«آن ها که خودشان را کچل می کنند، مثل کسانی که خودکشی می کنند، شایسته ی احترامند.»
دوست خیالی کورت ونه گات همیشه می گفت آدم ظرفی پر از کثافت است. حالا که فکر می کنم مطمئن نیستم گفته بود آدم و یا زندگی یا زنده بودن. ولی خیلی فرقی هم نمی کنه چون آدم هم ظرف کوچکی داخل یک ظرف بزرگتره. کثافتی درون کثافتی دیگه. جالب اینجاست که دوست خیالی من خیلی قبل تر از اونکه خزعبلات اون پیرمرد دیوونه ی بامزه رو بخونم، یعنی درست زمانی که داشتم با آچار فرانسه شیر گاز بدون دستگیره ی اتاقم رو باز می کردم تا شش ساعت به ملاقات مرگ برم، داخل گوشم زمزمه کرد:
جندگی روغنِ ماسیده ی ته قابلمه ست که باید هرچه سریع تر شسته شه.
دوست خیالی من، که نام یکی از خدایگان هندو رو یدک می کشید، از جایی اومده بود که مردمش نمی تونستن «ز» رو تلفظ کنن و جای کلماتی مثل زاویه و زندان می گفتن جاویه و جندان. او ابداً از گفتن جندگی به جای زندگی منظور خاصی نداشت.
یادم میاد وقتی داشتم دریچه ی کولر رو با چسب و کاغذ می بستم و زیر در رو با پارچه پر می کردم سعی داشتم برای آخرین بار بهش کمک کنم ز رو تلفظ کنه. بهش گفتم به جای اینکه بگه ج و دندون هاشو از هم باز کنه و زبونش رو پشت دندون ها نگه داره و بپرونه، سعی کنه زبونش رو پشت فاصله ی اندک دندون هاش قرار بده و با فشار، هوا رو از این فاصله رد کنه تا ارتعاشی ز مانند شنیده شه. دوباره برگشتیم روی تمرین تلفظ زندگی. ولی او هر بار دوباره می گفت جندگی.
مسلمه که هیچ کس فقط به این خاطر که زنده ایم به ما پولی نمی ده و اصولا ما نمی تونستیم مثل تن فروشی جنده ها، بودن فروشی کنیم. با این حال کار ما اندک شباهتی هم داشت. مثل اینکه ما به تنها داشتمون که بودنمون بود اهمیتی نمی دادیم ولی گاها از فروش بودنمون لذت می بردیم ولی در عین حال، باز به قول رفیق خیالی ونه گات، تصور می کردیم «ما از همان ابتدا هم نمی خواستیم به دنیا بیائیم.»
سرم رو که رو بالش گذاشتم هیچ اتفاقی نیفتاد. جز اینکه نور لامپ اتاق چشمم رو می زد. بلند شدم و فیوز خونه رو قطع کردم چون به قول بازیکنِ چپ پای پستِ آزاد تیم، ریچارد براتیگان، «هیچکس در گورستان به نور احتیاج ندارد.»
پست بازی ونه گات، این بازیکنِ آمریکاییِ آلمانی تبار که به تازگی به تیم ما ملحق شده، فراموش شد. قول می دم این مطلب رو جلوتر کاملا روشن کنم.
دوباره سرم رو روی بالش گذاشتم و به سقف چشم دوختم. روی سقف اتاق پر بود از برآمدگی هایی که به طرز عجیبی هر کدام با دیگری فرق داشت. انگار کسی روی یک کاغذ دیواری با طرحی برجسته و تصادفی رنگ سفید زده باشه. این دانه های عجیب مثل ستاره های آسمونِ یک گورستانِ دورافتاده چشمک نمی زدند بلکه همانطور زل زده بودند به توپ جمع کن تیم که کاری نداشت جز گوش دادن به صدای خارج شدن پیوسته ی گازِ بی رنگی که قرار بود مثل قطاری محلی او رو از مسیر های پرپیچ و خم و طولانی به ملاقات مرگ در یک عمارت باشکوه ببره. این صدای گوزیدن پیوسته ی شیر گاز خیلی زود، مثل دانه های سقف، برای توپ جمع کنِ تیمِ شورت قرمز های الم شنگه به پا کن یکنواخت شد و حوصله شو گوش تا گوش سر برید. زور زد تا بخوابه ولی او که به تازگی برای انجام فریضه ی خودکشی از خواب بیدار شده بود خواب به چشمش نمی یومد و گاز فقط کمی گیجش کرده بود.
