این داستان رو که توسط من و روی آهنگ های مورد نظرم ضبط شده می تونید در اینجا بشنوید:‏

بخشی از داستان:
روی سر در سالن همایش یه پارچه زده بودن:
«منو با یه حقیقت آزار بده، ولی با دروغ تسلی نده»
صندلی ها گرد چیده شدن. این پنجمین گردهماییه. جلسه با حرف های آلن شروع می شه. روز یکشنبه است و هوا برای چهارمین روز متوالی ابری و گرفته ست.

فصل اول- بانجی جامپینگ به شیوه ی پرش از روی کوه دلارهایی که به زمین چسبیده بودند
آلن مردی پنجاه ساله ست که چشم چپش هر دو ثانیه پرش هیستریک داره و موقعی که حرف می زنه عادت داره به نوبت گوش هاشو لمس کنه.
دکتر دیوانه- خب آلن. تو عضو قدیمی این گروه هستی. اگه به خاطر دلار های تو نبود ما نمی تونستیم وسط جلسه چیپس و پنیر بخوریم.
آلن- ها ها. دکتر خودت می دونی که چقدر برام عزیزی. زنم نمی ذاره وگرنه دلم می خواست شبا اینجا پیش خودت بخوابم.
دکتر دیوانه- خب زنت حق داره. ازدواج گی ها هنوز اینجا قانونی نشده!
خاله تی- پسرا یه خورده مراعات کنید! من هنوز یکشنبه ها کلیسا می رم.
باب- خب نابغه فکر می کنی گی ها کجا ازدواج می کنن؟! بعدشم این کلیسایی که تو می ری کلوپ شبونه ست؟ آخه تو هر یکشنبه اینجایی و کار ماعم همیشه تا شب طول می کشه.
خاله تی- اینش دیگه به تو ربطی نداره مرتیکه ی شیشه ای!
باب- من شیشه نمی کشم! این آدمای احمق همه ی مواد رو شیشه می بینن.
دکتر دیوانه- آروم... آروم باشید بچه ها. بذارید جلسه رو شروع کنیم. خب آلن برای ما بگو. چطور شد که سعی کردی خودتو بکشی؟ چی شد که قسر در رفتی؟


(این داستان رو می تونید در اینجا بشنوید:
http://ge.tt/47greqZ/v/0 )

تقدیم به سایه ام:

بخشی از داستان:
منو زخمی و نیمه هشیار پیدا کردن. زیر پل سالتو گرانده. در حالی که جای گلوله ای که کنار قلبمو شکافته بود هنوز داخل سیمانِ زیر پل گرم بود.
منو بیمارستان نبردن. اون زمان هنوز سایه ها برای خودشون بیمارستان نداشتن. درست همونطور که یه زمانی سیاه ها رو تو مهد آزادی دنیا، به رستوران ها راه نمی دادن.
همه چیز سریع اتفاق افتاد. نور ماه از شرق می تابید و من جایی در حاشیه ی غربی پل، روی ستون های بتونی ایستاده و در پستی و بلندی های ستون موج برداشته بودم. اسلحه اش رو کشید و به سرعت به من شلیک کرد. همونجا بود که تیرگی های پام که سال ها بود به پاش چسبیده بود ازش جدا شد.
اشکال کار ما سایه ها اینجاست که وقتی تیری بدنمون رو سوراخ می کنه نمی میریم. بیشتر سعی می کنیم خودمون رو یه گوشه گم و گور کنیم. زیر پل ها یا داخل شبکه ی فاضلاب؛ تو زیر زمین های مخصوص نگه داری شراب یا تو سایه های آدما و ساختمونا.
خب البته ما زنده هم نیستیم، بلکه بیشتر به اشباح مرده هایی شبیهیم که تو تاریکی های شهر سرگردونن.




بخشی از داستان:

"اگر بی حوصله اید این داستان را نخوانید. نویسنده ی آن و خود داستان هیچ علاقه ای به فحش خوردن ندارند."

