باید اعتراف کنم داستان تعریف کردنم آشی شده از زمانهای گذشته و حال و مطمئن نیستم شما راحت با آن کنار بیایید. هرچند، هرچقدر هم که در گذشته و حال نوسان کنم باز وقتی داستان را می خوانید اوضاعتان خیلی بهتر از زمانیست که یک فیلم از دیوید لینچ می بینید. وقتی به این شهر کوچک اما پر از قبرستان های قدیمی و بزرگ رسیدم حال و هوای خوبی داشتم. اما دو روز بعد حال و هوایم دنده عقب زد و برگشت به همان اوضاع ناراحت کننده ی چند روز پیش و حتی قبل تر از آن. این شهر مثل شیراز و اصفهان نیست. مردم وقتی می بینند همیشه می روم و میان قبرها پرسه می زنم تعجب نمی کنند. چون اینجا خبری از بناهای باستانی و جاهای دیدنی نیست. شاید خنده دار به نظر برسد اما هفت هشت باری که به شیراز و اصفهان رفتم هرگز به دیدن تخت جمشید یا منار جنبان و این جور چیز ها نرفتم. شاید به خاطر آفتاب باشد. من از آفتاب بیزارم و شاید چون این بناها تنها در روز برای بازدید آزادند دلم نمی خواهد ببینمشان وگرنه هرکدام یکی دو تا قبر قدیمی در کنارشان دارند.شنیده بودم در یکی از دهات شیراز درختی کهنسال و بزرگ وسط قبرستان قدیمی شان خودی نشان می دهد. من عاشق درختهای قدیمی و قبر های کهنه هستم و نیمی از سفرهایم به خاطر این جور چیزهاست. آن نیمه ی دیگر سفرهائیست که از رفتنشان پشیمان می شوم. از اصفهان که به تهران برگشتم باز شروع کردم به خواندن آن داستانی که با دو سه صفحه خواندنش عاشقش شده بودم. چهل پنجاه صفحه بیشتر نمانده بود اما چون دل درد شدید داشتم نتوانستم بیشتر از بیست صفحه اش را بخوانم. شاید هم روده درد بود. رفتم خانه و کیفم را خالی کردم. بعد بلند شدم و آمدم نشستم روی یک سنگ، پشت یک قبر. کتابم را دراوردم و تصمیم گرفتم داستان را بخوانم و تمامش کنم، مثل تمام عشق های دیگر که بالاخره روزی خوانده می شوند و به پایان می رسند. باید کمی صبر کنید تا داستان را به پایان رسانم و بعد داستان خودم را ادامه دهم. البته شما لزومی نداره منتظر باشید چون این وقفه ی در داستان اصلا به چشمتان نمی آید، مثل زمانی که فوتبالی را با تاخیر پخش می کنند و نیمه ی دوم ظاهرا ثانیه ای بعد از نیمه ی اول شروع می شود...

حتما خیال می کنید داستان را تمام کردم. نمی شود گفت اشتباه می کنید اما درست هم نمی گوئید. چند صفحه ای مانده بود که احساس کردم داستان برای من به پایان رسیده. نمی خواستم آخرش را بدانم. تا همینجا کافی بود.برای همین بوسیدمش و برای همیشه گذاشتمش داخل کیفم. سرم را که گرفتم بالا چشمم افتاد به دختری که داشت میان قبر ها پرسه می زد و رویشان را با دقت می خواند. یک دفترچه ی یادداشت هم توی دستهاش بود. حتم دارم داشت شعرهای روی قبر ها را می نوشت. من هم این کار را قبلا کرده ام. متاسفانه کمند آدمهایی که شعر های درست و حسابی برای قبر فک و فامیلهایشان سفارش دهند. بی رحمانه است که مجبور باشی این همه سال زیر یه شعری که ازش خوشت نمیاد بخوابی.