یک ساعت دیگه هم به سقف چشم دوخت. انگار پشت ترافیک خیابونی که به میدون مرگ می رسید گیر کرده بود. اینطوری که نمی شد. به قول مدافع راست تیم، چارلز بوکوفسکی، زندگیمون خیلی حوصله سر بر شده و بالاخره باید تا زمون مردنمون اونو با یه چیزی پر کنیم. من خیلی مطمئن نیستم دقیقا چه جمله ای گفته بود چون یادمه اکثر وقت هایی که داشتم روپایی زدن های دیوانه وار بوکوفسکی رو با کلمات تماشا می کردم نیمه مست بودم و با هر جوک متوسطی قاه قاه می خندیدم. اون موقع هنوز داخل اتاقم اون نور عجیب ظاهر نشده بود و چیزی نبود تا خودمو با اون سرگرم کنم.
دوست خیالیم تصمیم گرفت برام یه جوک تعریف کنه. او که تابحال در زندگیش جوکی تعریف نکرده بود ادامه داد:
یه روز ملکه الیزابت و باراک اوباما داخل اتاقی می شینن تا رئیس بانک فدرال رو ملاقات کنن. ملکه الیزابت که سنی ازش گذشته بود دچار درد روده می شه و چون درهای اتاق انتظار تا پس از ملاقات قفل می شد نمی تونست بره دستشویی. اینه که گاهی خیلی آهسته یه ور کپلش رو بالا می داد و می چُسید  تا یه وقت نگوزیده باشه. بعد آهی از سر راحتی می کشید و دوباره به حالت اول برمی گشت. دو سه بار دیگه هم چُسید تا اینکه یکی از چس هاش صدایی داد و تبدیل به گوز شد و چون سیاستمدار زیرکی بود چپ چپ به اوباما نگاه کرد. اوباما سرش رو از خجالت پائین انداخت و هیچ نگفت تا اینکه ملکه اینبار آنچنان چُسی داد که با اون می شد یک اردوگاه مرگ با اتاق گاز برای نازی ها ساخت. بعد در حالی که دماغش رو گرفته بود به اوباما چپ چپ نگاه کرد و زیر لب گفت واقعا که! اوباما که دیگه نمی تونست نفس بکشه فریاد زد:
آره منم، گوز گوز مادر قحبه!
یکجا خونده بودم آدم گاهی برای رهایی از اضطراب مرگ دست به دامن نیروی جنسیش می شه. مثلا از مردی گفته بود که شب بعد از کفن و دفن همسر عزیزش با یه زن خیابونی خوابید. منم وقتی به نعوظ صبحگاهیم نگاه می کنم این حس رو دارم که ملاقات با مرگ در من برانگیختگی جنسی ایجاد می کنه ولی افسرده تر از اونم که بتونم استمناء کنم. از طرف دیگه برخلاف دیشب که گاهی از شدت استرسِ مرگ چشم هام سیاهی می رفت امروز فقط لبخند زدم و اصلا نه نگرانی داشتم و نه می ترسیدم. یونگ به درستی می گفت که انسان وقتی در شرایط سختی قرار می گیره به طور غریزی عمل می کنه و طوری با بحران روبرو می شه که انگار از تمام تجربیات بشریت استفاده می کنه و منِ او به چیزی فراتر از خودش در اون لحظه تبدیل می شه. بی خود نیست که همیشه تو جلسه های روشن فکرانه ای که قبل تر ها با دوستان داشتیم و چند تایی دختر حضور داشتند سخنرانی های گیرا می کردم و در ثانیه استدلال های شگفت انگیز به ذهنم می رسید. هر چی اونا خوشگل تر بودن، من قشنگ تر و بهتر حرف می زدم و اطلاعاتم بیشتر می شد.