- انگار بهشت امشب یه فراری داره. خانوم زیبا میای با هم برقصیم؟
- اگه نیام چی می شه؟
- خب در این صورت می رم خونه و خودارضایی می کنم.
- یعنی تو می خوای با من برقصی تا بعد باهام بخوابی؟
- خب نه راستشو بخوای می تونیم سر راه دو تا پیتزای پپرونی هم بگیریم و بعد بریم خونه ی من و با هم بخوابیم.
- خیلی ممنون آقا، من جام راحته.
- چی شد آخه؟ پیتزا دوست نداری؟ 
- شما همیشه اینطوری سعی می کنی دخترارو تور کنی؟
- ببین بیا واقع بین باشیم. الان من از تو خواستم تا با هم برقصیم ولی تو ناز کردی و منم مغرور تر از اونیم که پاپیچ بشم. اینه که می رمو مثل همیشه آبجومو می خورم و آخر خودت می آی و شمارتو می دی بهم. یه چند روز که گذشت من بهت زنگ می زنم و ما با سیستم تو می ریم و سعی می کنیم با هم آشنا شیم و همو بشناسیم. لابد تو یه کافه قرار می ذاریم و درباره ی اینکه از کدوم قبرستونی اومدیم و چه غلطایی تو زندگیمون کردیم حرف می زنیم. بعد می ریم سینما و یه ساعت و نیم می شینیم بغل هم و نه تو بغل هم. لابد بعد دو سه بار سینما و رستوران رفتن می فهمیم،
یه پیک رام برای خانوم و یه شات تکیلا باسه ما. لیموشو دو تا کن. دمت بخارِ اشباع رفیق.
کجا بودم؟ داشتم می گفتم که بعد می فهمیم همدیگرو دوست داریم و با هم تفاهم داریم. بعد تو یه روز می آی خونه ی من و بعد از اینکه یه ربع به چشم های هم زل زدیم و حسابی خجالت کشیدیم یهو می پریم روی هم و حالا نکن کی بکن! بعد به فکرمون می رسه که رابطه ی ما باید عمیق تر از اون باشه که فقط به سکس محدود شه. اینه که سعی می کنیم با دوستای هم آشنا بشیم و مهمونیهای آنچنانی بگیریم و بعد با هم تو یه پروژه ی خیریه برای گشنه های سومالی همکاری می کنیم و بعد از یه مدت تو ازین وضع خسته می شی و می خوای ازدواج کنیم. خب من همیشه دلم می خواست آزاد باشم ولی تو تا بچه می بینی اشکت در میاد و روزی دو هزار تا عکس بچه تو فیس بوکت شیر می کنی و تهدید می کنی اگه بچه نباشه انگیزه ای برای ادامه دادن به این زندگی کوفتی نداری. منم یه روز وانمود می کنم که یادم رفته کاندوم بخرم و ما یه بچه میاریم. بعد تو خیالات برت می داره که بدنت بعد از زایمان زشت شده و ممکنه من ولت کنم. اینه که یه بچه ی دیگه میاریم تا بنیان های خونوادمون تثبیت بشه. بعد من برای اینکه بتونم پول قبض آب و برق و پوشک بچه رو دربیارم مجبورم مثل سگ کار کنم و توام صبح تا شب بهم غر می زنی که به تو و بچه ها اهمیت نمی دم و فقط به فکر کارمم و دم از حقوق زنان می زنی که این چه وضعشه که هر دو کار می کنیم ولی فقط تو باید به بچه ها برسی و البته حق هم داری. اینه که ما ماهی یه بارم با هم نمی خوابیم تا اینکه من خر می شم و سعی می کنم کمبود سکس و آزادیم رو با چند نفر دیگه رفع کنم. تو می فهمی و منو با لگد از خونه می ندازی بیرون و حق هم داری. بعد باید برای بچه ها توضیح بدیم که چرا مامان و بابا از هم جدا شدن و خب می دونی اول باید توضیح بدیم که اونا چه جوری به وجود اومدن و از کجای تو افتادن بیرون و بعد اینکه چه جوری نخوابیدن های ما کنار هم، منجر به جدا شدنمون شد. حتما توام قبول داری که توضیح این چیزا برای چند تا بچه ی پنج شیش ساله خیلی سخته و خب، می دونی؛ اگه اون اول تو قبول کرده بودی با هم رقص سکسی کنیم و سکس رقصی رو بزنیم تنگش، هیچ کدوم این اتفاقا نمی افتاد.


