بخشی از داستان:

شما الان دارید به چشم های داغ و قرمز من نگاه می کنید و قطره های عرق که مثل یه رودخونه بین موها و ابروهام جاری شده.
از روی تخت بلند شدم و توی آینه به چشم هام نگاه کردم. رگه های سبز عنبیه زبانه های آتشی بودن که امتدادی قرمز و نامنظم در سفیدی چشمم داشتن. و اون وسط، درست مثل لکه های خورشید سیاه و تاریک بود. با خودم فکر کردم شاید ما همه چیزو از درون یه سیاهی، یه چاله ی تاریک می بینیم یا شایدم تنها چیزی که باعث شده این لکه های خورشیدی تاریک به نظر بیان، داغی کمتر اونا نسبت به نقاط دیگه ی سطح خورشیده. یا شایدم این سوراخ تکمیل کننده ی سوراخ مقعدمون باشه؛ یکی تصاویر رو به خورد تاریکی می ده و اون یکی نتایج قهوه ای رو از درون تاریکی بیرون می ریزه.
پنجره رو باز کردم تا بوی اسپرمِ کوهی از دستمال کاغذی ها جاشو با هوای تازه عوض کنه. این دستمال ها یتیم خونه های بزرگ بچه های من بودن.

Comments (0)