بخشی از داستان:

فصل اول
*چیزی به اسم داستان حزن انگیز وجود نداره. و همینطور داستانی خنده آور. داستان خودش هیچی نیست.
شاید برای یه دلفین شیرینی دانمارکی تلخ باشه، برای طوطی شاید کباب شیشلیگ سم باشه. شیرینی در دنیای خارج نیست. شیرینی محصول ذهن ماست، پاداشی ست که ذهنمون به ما می ده تا باز شیرینی بخوریم. تا چیزی رو خورده باشیم که بیشترین انرژی رو داره، برای بقا، برای تکامل. همه ی اینها در مورد حزن هم صادقه. اما چرا گاهی انسان دوست داره موسیقی غم انگیز گوش بده؟ می دونید، بسیاری از بزرگان موسیقی همچون شوبرت از افسردگی شدید رنج می بردند. چه بسیار شعرها، نقاشی ها و داستان هایی که درست زمانی خلق شدن که خالقشون از ناراحتی روحی شدید، از تنها بودن، از تنها گذاشته شدن، از غم از دست دادن عشق و بسیاری چیزای دیگه، رنج می برده. این خلاقیت ناگهانی، این کشش شدید به هنر در چنین مواقعی مثل تب عمل می کنه. ظاهرا سوزناکه ولی در حقیقت نشانه ی مبارزه ی بدن با عامل بیماریه. از این نظر داستان حزن انگیز سرشار از امیده. سپر بلایی ست برای نویسنده ای که با غر زدن خودش رو خالی می کنه و به واسطه ی تخلیه روانی نوعی خود روان درمانی انجام می ده. در مقابل طنز در بطن شادی آورش حاوی نوعی ناامیدی، حالت خاصی از پوچی و خود را وانهادن، و در عمیق ترین وجهش سیستمی دفاعی برای نابود نشدن تحت فشار است. همیشه به یاد دارم وقتی اوضاع سیاسی و یا اجتماعی خیلی خراب می شد، تا جایی که مردم به تنگ میومدن، آثار طنز، جوک های کوچه بازاری و بامزه بازی مردم هم به همون اندازه  زیاد می شد. البته نه همیشه و نه برای همه.

Comments (0)