وقتی رسیدم دم خونه دیدم یه عده صف بستن! یا ابر فرضی گفتم و خیال برم داشت که نکنه جونزی بلایی سر خودش آورده.
- بله بفرمائید؟ کاری داشتید؟
پستچی- آقا خوب شد اومدید، چند بار زنگ زدم کسی درو باز نکرد. لطفا اینجارو امضاء کنید. بفرمائید اینم بستتون. خدافظ شما.
- شما چی کار دارید؟
کنتورچی!- آقا کنتور آب و برق همرو خوندم جز خونه ی شما. نمی دونم چرا دستگاه کار نمی کنه. این درو وا کن بی زحمت بذار ما کارمونو تموم کنیم.
- شما چی؟
کیشیش- فرزندم من همه ی این راهو اومدم تا به شما بگم خدا نمرده است.
- نمرده؟ چقدر جالب!
کیشیش- بله و شاید تعجب کنید ولی حتی مسیح هم نمرده!
- جدی می گی؟! یعنی شما ازین امامزاده ممامزاده طوری ها ندارین؟!
کیشیش- عیسی در حالی که لباسی از طلا بر تن داره در آسمان حکمفرمایی می کنه.
- خدا بازنشسته شده؟!
کیشیش- مسیح فرزند و روح خداست.
- بله، خیلی ممنون از سرتیتر مهمترین خبرهایی که دادید. خوب جناب شما کارِتون چیه؟
یه مرد خیکی- این بَچَ یِ مو این توپشَ شوتَ کردَ تو حیاط شما. یه دَستی دَراز کن نظارَ کن ببین یافت می کَنی.
- شما چی آقا؟
- هه هه. سلام. امیدوارم روز خیلی خوب و سرشار از انرژی رو پشت سر گذاشته باشید. من حامل یه هدیه برای ارتقای سطح دلگرمی و سلامت روان تو خونواده ها هستم.
- خب چی هست؟
- بفرمائید.
- این چیه؟
- هدیه دیگه.
- می دونم هدیه است توش چیه؟
- محصولی از شرکت درازگستر و تنگکنِ دیر انزال!
- خب اسم محصول چیه؟
- نیواتوماتیک لارجر باکس به همراه نانو ژل تنگ کننده ی فوری!
- خب باهاش چی کار کنم؟
- دفترچه راهنما رو بخونید!
- خیلی ممنون از هدیه تون. من با اجازه می رم توپ بچه ی این بنده خدارو بیارم.
- آقا!
- جانم؟
- قابلی نداره ها. ولی می شه صد تومن.
- شما که گفتی هدیه است... آها پول پُسته؟ ببخشید من خورد ندارم این هزاری رو بگیر بقه اش مال خودت.
- صد هزار تومن 
- چی؟!
- جاهای دیگه می فروشن دویست تومن.
- بیا بگیر آقا برو مال خودتو زنتو درازو تنگ کن. ماله ما رفته مرخصی توی خواب زمستونی. رفیقش که همیشه درازش می کرد تا بغلش کنه الان تو جامایکا داره با سرخپوستای تاینو رقص پروانه می کنه و هی رفیقِ مالِ مارو از پشت بیکینی صورتی و تنگش جلو و عقب می کنه و زانوهاشو هی به شکل تحریک کننده ای به داخل و بیرون خم می کنه.
...
وقتی رفتم داخل جونزی نشسته بود روی کاناپه و داشت تخمه می شکوند.
- سلام پسر. بدو برو گوز گوزای فشارای کاری امروزتو توی دسشویی خالی کن و بیا که ایران چهارتا چپونده تو سولاخ لبنان منتظر پنجمیش هستیم.
- حسن نصر الله هم بازی می کنه؟ 
- واویلتا! اونو نیگه داشتن تو ذیخیره، دیقه ی آخر بازی بیاد با شیکمش بندری برقصه تیماشاچیا شاد شن.
- جونزی گوشات مشکل پیدا کردن؟
- نه والا! چطور؟
- صد نفر پشت در خونه بودن. چرا درو باز نمی کردی؟
- شوما وقتی داری گوجه پوست می گیری می تونی پنجره رو گرد گیری کنی؟
- چه ربطی داره؟
- ربطش اینه که منو تاتسی داشتیم توی حیاط علف هرزارو در میاوردیم و بعدشم که فوتبال شروع شد و اصلا دیگه ما تو حال خودمون نبودیم به جان ننه شمسیت.
- جونزی این اولین بارت نیست. نمی فهمم چرا دوست نداری درو برای کسی باز کنی. اصلا بگو ببینم آخرین بار کی از خونه رفتی بیرون؟
- خب بذار فکر کونیم. آها. رفتیم با هم سر کوچه یَک بستنی عروسکی توپی زدیم. چه حالی هم داد.
- منظورت ده روز پیشه؟  چرا اینجوری می کنی؟ خودتو تنها کردی که چی بشه؟
- هر چیزی به موقعش پسرجون.
- دور خودت پیله پیچیدی که چی بشه؟
- واویلتا! ما کرمی بیش نیستیم. مونده تا پیله شیم.
- پیله شیم که چی بشه؟
- یه کرم کوچولو که تا جلوی شاخک هاشو بیشتر نمی بینه دور خودش پیله می تنه، بعد توی این پیله، درست وسط این تنهایی مطلق، تو خودش فرو می ریزه، می شه عینهو یه سوپ! سوپی از سلول ملول هاش، خودشو نابود می کنه، دیگه حتی کرمم نیست. اما بعدش، یه مدت که گوذشت، از داخل هیمین پیله یه پروانه در میاد. زشت و خوشگلش فرقی نداره. مهم اینه که حالا می تونه با اون جثه ی ریزه می زه چیزایی رو از آسمون بیبینه که حتی گنده ترین آدما روی زمین نمی بینن. آره پسر جون. اول باید پیله تنید.  



