داستان جدید رو چند وقتی می شد تموم کرده بودم. بگذریم که دیر شد ولی خوانش یک اثر معمولا به زمان بستگی چندانی نداره و عجله ای در انتشار یک اثر نیست. داستان کوتاه در چند دهه ی اخیر بسیار پر طرفدار شده منتها تصور عموم از آن، داستانی است که حداکثر چند صفحه است و روایتی گذرا از یک واقعه دارد... اما داستان کوتاه نه به خاطر کوتاهی که به خاطر شکل و نوعش کوتاه لقب گرفته. هر چند کوتاهیش باعث شده ویژگی های خود را داشته باشد. چیزی که اهمیت دارد این است که در نوشتن یک داستان کوتاه آیا باید به تقلید روی آورد؟ اصولا یک نویسنده اگر بخواهد همان کارهای گذشتگان را انجام دهد کاری نکرده جز تقلید و تحریر! نویسندگی اول خلاقیت است و تخیل و سپس ادبیات و سبک... داستان هایی که یک نویسنده می نویسد نباید برای ستایش ادبی باشد یا مثلا برای جایزه گرفتن یا غیره، چنین داستان هایی به لحاظ مفهومی مبتذل اند! یک نویسنده باید اول برای خود بنویسد، یعنی بتواند حرفش را بی کم و کاست بزند، بعد باید بتواند خوانش پذیر باشد، یعنی طوری بنویسد که اثرش بتواند توسط دیگران خوانده و تا حدودی با آن ها ارتباط برقرار کند.‏ سپس باید بتواند داستانی بنویسد که به خواننده لذت ادبی و فلسفی دست دهد. یا لذت از تصور و همذات پنداری. در آخر یک نویسنده باید بتواند به تعبیری از اطرافش دست پیدا کند و آن را از فیزیک به هنر ترجمه کند و به خواننده انتقال دهد تا مفاهیم صلب و پیچیده و اساسی زندگی و طبیعت و انسان در هاون هنر نرم شود و در ذهن خواننده جذب و هضم گردد. ‏متاسفانه در کشور ما وضع ادبیات واقعا بحرانی است و از ضعفی بزرگ رنج می برد. نویسنده های ما اشکالاتی بزرگ دارند که نمی خواهند بپذیرند و خلاقیتشان به خاطر خودمحدود کنندگی ادبی رشد پیدا نکرده. چنین مشکلی نویسنده شدن در ایران را بسیار مشکل کرده. اگر یک آمریکایی باشی و استعداد نوشتن را در خودت کشف کنی می روی سلینجر می خوانی، فاکنر می خوانی، براتیگان می خوانی. اگر آلمانی باشی می روی هسه می خوانی، گوته و گونتر گراس و هانکه می خوانی! ‏اگر فرانسوی باشی ... ‏نمی خواهم بگویم ما هدایت نداریم یا مثلا گلشیری و جدیدا معروفی و چندتائی لژیونر در آلمان نداریم که بسیار خوب می نویسند و جوانان ایرانی از آن ها بسیار استقبال می کنند! اما می خواهم کیفیت کار را مقایسه کنم. در کشور های مختلف ادبیات دوران های مختلفی دارد، هسه یک جور می نویسد و هاندکه جوری دیگر. یکی رمانتیک و شرقی است و دیگری اکپرسیونیست و وجود گرا. هر کدام دنیایی دارند برای خود. ادبیات در این کشور ها شناور است. همه تشنه ی نوآوری اند. اما در کشور ما همیشه خیال می کنند یک نویسنده چیزی است کمتر از هدایت که باید سعی کند به او نزدیک شود! یک سری را از روی نداری کرده اند غول و بقیه مجبورند مثل آن ها بنویسند. اوضاع جدیدا کمی بهتر شده ولی نه برای نویسنده ی ناشناس. بلکه برای افرادی مثل پيام يزدانجو که با ترجمه هایشان شناخته شده اند و حالا توانسته اند حتی داستان پست مدرن در ایران چاپ کنند!!! خیلی حرفها برای زدن دارم ولی خسته کننده می شود. دوست دارم کمی به این اثر بپردازم:
یکی از انتقاد های ادبی من به بسیاری از داستان ها اشتباه ناپذیری نویسنده است! نویسنده در دنیای ادبیات به موجودی نیمه خدا گونه تبدیل شده که اشتباه نمی کند! او شاید همه چیز را نداند ولی مثلا می تواند جمله هایش را بدون اشتباه لغوی یا دستوری بنویسد. حساسیتی که انتشارات ها و نویسندگان در مورد ویرایش و تصحیح های صد باره انجام می دهند به یک بیماری تبدیل شده و آثار ادبی را تبدیل کرده به آثاری رباتیک! من به شخصه خواستم تجربه ی جدیدی را داشته باشم. در زبان داستان اهمیتی به التقاط زبان نوشتاری و زبان گفتاری نداشته ام و آن را به صورت روان و خودخواسته هرجا تغییر داده ام. بغیر از چند اشتباه تایپی و یا اساسی سعی نکردم داستان را از لحاظ لغوی و دستوری تصحیح کنم زیرا داستان هم مثل یک انسان است. او نیز خطلاهایی باید داشته باشد، باید جاهایی بی منطق باشد. گاهی شاعرانه باشد و زمانی متفکرانه. ‏ گاهی آزار دهنده می شود و زمانی خسته کننده. اما داستان هایی که تصحیح می شوند مثل یک ربات هرگز اشتباه نمی کنند. خواننده همیشه خود را پائین تر از آن احساس می کند و رابطه اش با اثر می شود مثل رابطه ی خدا و بنده اش!!!!‏ نمی خواهم در مورد بسیاری از ویژگی های داستان صحبت کنم و آن را به عهده ی خواننده می گذارم. اما نکته ای را باید متذکر شوم. در دنیای ادبیات مقاله ای نوشته شد به نام مرگ مولف و سپس این مقاله به یک تئوری به یک عملکرد تبدیل شد. این تئوری داستان ها را به خواننده بسیار نزدیک تر کرد اما مشکلات زیادی به همراه داشت. من گاها سعی دارم به یک صورت جدید برسم... چیزی که اسمش را گذاشته ام مرگِ مرگِ مولف!‏ این ها چیزهایی است که باید توسط خواننده برداشت شود و من از توضیح بیشتر اجتناب می کنم.‏

این مقدمه بهانه ایست برای دریافت نظرات شما در مورد داستان.‏لینک داستان در زیر آمده است و امیدوارم توانسته باشم چیزی خلق کرده باشم، درخور...‏

http://vishno-k.blogspot.com/p/blog-page.html

Comments (1)

On August 17, 2010 at 12:18 PM , یک مالیخولیایی said...

من این داستانو از همون قسمت اولش دوست داشتم.کلا ایده جالبی بود...اون قسمتی که تجاوز و فاحشگی رو مقایسه کرده خیلی واسم جالب بود.