به نظرم زیبا بودن خیلی سخت تر از زشت بودن است. این دختر با اینهمه وجه اشتراکی که با من دارد شده تجسد دیگر من! یه تناسخ در لحظه ی حال. چهره اش مثل گچ سفید است اما به دل می نشیند، زیاده از حد می نشیند. اما نه اهلش هستم و نه حال و حوصله ی بلند شدن و رفتن و آشنا شدن با او را دارم. شاید چون یه رابطه ی عاطفی با مردن اون دختر به پایان رسیده بود و این بی حوصلگی از نتایجش بود. کسی که حتی اسمش رو نپرسیده بودم! حتی حوصله ندارم تعریف کنم با چه زحمتی توانستم از مرگ کسی که اسمش را نمی دانستم با خبر شوم. برای همین با اینکه این دختر مثل سیاره ی مشتری بزرگ و سرشار از جاذبه بود به سمتش حرکت نکردم. مثل قمر اروپا تو یخ های بزرگ و سرد خودم غرق بودم و بدون اینکه به طرف مشتری حرکت کنم دور دختر می چرخیدم، همانطور نشسته. سرم را انداختم پائین و زل زدم به سوسکی که مطمئن نبودم سوسک باشد. داشت روی یکی از قبر ها راه می رفت. از اینکه یکی از وارثانم را جلوی خودم می دیدم خوشحال بودم. تا چند ماه دیگه این سوسک میاد و یه تیکه از گوشت صورتم رو می بُره و می بَره خونه برای بچه ها یه استیک گوشت تازه ی صورت آدم درست می کنه و اونا می شن وارثان من. از اونجایی که آدمهای تنها همیشه تنها باقی می مونن نباید تصور کنید وارثان آینده ی من بعد از این سوسک ها، گیاهان گل دار، زنبورها، عسل ها و آدمان. نه! این سوسک قرار نیست بعد از مردن غذای ریشه های یه گیاه به دردبخور بشه، چون سلول های من حاوی مقادیر زیادی انزوا و از این جور پروتئین ها هستن، سوسک دچار تحول روحی می شه، خونواده رو ول می کنه و می ره وسط صحرای مغولستان، یه کاکتوس گنده پیدا می کنه و همونجا می ره زیر خاک و کم کم روح از بدنش جدا می شه. بعضی آدم ها فکر می کنن سوسک ها روح ندارن. چنین آدم هایی احتمالا تصور می کنن فرمانروای زمینن و تمام موجودات برای خدمتگذاری به اونها جون می کنن. قیافه ی چنین آدم هایی وقتی سوسک ها در حال خوردن دل و روده ها شون در دومتری زیر خاک هستن واقعا باید دیدنی باشه. وقتی روح سوسک با روح من محشور شد کاکتوس کم کم سوسک رو سر می کشه و اینطوری می شه که من برای همیشه یه کاکتوس تنها و گنده ی بی حرکت می شم وسط صحرای مغولستان.

- بفرمائید چایی...

سرم را گرفتم بالا و زل زدم به چشم های کشیده و براقش که معلوم بود با شلختگی و عجله مدادی زیر آن کشیده. مغزم حق داشت قفل بشه. مشتری با پای خودش آمده بود نزدیک اروپا. هر لحظه ممکن بود به سمتش سقوط کنم. مشتری سیاره ی سردی نیست، پر از گرما و حرارته و ممکنه بتونه تمام یخ های اروپا رو ظرف چند ثانیه تصعید کنه.