بخشی از داستان:

دستم رو کردم داخل جیبم و هرچه بود بیرون آوردم. یه دو سنتی و دو تا یه سنتی. به خیالم زد شاید جیبم سوراخ شده. با انگشتام خوب ته جیبم رو بررسی کردم ولی هیچ سوراخی در کار نبود. خواستم دوباره سکه هامو بشمرم که یکی از یه سنتی ها از دستم افتاد و رفت داخل چاه فاضلاب. نمی دونم چرا باید سکه های یه سنتی اینقدر کوچیک باشن. بالاخره اینا هم پول بودن و کسی می تونست میلیارد ها عدد از همین یه سنتی ها داشته باشه و یه میلیونر باشه.
بعد فکر کردم با پول هام چیزی بخرم. اما خجالت می کشیدم برم داخل یه مغازه و بپرسم با سه سنت چی می تونم بخرم. اینه که رفتم سراغ کامپیوترم و سرچ کردم:
«با سه سنت چه چیز می توان خرید»
علامت سوال تهش نذاشتم چون شک داشتم یه موتور جستجوی احمق خیلی براش فرقی داشته باشه که ته جملم علامت سوال باشه یا نه.
جواب اول که گرفتم این بود که با سه سنت هیچی نمی تونید بخرید جز مامانتون! من منظورشو متوجه نشدم و برای همین رفتم سراغ بعدی.
«با سه سنت می تونید گه سگ بخرید! ولی برای خریدن تاپاله ی گاو باید با فروشنده چونه بزنید!»


    

شیشه های آبجوشونو زدن به هم، گفتن به سلامتی و شروع کردن به نوشیدن و خندیدن. بعد صحبت کردن. اکثر حرف ها جدی نبود. بیشتر راهی بود برای پیدا کردن سوژه ای برای خنده. جان که باباش غضنفر صداش می زد حسابی سرش گرم شده بود. تند تند حرف می زد و دوستاش رو می خندوند. داشت یه جک تعریف می کرد:    
- شبي يه بچه مي ره لب پنجره و مي بينه زن و شوهري دارن حال مي کنن، باباشو صدا مي زنه و مي پرسه؟ بابا اونا دارن چي کار مي کنن؟ بابا هه مي گه هيچ چي، دارن باهم شوخي مي کنن... کار زن و شوهره....