به فکرم رسید موسیقی گوش بدم. وقتی مادرم منو حامله بود به هر موسیقی لس آنجلسی خزعبلی که بگید گوش می داد تا اونجا که وقتی شش هفت سال بیشتر نداشتم و اونا یک همچو موسیقی های دامبالی کُسَکی گوش می دادن که از نظر من مبتذل و آشغال بود، بغض می کردم و مثل دیوونه ها پله هارو می دوئیدم و می رفتم طبقه ی بالای خونه و به انزوا پناه می بردم. حالا چه اشکال داشت منی که با ابتذال به دنیا اومدم، با یک سری آهنگ پدر مادر دار و زیبا و عمیق این قابلمه ی پر از روغن ماسیده رو ترک کنم؟ ولی باز فکر کردم چنین کاری مستلزم وصل کردن برق خونه ست و احتمالا حتی با یه جرقه ی کوچیک کل این ساختمون هوا می رفت و این هم راستای برنامه ی من نبود. برای همین گورستانی رو که برق نداشت همونطور رها کردم و وارد آشپزخونه شدم و در یخچال رو باز کردم. درست نمی تونستم رو پاهام بایستم و گیج گیج بودم. در چنین لحظاتی آدم اشتهایی نداره خصوصا اینکه ذهن آدم با این معما دست و پنجه نرم می کنه که اگه قبل از مرگ غذایی بخوره و بعد بمیره کِی خواهد رید؟ ولی خب ریدن کاریه که فقط از موجودات زنده بر میاد و بعید می دونم هیچ جسدی درون قبرش برینه. ولی باز خیال اینکه آدم رو با یه وجب گه به خاک بسپارن منزجر کننده بود ولی وقتی آدم بمیره واقعا دیگه چه اهمیتی داره؟ خصوصا اینکه آدم ماهیتا ظرفی پر از کثافت و گه ئه.
به سرم زده بود تو وصیتنامه ی فانتزیم که به شکل فیلم نامه های کارتون های والت دیسنی نوشته شده بود و اموالم رو که شامل تعدادی سی دی موسیقی، چند جلد کتاب، تابلو، کیف و داستان ها و نوشته هام بود و به موجب متن اش اون هارو بین دوستان نداشتم تقسیم می کرد، این رو هم اضافه کنم که بعد از مرگم منو خیلی رسمی و با احترام درون سطل بزرگ زباله بندازن، درست وسط آشغال ها. چون به هر حال من ظرفی پر از کثافت بودم و جای کثافت هم بین خویشاوندانشه. ولی بعید می دونم کسی به این بخش از وصیتنامه عمل کنه چون ما کثافت هایی اجتماعی بودیم و نمی تونستیم کاری خلاف خواست اجتماع بکنیم. به غیر از اینها همیشه از بوی آشغال متنفر بودم و باور کنید یا نه آدم قبل از اینکه بمیره در اعماق ناخودآگاهش این احساس جادوئی رو داره که بعد از خودکشی می تونه طعم دنیای باحالِ بعد از مرگش رو مزه مزه کنه و از نارویی که به اطرافیانش زده لذت ببره و یا از اینکه بلند فریاد زده:
هی! کوتوله های احمقِ معتاد به کار، به کونمم نیستید!
دوباره که سرمو روی بالش می ذارم سعی می کنم خودمو با ریاضیات مشغول کنم. این زبانِ عجیب و پیچیده که همیشه ازون متنفر بودم. تلاش می کنم حجم اتاق رو محاسبه کنم و با یک تخمین مسخره و کودکانه از سرعت ورود گاز به اتاق ساعت مرگم رو حدس بزنم. دقت نتیجه ای که گرفتم درست به اندازه ی دقت تخمین پایان حیات در زمین توسط دانشمندان بود؛ یک تا سه میلیارد سال دیگر.