چایی را گرفتم و شروع کردم به خوردن. با اینکه جوابش را ندادم نشست کنارم و وقتی چائیم را خوردم باز لیوانم را پر از گرما کرد. اینبار لبخندی تحویلش دادم. بعد با عجله اسمش را پرسیدم. نمی خواستم اشتباه قبلی را دو باره تکرار کنم. این اسم محوری می شد برای این جسم گازی پرحرارت تا حول آن در ذهنم تعریف شود. وقتی او هم اسمم را پرسید، پرسید چرا اینقدر ناراحت و غمگینم و لبخندی طبیعی زد! جوابش را ندادم ولی باز هم ناراحت نشد. دستم را گرفت و کشاند به طرف آن درخت بزرگی که به خاطر دیدنش این راه را آمده بودم. دستم را گذاشت روی تنه ی زمخت و پرخلل و فرج آن. بعد گفت که این درخت بزرگترین آدمخواره دنیاست ولی اصلا بهش نمی یاد. جواب دادم تو این دنیا همه چی اون چیزی دیده می شه که نیست. پرسید یعنی این درخت سبز نیست؟ جواب دادم نه! گفتم این قبرهای بی رنگ؛ در واقع این ها سبزن. گفت بهم نمی یاد حرف های بی حساب بزنم و منم جواب دادم که... که... می خوام جمله ها رو همونطوری که بود بنویسم:

- بهت نمی یاد حرف های بی حساب بزنی، درخت سبزه و اصلا برای همین سبز رنگ زندگی و صلحه!

- ولی سبز رنگ حسد هم هست. در حالی که به قول تو آدم ها فکر می کنن سبز رنگ زندگی و صلحه. اما واقعیت اینه که طبیعت تنها به این دلیل ساده سبزه که از این رنگ بی نهایت متنفره.

- متنفره؟ آها، چون تمام طیف های نور رو جذب می کنه و فقط سبز رو منعکس می کنه.

- دقیقا! برای همینه که صلح همیشه منجر به جنگ می شه. چون فقط اینطور به نظر می رسه! صلح طیفیه که از یه تفکر ساطع می شه و نشون دهنده ی هیچ چیز نیست جز تنفر آن تفکر از صلح! برای همین هم سیاستمدارا بیشترین استفاده کنندگان از کلمه ی صلح و در عین حال بزرگترین ایجاد کننده ی جنگ ها در دنیان.

- حرفهات شیرینه، آدم فهمیده ای به نظر می رسی

- از این حرف ها نزن، جنبه اش را ندارم. من آدم مغروری بودم چون همیشه تصور می کردم بیشتر از بقیه می فهمم، ولی کی حاضره بپذیره که یکی عین خودش-اونم شش هفت سانتی کوتاهتر- بیشتر از اون می فهمه؟! برای همین به اندازه ی موهای سرم مسخرگی و حقارت کشیدم. آدم ها موجودات متکبر و حسودی هستن و منم یکی از اونهام.

- تو هم مثل من دوست داری بیای و تو قبرستون قدم بزنی؟

- مثل تو نه، ولی من دنبال قبرستون هایی هستم که درختهای بزرگ از وسطشون درومده.

- چه جالب، البته امروز چون جائی نداشتم که برم اومدم تو این قبرستون. مثل آدم هایی که وقتی بی خانمان می شن، به خونه ی پدری پناه می برن.

- چرا جایی نداری؟

- اگه جواب ندم چه اتفاقی می افته؟

- هیچی. من نمی فهمم که چرا جایی نداری

- خب پس جواب نمی دم. من میرم بشینم چون خیلی خستم و حال خوشی ندارم.

- من تو این شهر یه خونه ی کوچیک دارم. داخل این خونه ی کوچیک یه بطری کوچیک دیگه هم هست که می تونه آروممون کنه.

- بریم مست کنیم تا عاقل به نظر برسیم؟

- نه. بریم مست به نظر برسیم تا عاقل باشیم.

ادامه دارد ...

Comments (2)

On February 22, 2010 at 9:08 PM , مسعود said...

خون های ریخته شده تو خونه و زیر تخت هنوز پاک نشده حیفه از اونا راحت نگذر اگه داستان ادامه داره

 
On February 22, 2010 at 9:36 PM , Unknown said...

صبر داشته باش دوست من و کمی دقت. ناامیدت نمی کنم :)