بعد یهو حرفش رو قطع کرد. خیسی خنده ی روی لب هاش بخار شد، چند قدم عقب رفت، چشم هاش رو بست و فریاد زد:

فاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک

خب حتما می دونید که گفتن فاک خیلی راحت تر از گفتن گوه یا گه یا لعنت یا همه چیرو گائیدم یا فحش های دیگه ی زبون ماست. خب این هم مثل پیتزا، مثل همبرگر و خیلی کلمه های خوب دیگه از بهترین چیزهاییه که تاجرای ما سوار شتر کردن، پیش ما آوردن و بهمون یاد دادن.          
بله دوستان. وقتی نفسش روی کاف گرفت و دیگه نتونست فاکش رو ادامه بده برگشت، لبخند زد و با صدایی که کاملا گرفته بود ادامه ی جک رو تعریف کرد. در حالی که اون و دوستاش بار دیگه داشتن از گفتن و شنیدن ادامه ی جک از شدت خنده دلشون ریسه می رفت و باز الکل خوردن و باز خندیدن و باز مست شدن و باز فراموش کردن...      

- کار زن و شوهره به جاهاي باريک مي کشه، باز بچه هه مي پرسه؟ بابا حالا دارن چي کار مي کنن؟ بابا هه باز مي گه هيچ چي، دارن باهم شوخي مي کنن. بچه هه مي بينه زن و شوهره بد جورايي تو هم پيچيدن، مي گه بابا، بابا، بيا ببين اینا شوخي شوخي دارن همدیگرو می کنن!


گولی
(تقدیم به دوستی که می رود...)

بخشی از داستان:

این داستان مثل یه فیلم هالیوودی با معرفی کمپانی سازندش شروع می شه: (لیزا)
« دهنتون سرویس رفقا، تقدیم می کند» (لیزا)
و بعد همونطور که اسم عوامل اصلی، که همشون خودمن، گوشه و کنار مثل (لیزا) مگس روی تصویر ظاهر می شه، نماهای چرثقیلی (لیزا) و از دورِ شهر رو می بینیم که در ساعت پنج و نیم صبح گرفته شدن.
خیابونای خلوت، چراغایی که برای اشباح قرمز و سبز می شن و ماشینایی که کنار خیابونا خر و پف می کنن. این نما ناگهان تبدیل می شه به نمای از پشت سر من که دارم از پله ها پائین می رمو بعد نمایی دور از در خونم (لیزا) که بعد از چند ثانیه باز می شه و من بیرون میام و مثل هر روز نقاشی هامو زیر بغل می زدم، شال گردنمو دور گردنم می ندازم، درو می بندم و می رم جلوی کافه ی همیشگی تا بساط فروشم رو پهن کنم. (لیزا)
گرسنم. (لیزا)
داخل کفشِ سوراخم آب رفته. (لیزا)
یکی دو سال می شه که نتونستم هیچ لباسی برای خودم بخرم. (لیزا)
خشتک پاره ی شلوارم حس بدی بهم می ده. (لیزا)
حتی یه بار به سوپر مارکت فسقلی کنار خونم پیشنهاد دادم در ازای یکی از بهترین نقاشی هام سوپرمارکتشو بهم بده، ولی قبول نکرد و گفت که فقط می تونه بهم یه دلار بده تا تابلومو توی غذاخوری کارکنان فروشگاه بزنه روی دیوار. منم فحشی نثارش کردم، بهش گفتم خوک بورژوازی ضد هنر و از اونجا رفتم. (لیزا)
الان چند سالی می شه که من نتونستم حتی یه تابلو بفروشم ولی هر روز صبح قبل از اینکه حتی کافه ها درو به روی مردم باز کنن من کنار خیابون می ایستم و سعی می کنم نقاشی هامو بفروشم.




خب این روزا هر کی اخبار نگاه کنه حتما می دونه که هر سال توی هونولولو نصف مردای شهرو برای تبدیل شدن به اسکناسای سبز می فرستن خاورمیانه که یا بکشن یا کشته شن.
این موضوع خیلی زنای شهرو اذیت می کرد.
نه ازین نظر که مرداشون می رفتن که تبدیل بشن به یه اسکناس سبز!
نه برای اینکه نمی شه با یه اسکناس سبز خوابید یا باهاش تآتر رفت، رقصید و شبا با هم شراب خورد.
بلکه اونا شدیدن احساس می کردن این خیلی مسخرست که فکر کنن اونا اینقدر ضعیفن که نمی تونن دوش به دوش مردا برن تا کشته بشن یا بمیرن و تبدیل بشن به یه سری اسکناس سبز. اینه که اعتراض کردن.
خب حتما همتون توی اخبار شنیدید که اعضای بهشت دموکراسی در هونولولو چقدر از این اعتراض خوشحال شدن.
و خب با تلاش مدنی زنان هونولولو از این به بعد زنان هم می تونن دوش به دوش مردان برای تبدیل شدن به اسکناس توی خاورمیانه، یا مغز کسی رو توی دیوار پخش کنن یا جنازشونو توی تابوتای لوکس به همراه پرچم زیبای هونولولو زیر خاک مقدس دفن کنن.
و این گامی رو به جلو بود!