یه بار وقتی خیلی بچه بودم یه زنبور رو گرفتم و کردم تو یه کیسه ی پلاستیکی و سرش رو گره زدم. می خواستم ببینم اونا هم مثل ما نفس می کشن یا نه و اگه آره چقدر تو یه کیسه زنده می مونن. هر چند این آزمایش خیلی بی رحمانه بود و من از اون به بعد بارها توسط اقوام اون زنبور مجازات شدم ولی شاید کمتر کسی می دونست یه زنبور تو یه کیسه ی پلاستیکی بیشتر از دو ساعت دووم نمیاره. شاید اگه کمی خشن تر و کنجکاوتر و باهوش تر بودم مثل قاتلین بالفطره به جای زنبور یه زنِ بور رو داخل یه کیسه می کردم تا ببینم کدوم بیشتر دووم میاره. ولی من یه کودن احساساتی بودم و اون آخرین آزمایش مرگبار من بود. اما همین کشف بزرگ آغاز کننده ی تمام جستجوها و مطالعات بعدی من شد.
اول وصیتنامه ی فانتزیم که به شکل فیلم نامه های والت دیسنی نوشته شده این جمله ی بزرگ خودنمایی می کنه:
بچه ها! من به خاطر عشق و این مزخرفات خودکشی نکردم!
بعد توضیح دادم که عشق خودش نوعی فرار از مرگ و اعتقاد به منجیه، یعنی بی خودترین راه ممکن برای فرار از ترس از مرگ. البته بعد از ایمان آوردن به ادیان.
بهشون گفتم برای کسی که برام نمیره نمی میرم و البته برای آدمی هم که برام بمیره نمی میرم چون یه همچین آدمِ مجرای تولد خُل ای* شایسته ی عشق نیست چون به جای اینکه بیاد و با آدم بخوابه به خاطر آدم خودشو می کشه و خب ما یه آغوش گرم و یه سکس درست و حسابی می خوایم و نه یه جسد سرد.
*اولین بار این واژه ی خنده دار رو تو ترجمه ی یکی از رمان های ونه گات دیدم. مجرای تولد! به گمونم به کار بردن واژه ی مجرای تولد به جای کُس انتهای نگاه ابزاری به زن و ته نامردیه. یعنی ما کلا هویت و کاربرد آلت زنانه رو به مجرایی(ابزاری) برای تولد یک توله تقلیل می دیم و منکر زیبایی اون، ماهیتش و لذت زنانه از سکس می شیم. احتمالا مترجم بدبخت برای گرفتن مجوز دست به دامن ابداع یک همچو واژه ی مسخره ای شده، چون لابد اگر می نوشتند کُس چند نفری وقتی به این کلمه می رسیدند دست به آلت می شدند و استمناء می کردند و لابد علاوه بر جنسی شدن فضای ادبی، کانون خانواده به گا می رفت و جامعه ی زورگوی دینی دیگر قادر نبود میلیون ها سرباز بالقوه را درون کلونی های تعریف شده نگه داری کنه و اون هارو هِی هِی کنان به چراگاه ببره. کُس و کیر در زبان ما یک معضل است. خیلی ها بودند که به من گفتن چرا در فلان داستان یا نوشته ام از این واژه ها استفاده کردم. برخی طبق معمول انگ ضد زن زدن، برخی گفتن مستهجن و کوچه بازاریه و عده ای از اون ها هم بودن که بی شعور، بدترین فحش و حرف ناجوری بود که شنیده بودن و با خوندن چنین کلماتی بغضشون می گرفت و به پستان مادرشون پناه می بردن. من در پاسخ اون ها جواب های زیادی دارم که معمولا دلیلی نمی بینم باهاشون در میون بذارم. از نجابت یا سرکوب، ما در زبونمون جز کُس و کیر هیچ کلمه ی کوتاه، فارسی و شسته رفته ای برای اعضای جنسی نداریم. نویسنده ها و محققین غالبا در ادبیات نوشتاریشون به جای استفاده از این کلمات به لغات مسخره ای مثل آلت تناسلی، فرج، شرم، معامله، واژن، مهبل و یا همون مجرای تولد! اشاره می کنن. کلا یک ذهنیت مسخره ای وجود داره که انگار معادل هر واژه ی جنسی رو به زبان دیگه مثل انگلیسی یا عربی بگیم دیگه زشت نیست!
 "ما" ی خجالتی که برای یکی از مهمترین اعضای بدنمون یک واژه نداریم.
اما توپ جمع کن تیم شرت قرمز های الم شنگه به پا کن تکلیفش با خودش روشنه. او به دنبال قایم شدن پشت ظاهر یا ادب برای خریدن احترام و تظاهر به شعور داشتن و با فرهنگ بودن نیست.
