم ناگهان داخل ذهنم چیزی بیدار می شد. طوری به حرف زدن های دوستم نگاه می کردم انگار دارم فیلمی رو برای بار دوم تماشا می کردم. دقیقا نمی تونم بگم بعد این جمله چی می گه اما این صحنه رو به یاد میاوردم! من قبلا این یارو رو یه جایی دیدم! من قبلا این صحنه رو دیدم! مثل یه باگ در برنامه ی کامپیوتری می مونه. مثل یه تلنگر به زندگی صلب، خشک و علت معلولیمون. واووووو... من اینو قبلا دیدم! بعد زل می زنیم به هم! نمی دونیم چی بگیم. اشکالی هست. چطور می شه مائی که همه چیزمون رو انتخاب می کنیم چیزی رو دیده باشیم که هنوز اتفاق نیافتاده؟! یکی از اون ده ها حالت رو! و یا شاید هزاران. بعد در چنین لحظاتی دستی زیر چونه می ذاشتم. احساس می کردم به کسی تبدیل شدم که داره خودشو تو آینه نگاه می کنه. با تصویرش بازی می کنه، شکلک در میاره و از اینکه تصویرش مثل یه برده تابع اونه و هیچ اختیاری از خودش نداره لذت می بره. بعد ناگهان دستی به اطرافش می زنه! دورش رو شیشه فرا گرفته! تصویر خود اونه! برده خود اونه! همه چیز برعکسه! اوه لعنت! چرا بحث می کنم، همه چیز از قبل مشخصه. تمام زندگی انعکاسه و ما تصویری هستیم در آینه! اوه لعنت!!! فیلمی هستیم که قبلا پخش شده! تو یه فیلم همه چیز انتخاب شده. کمتر بداهه وجود داره. تمام صحنه ها براساس انتخاب و تخیل و استدلال و تصادف شکل گرفته. اما چه انتخابی هست برای فیلمی که دیگه ساخته شده؟! اون هم زمانی که داره برای بار دوم پخش می شه! اوه، لعنت! انعکاس!!! بله ما می تونیم انتخاب کنیم اما انتخاب هامون رو درک نمی کنیم. ما فیلم سازی هستیم که فیلمش رو حسی می سازه. از اعماق ناخودآگاهش! درست زمانی که خیال می کنیم انتخاب کردیم، اون لحظه درست همون لحظه فقط داریم به نتیجه ی انتخابمون نگاه می کنیم! شاید ما اونو انتخاب می دونیم چون نمی تونیم انتخابامونو درک کنیم. شاید هم خود اون انتخاب ها تنها یک سری پیامد باشن. پیامد چیزی که هستیم! اون شاخه ی تک و تنهای آدمیت که خودش انتخابی نبوده و تنها پیامدی بوده بر یک انفجار، انفجار آدمیت. معجونی از تمام احتمالات! یک دفتر قطور شامل تمام کلمات که به نظر یک سناریو باشه. صرفا به این خاطر که هر سناریویی می تونه از اون شکل بگیره. اما آیا خود این نتایجی که گرفتم بر پایه ی یک سری فرضیات بنا نشده بود؟ اگه اون فرضیات مثل انتخاب هامون تنها یک سری توهم باشن چی؟ اگه انفجاری در کار نباشه و فقط یه دنیای باز وجود داشته باشه چی؟ چطور می تونم با تمام شکی که به گفته های خودم دارم کوچکترین تأثیری از جانب اون ها بر زندگیم ببینم؟ این ها به کنار. دانستن... تا چه اندازه قادره مسیر عمل رو تغییر بده؟
سرم زق زق می کنه و احساس می کنم قلبم با پرشی سی سانتی به سرم عروج کرده. نمی دونم کجا اومدم. حتی یادم نمی آد بر چه اساسی داخل این کوچه ها شدم. و حتی نمی دونم چرا دارم سعی می کنم به خانه برگردم...


Links to this post
به یک خانم متشخص و متعهد و متین و با وقار و دارنده ی مدرک لیسانس به همراه هنر گلدوزی، خیاطی، سفال گری و نقاشی جهت امر پسندیده همخودکشی نیازمندیم. بدیهی است نگارنده به همسر نیازی ندارد و قرار نیست با کسی سر کند بلکه تنها به دنبال گزینه ای برای همخودکشی است. لذا تقاضاهای سر کردن به سطل آشغال منتقل می شود.‏ مراسم همخودکشی در یک سالن مجلل، رویایی و با شکوه به همراه صرف غذای مسموم و نوشیدن سیانور به انجام خواهد رسید. 

با تشکر 
ستاد همخودکش یابان متعهد

Links to this post
ده جلد کتاب، یک مجسمه چوبی، چندتائی آهنگ ناب می دهی به او. اشک در چشمانت جمع می شود و می روی. شاید او نفهمد. شاید هم بفهمد. بعضی ها هدیه دادن را دوست دارند. بعضی می خواهند عشق را بخرند. بعضی می خواهند عشقشان را عرضه کنند. بعضی می خواهند محبت و مهربانی کنند و بعضی از روی عادت و نقش بازی کردن یا صرفا به عنوان یک باور هدیه می دهند. هر کس به نوعی چیزی به دیگری می دهد. یکی می رود داخل فروشگاه دستش را می کند داخل جیبش. با پول خرد های آن ادکلنی گران قیمت به هدیه می خرد و در ازایش بوسه ای می گیرد و یا عشقی برای خودش می خرد و یکی را می بینی می رود کتاب هایش را می فروشد و با کلی چانه زنی فروشنده را متقاعد می کند ادکلن ای ارزان قیمت را با تخفیف به او بفروشد و بعد آن را هدیه می دهد فقط برای اینکه لبخند را روی صورتش ببیند. ‏
ده جلد کتاب، یک مجسمه چوبی، چندتائی آهنگ ناب. شاید او نفهمد، شاید هم بفهمد. اما این ها تکه هایی از روح تو بودند که قبل از رفتن از خودت کندی و به او دادی. شاید نفهمد، شاید هم بفهمد...‏
چیزهایی وجود دارد که فرای فهمیدن است. چیزهایی وجود دارد فرای درک، فرای احساسات 
Links to this post