من یه روزی به خاطر همه چیز! با یه تفنگ از زیر چونم به مغزم شلیک می کنم. شاید چهل سالگی. نه به خاطر اینکه الان جراتشو ندارم. بلکه به این دلیل که تا اون موقع استطاعت مالیشو پیدا کنم که یکی بخرم. و برای بدست آوردنش زحمت بکشم.

بخشی از داستان:‏

س         ا        آ        ج        
ق          ز       س       ه
و                   م         ن
ط                   ا         م
.                   نِ
.
.
محکم کوبیدم توی سرش.
{صدای ممتد خنده}
اوه! اون مادر خیلی خوبی بود... (خنده) و البته مهربون.
وقتی مُرد متوجه چیزی شدم که هنوز توی دستام بود. پرتش کردم روی زمین. چه فایده داشت؟ من مدت ها گشته بودم تا اون کتابو پیدا کنم ولی حالا... خب، اون دیگه مرده، کتاب دیگه به درد نمی خوره، احساس تشنگی می کنم، کشتن هیچ وقت منو به اندازه ی کافی سیراب نمی کنه، آب هم همینطور، اینبار دستمو کردم توی جیبم و کلید زنجیر دوچرخه مو پیدا کردم. سوار شدم و راه افتادم. (جیلینگ جلینگ) لعنت اورانوس بر ژوپیتر، تا براشون زنگ نزنی از سر راه کنار نمی رن، همه ی اون احمقایی که سوار دوچرخه نیستن. بوی نون تازه و شیرینی که انگار دونه های شکر حتی به شبح خوش بوی اون تو هوا هم چسبیده بودن شد همراه صبحانه و قهوه ی تلخم. دوباره راه می افتم تو خیابونا. نزدیک سال نوئه، مردم راه می رن و خوشحالن، بوی صابون بدنشون ترافیک خیابونو سنگین کرده، خنده هاشونو کنار می زنم و به راهم ادامه می دم.
بخشی از داستان:‏

داشتم داخل یه جوک الهی هفت میلیارد نفری راه می رفتم و به سوسیس فکر می کردم. این جوک قدیمی اینقدر بی مزه بود که هیچ کس بهش نمی خندید.
بعضی ها هستن که وقتی به جوکشون نخندید اسلحه شون رو در میارن و یه تیکه سرب تو سرتون خالی می کنن. برای همین خیلی ها هر روز می رن کلیسا و اونجا به جای دعا خوندن شروع می کنن دسته جمعی قهقهه زدن تا خدایان بیشتر از این دست به اسلحه نبرن و گلوله های بدبختی رو تو ماتحت آدما فرو نکنن. البته همه ی آدمایی که دور و برم توی خیابون می بینم از زندگیشون ناراضی به نظر نمی رسن.
خب به هر حال زندگی هم مثل سوسیس می مونه، بهتره نفهمی که چطوری و از چی درست شده.
مثلا کسایی که از فروشگاه های لوکسِ کیف و کفش خرید های تفننی و گرون قیمت می کنن، هیچ علاقه ای ندارن بدونن بچه های کوچیکی تو ویتنام با کفشای پاره و آب دماغ آویزون و شکم گرسنه این کفشا و کیفارو تولید کردن.
حالا که دارم این حرفارو می زنم دستمو کردم داخل کاپشن کهنم و زل زدم به کفش هام. سوراخ کوچیک کفش چپم که گه گاه برف ها و آب بارون برای تعطیلات ازشون وارد ساحل بدبوی پاهام می شن، حس خوبی بهم می دن.
اونقدری برف نیومده که آدمای کفش سوراخی مثل من توی خیابونا راه نرن. ولی بعضی وقتا آنچنان باد سوزناکی می یاد که احساس می کنم کسی با چاقو روی بدنم خط خطی کرده و بعد لختم کرده و انداخته داخل یه تشت آبلیمو و مرتب با نمکدون روی زخم های سر و صورتم نمک می پاشه.