شعور و ادب به این چیزها نیست. نه به تک تک کلمه ها که به کلیت افکار و جمله هاست و یک عضو بدن نشان بی شعوری نیست.
اما چرا توپ جمع کن؟
خودستایی نباشه ولی توی تمرین ها گل های خوبی می زدم ولی فرق من با بقیه این بود که اونا معروف بودن و من نبودم و مهم تر از اون من تازه انگلیسی یاد گرفته بودم و لهجه داشتم و دلم هم می خواست با فارسی گل بزنم. و خب راستش رو بخواید اون روزها، حتی بهترین شاهکارهای ادبی دنیا تو کشور من تا هزار نسخه، یعنی چیزی در حدود فروش چند دقیقه بستنی چوبی در کشور، به چاپ می رسید. پرفروش ترین کتاب ها چیزهایی بودند مثل لطفا گوسفند نباشید یا لطفا آدم باشید و یا کتابی سراسر خالی که باید در آن می نوشتید دوستت دارم و به شریکتون هدیه می دادید که قرار بود هفته ی دیگه سر اختلاف نظرتون راجع به رنگ زیرشلواریتون، باهاش به هم بزنید. ته شاهکارهای داستانی ما در مورد زندگی روزمره آدم ها و تجربه های اجتماعی و احساسی بود که احساسات کلماتیزه شده ی خود آدم هارو به خودشون می فروخت و یا داستان هایی که بهتر می تونست بدبختی مردم رو در غالب کلمات رمزگذاری کنه. فسیل های نابغه ی ادبیات ما خودشون رو درون قلعه ها و برج های بزرگی از جنس عاج فیل حبس کرده بودن و به همدیگه جایزه می دادن و هر روز غر می زدن. روی این حساب شاهکارهای غیرادبی و تخیلی توپ جمع کن تیم شرت قرمزهای الم شنگه به پا کن گوشه ی اتاق پر از گازش خاک می خوردن و کسی حاضر نبود به اندازه ی گه سگ برای خریدن یا چاپشون پول خرج کنه و اینطوری شد که به علت نداشتن قرارداد و هوادار اعضای تیم تصمیم گرفتن از استعداد او در عرصه ی توپ جمع کنی استفاده کنن که جلوتر متوجه اهمیت اون در پیروزی ها خواهید شد.
اولین باری که اعضای تیم با هم آشنا شدن هنوز گوشی های لمسی و اندروید و حتی بلوتوث وارد بازار نشده بود. مربی افسانه ای اون دوره کارل یونگ کارش رو با یازده بازیکن شروع کرد. این یازده بازیکن حق نداشتن مصدوم بشن و اگه کسی نمی تونست بازی کنه تیم با ده نفر بازی رو ادامه می داد و اگه نیلز بوهر دروازه بان تیم مصدوم می شد یا می خواست برای سفر به چین بره، بودا اخترفیزیکدانِ به تنویر رسیده از هافبک راست به دروازه می رفت و چهار زانو روی زمین می نشست و لامصب گل هم کم می خورد. اکثر بازیکنای اون دوره مثل هایزنبرگ، بوهر، کنفسیوس، هرمان هسه، سیذارتا گوتاما، خیام، کوندرا، نیچه، شوپنهاور، راسل و سوسور حالا یا ذخیره های اواخر بازی ان و یا بازنشسته شدن و کارشون اینه که تو یه قهوه خونه ی ساحلی از صبح تا شب به افق دریا چشم بدوزن. اما فوتبال تیم امروز متحول شده و زیر سایه ی قهرمانی های پی در پی یونگ نیست. هرچند یونگ هنوز بخشی از مالکیت باشگاه رو در اختیار داره. سرمربی جدید تیم یعنی ژاک دریدا سیستم تیکی تاکای یونگ رو وارد مرحله ی جدیدی کرده که در کل مسابقات فوتبال تحولی شگرف محسوب می شه. به عنوان مثال تیم ما یعنی شورت قرمز های الم شنگه به پا کن، دیروز با نتیجه ی 75 بر هیچ مغلوب تیم سفسطه ی وال استریت شد. نه، خیالات بی جا نکنید! ما بهترین تیم