چنگالو کردم توی مرغی که به طرز وحشیانه ای کشته شده بود و من هم داشتم مثل قبایل مرغ خوار آخرین شکنجه های قبل از خوردن رو، در حالی که داشت توی آب جوش غل غل می کرد، روش اعمال می کردم. حسابی پخته بود و حتی آقای همیتلوش سرایدار نود و صد ساله ی خونه ی روبرو، که به خاطر آلزایمرش همیشه دندون مصنوعی هاشو توی خونه جا می ذاره، هم می تونست مرغ رو درسته به نیش بکشه و مثل سوپ قورت بده.
درست یادم نیست امروز روز چندمیه که ما شام مرغ داریم! بعضی وقتا فکر می کنم تنها دلیل اینکه مرغا پرنده هایی هستن که نمی تونن پرواز کنن اینه که آدمایی مثل ما نتونن تو مسابقه ی سکسی ترین دنده های بیرون زده از بدن تو سالن فشن و مد نیویورک شرکت کنن و در حالی که زیکزاکی روی سن سفید و درخشان سالن مد راه می رن و دنده هاشونو به نمایش می ذارن و تماشاچیا براشون دست می زنن از حال برن و هر کدوم فقط بتونن تو یه دوره از مسابقات شرکت کنن.
رفتم در زدم تا برای شام صداش کنم. توی اتاقش نبود. جونزی وقتی توی اتاقش نیست حتما داره وسط باغچه ی کوچیکی که انگار جزئی از بدنشه پرسه می زنه. یه غروب زمستونی، که شب هاش دقیقا از وسط های ظهر شروع می شه، داشت به تدریج از پشت ساختمون پنج طبقه ی همسایه پائین می رفت تا بشه غروب یه جایی در دوردست ها.
غروب ها هیچ وقت تمومی ندارن و فقط روی دایره ی سیب زمینی شکل زمین کس چرخ می زنن و شاید چهار پنج میلیارد ساله که نخوابیدن و فقط مثل یه پتوی بیدار، چشم های آدمارو گرم می کنن تا کم کم به خواب برن.
بوداجونز نشسته بود روی صندلی حصیری قدیمی و در حالی که تاتسی رو نوازش می کرد شعر و آواز می خوند و تاتسی هم گاهی با هوپ هوپ کردنای غم انگیز و نخراشیده ی خودش صدای ساز زهی از خودش در می آورد و گروه موسیقی رو همراهی می کرد. خواستم دستی روی شونش بذارم و بگم که شام حاضره.
- اگر بودی چو جونزی تو تنــــــــــــــــــهااااااااااااااا...... همان گه می شدی سلطان غــــــــــــــــــــــــــــم هااااااااااااااااا
- جونزی نبینم بشینی اینجا، تک و تنها، آوازای غمگین بخونی.
- پسر جون تنهایی یه لباس از طلای خالصه. تموم زیندگیتو با شکوه می کنه ولی لامصب بدجوری سنگینی می کنه روی تنت.
- جونزی تو که آدم با احساسی هستی، تو که توی قلبت باسه ی معشوقت یه گاراژ بزرگ باز کردی، چرا نمی ری پیشش، چرا نمی شی همدم تنهایی زندگیش.
- واویلتا! واویلتا! که هرچیم واویلتا توی دونیا هست کمه باسه این دون کیشوت بازی عاشقانه ی ما. ما که دوسش داریم، ما که هر روز پنچری نبودن هاشو توی گاراژه دلمون مجانی می گیریم ولی اون مارو نمی خواد، مارو دوست داره یا نداره ولی ما رو نمی خواد کنارش. واویلتا! گاراژ به این گندگی باز کردن باس پنچری گرفتنای مجانی فقط آدمو ورشکسته می کونه، خودکشیه به جون جونزی.
- چرا فکر می کنی توی این دنیا کسی نیست که دوسِت داشته باشه، کسی که توی آغوشت از فرط شیرینی احساست اضافه وزن بگیره و مجبور شه بره کلاسای ایروبیک و متخصصای تغذیه و رژیم.
- بیبین پسر جون ما هیچی نداریم. هیچی نداریم که کسی بخواد مارو باش بخواد. گاراژ ما عین بیابون برهوت خالی خالیه. حَج داروینو می شناسی؟ ریفیقمون بود یه زمانی. خدا بیامرزتش. یه تئوری داشت، می گفت همه ی جوونورا طوری زاد و ولد می کونن که نسلی رو بوجود بیارن که احتمال بقا و زنده موندش بیشتر شه. ما که از اون اولش یه بیرون رونده بودیم. ما خودمون بودیم، ازین ماسکای قشنگ قشنگ نزدیم. شدیم عین اون ساعت های قدیمی تو مغازه های عتیقه که سال به سال یه نفرم نیمی یاد بخردشون. نرفتیم پشت ویترینای جینگول بینگول. رومون نور زرد بندازنو زیرمون یه قیمت نجومی بچسبونن. حَج داروین درست می گفت. ما بیرون رونده ها محکومیم به دوست نداشته شدن. هرچیم عاشقی کنیم باز یه بنجل گرد و خاک گرفته زیر عتیقه های فروش نرفته ایم.
- جونزی موهات داره سفید می شه. تو که سنی نداری.
- دیدی ما می ریم حموم میایم بیرون توی وان یه سری دسته های مو، کعنهو پشمای ریخته شده از ترس این آدمای جن زده، یه گوشه جلسه گذاشتن.
- آره. این همه مو رو از کجا میاری.
- ما یه چیزی فهمیدیم. یه بار با حَج داروین بحث پیری شد. ما گفتیم حَجی پیری یعنی چی. باسمون توضیح داد که سلول ملولا و اینا بعد یه مدتی فرسوده می شن. درست کار نمی کونن. اینه که این فرسودگی می شه پیری. گفتیم پس این گذران عمر که می گن یعنی چی. گفت یعنی شتاب به سمت این فرسودگی. کاش زنده بود. کاش باسش می گفتیم گذران عمر یعنی چی.
- خب یعنی چی؟
- گذران عمر یعنی مسابقه ی بین موهایی که می خوان بریزن با اونایی که می خوان سیفید شن. اون سیفیدارو بیشتر دوس داریم. مارو فرسوده نیشون می دن ولی اونقدر مرام و معرفت دارن که سیفید سیفید بمونن روی سرمون. نذارن مارو کچل بی تاج سر. ما گذر عمرمونو می کشیم روی سر تاتسی. آوازش می کنیم توی غروبای زمستونی. ما بیرون رونده ها. می شینیم یه جا و غروبارو تیماشا می کونیم.
اون شب شام نخوردیم.