فوتبال دنیا بودیم. ولی امتیازی نمی گرفتیم چون دریدا با مشورت مهاجم راست تیم یعنی لائوتزه دست به شالوده شکنی فوتبال زده بود و ما با در دست گرفتن جریان بازی به صورت فعالانه و خودخواسته به حریف باختیم تا دنیای فوتبال و برد و باخت رو به چالش بکشیم و همونطور که لائوتزه کاپیتان تیم می گفت بازی رو بدون اینکه ببریم، ببریم! به عنوان مثال در بازی دیروز اولین گل رو روی حرکت زیبای مدافع چپِ ضد جنگمون یعنی ونه گاتِ خرفت خوردیم. اون روی پاسِ اروین یالوم و با دریبل زدن مهاجمین حریف، مدافعین خودمون و همچنین دروازه بان تنبلمون یعنی وودی آلن، که سعی داشت با ماتحت روی توپ تکل بره، موفق شد اولین گل بازی رو در دقیقه ی یک به ثمر برسونه و موجب خنده و شادی تماشاگرا بشه. بعد از این ما جریان بازی رو کاملا در دست گرفتیم و با نفوذهای عجیب فریتوف کاپرا و پاس های عمقی کریستوا موفق شدیم توپ رو به براتیگان، بازیکن آزاد تیم بدیم. از آخرین استفاده ی یک تیم از بازیکن آزاد سال ها می گذره ولی سرمربی ما درست مثل فیلم های تارانتینو به بازنمایی و جان بخشی آوانگارد از هنر و فوتبال قدیم می پرداخت و اونو دوباره به شکلی نوین زنده و شالوده شکنی کرد.
براتیگان به جز یازده بازیکن حریف، یازده بازیکن خودی، داور، کمک داورها، کمک داور پشت خط دروازه و حتی منِ توپ جمع کن و تعدادی تماشاچی و پزشک و مربی کنار زمین، خودش رو هم چند بار دریبل زد و بعد از اونکه توپ رو روی خط دروازه ی حریف نگه داشت برگشت و با سرعتی سرسام آور به سمت دروازه ی خودمون حمله کرد و بعد در حالی که بازیکن مهاجم حریف داشت بندهای کفشش رو می بست توپ رو به سر طرف شوت کرد و طبق یکی از قوانین مزخرف نیوتن توپ برگشت و وارد دروازه ی ما شد. حریف که دستمون رو خونده بود براتیگان رو گرفت و حتی پاس های دقیق لاکان هم بهش نمی رسید. این بود که لاکان رو به عقب توپ رو به بوکوفسکی داد. بوکوفسکی توپ رو به چامسکی پاس داد و ازش خواست علاوه بر امانت داری توپ، درباره ی یک سری چیز پیچیده برای حریف سخنرانی کنه تا او از کنار زمین آبجویی بیاره. چامسکی بعد از سخنرانیش توپ رو به بوکوفسکی هم پاس و هم پس داد و او در حالی که آبجوی هفتمش رو می خورد تلوتلویی رو هم خورد و توپ رو به جای کریستوا به مهاجم حریف پاس داد و وودی آلن سعی کرد رد شدن توپ از میان پاهاش رو با خم شدن و مشاهده ی برعکس صحنه تماشا کنه.
ما فقط پونزده گل روی آبجو خوردن بوکوفسکی و امانت داری چامسکی خوردیم.
اما در نیمه ی دوم یعنی نیمه ی مربیان همه چیز دگرگون شد. کریستوا توپ رو برای فریتوف کاپرا انداخت. کاپرا وانمود کرد می خواد توپ رو به لائوتزه بده. لائوتزه به سرعت می دوئید و سه چهار مدافع حریف تعقیبش می کردن. بازیِ بدونِ توپ لائوتزه حرف نداشت و در کل بازی با اونکه موثرترین بازیکن زمین بود حتی یکبار توپ به پاش نخورد. او بازی می کرد بدون اینکه بازی کنه و به قول خودش:
«از گِل کوزه می سازند
جایی که کوزه نیست
همان جایی ست که مفید است»
طبیعیه که منظور او از کوزه و گِل چیزهایی مثل توپ و موقعیت سازی ست.