بخشی از داستان:

قبل از اینکه بهخت سلام کنم دوست دارم بدونی گه اون دستکش های بزرگ و پشمی رو دستم کردم و چون نوک انگشتامو دوبرابر کلید های کیبردم کرده ممکنه نتونم بعضی وقت ها حرف درست رو برات تایپ کنم. تو همیشه باهوش بودی و من مطمئننم که با این غلط های کوچیک به راحتی کنار می آی.
حتما تاحالا فهمیدی که اینجا باید خیلی سرد باشه که مجبور شدم اون دستکش هارو دستم کنم. اما بذار بهمت بگم، اینجا اصلا سرد نیست. چون از آخرین گرمایی که در اینجا بوده اونقدر گذشته که مردم دیگه سرمارو به یاد نمی آرن و فقط می دونن که دارن تو یه سری یخچال بزرگ زندگی می کنن.
نه خودم رو به اون راه نزدم. خوب می دونم که امروز تولدته. تو منو می شناسی. من از اونتا نیستم که زنگ بزنن بهت و بگن هی الیزه تولدت مبارک، امیدوارم فیلان بشی و بهمان بشی و چهارصد سال عمر کنی. نه من ازون آدما نیستم. خوب می دونم که من و تو شاید به زور پنجاه سالگی رو رد کنیم و اولین باری که خودمونو تو آینه ببینیم برای هم نامه می نویسیم و می گیم:

«هی یادته یه دولول وینچستر قدیمی داشتی که اون بابابیزرگ پیریت بهت داده بود. یه دفعه بیارش اینجا تا باهاش خودکشی کنیم. حتما خیلی خوش می گذره.

ارادتمند تو
الیزه یا هارولد»