برای همین کاپرا در انتها توپ رو به Moderat پاس داد. Moderat تنها بازیکن تیم بود که آدم نبود و یه گروه موسیقی آلمانی بود. او که موجودی شش پا بود و از به هم چسبیدن سه نفر از ناحیه ی مقعد به هم ساخته شده بود و به جای پیراهن ورزشی رکابی عرق کرده و پاره به تن داشت، صاحب توپ شد و در فضایی بسیار باز، در حالی که با جلوعقب کردن توپ افکت های موسیقی پخش می کرد، توپ رو چند بار به تیر دروازه ی حریف کوبید و او رو تحقیر کرد ولی هرگز توپ رو گل نکرد و به عذاب حریف پایان نداد.
ترکیب افسانه ای تیم دیروز رو که با سیستم 2-1-4-3 بازی می کرد می تونید در تصویر زیر مشاهده کنید:




گفتنیست حضور یک بازیکن زن در تیم فقط ازین نظر نگران کننده بود که او همیشه مجبور می شد بعد از بازی تنهایی دوش بگیره.
لازم به ذکره نقش مهم من در بازی این بود که در دقیقه ی نود و یک بازی که توپ اوت شد قبل از اینکه حریف فرصت یارگیری داشته باشه توپ رو به صورت کاتدار برای یالوم سانتر کردم، او گرفت و با دست به ونه گات سپرد و او باز وودی آلن رو دریبل زد و گل 75 رو به ثمر رسوند.
همونطور که دوست خیالیم همیشه می گه:
کار نویسنده، گل زدن به دروازه ی خودی ست.
به ساعت نگاه کردم. سه چهار ساعتی گذشته بود ولی من هنوز گیج و منگ در حال فلسفه بافی و خیال پردازی بودم و انگار روحم یبوست گرفته بود و خیال جدا شدن از ظرف کثافت رو نداشت و یا سوراخ بازی برای بیرون رفتن نمی یافت و پشت تمام سوراخ ها غریزه ای از نوع سگ جون بودن و بقا، مرزهارو به شدت بسته بود.
بعد شروع کردم خودم رو توجیه کردن و التیام بخشیدن به دردهای گذشته. از خودم هیولای بی عرضه ای در ذهن ساختم که نه آدم حسابی بود و نه لااقل ترسناک. او هیولایی بود که حتی عرضه ی ترساندن پیرزن های داخل کوچه های بن بست خلوت رو هم نداشت. گفتم اینطوری دیگه مجبور نیستم هر روز صبح قیافه ی این هیولای مشنگ رو تو آینه تحمل کنم و آدمای دیگه هم چیز زیادی رو از دست نمی دن. شاید چند تا داستان بی خود و طولانی. مسلما بشریت از نخوندن این داستان ها رنجی نمی دید. به علاوه خیال می کردم با آخرین داستانی که نوشتم هرچه داشتم رو کردم و ادبیات داستانی رو به اوج رسوندم. این فکر احمقانه ی دون کیشوت وارانه، آن لحظه ها مثل مولکول های ماریجوانا باعث التیام ذهنم می شد و یا آنچنان آرامشی بهم می داد که می تونستم حتی به یک سر بطری پلاستیکی که زیر میز افتاده بود لبخند بزنم.
نه سیگار داشتم و نه الکل. با خودم روراست بودم و چون چیزی برام مهم نبود نیازی هم به اون ها نداشتم.
دوست خیالیم رو دیدم که هنوز ایستاده بود کنار تختم و زل زده بود به آب دهنم که از گوشه ی لبم جاری بود. او در تمام این مدت سعی نکرد جلومو بگیره و حتی منو به این کار تشویق هم نکرد. فقط ایستاده بود و تماشا می کرد و گاهی جوک های بی مزه تعریف می کرد. اون شخصیتی بود بی خیال و رند، درست برخلاف اون موجود کریهی که توی ذهنمه.
هر کاری بکنی، چه خوب چه بد، چه فکر کنی کار مفیدی انجام دادی و چه خیال کنی کاری عبث، و یا حتی اگه هیچ کاری نکنی، همیشه یه نفر هست که نشسته تو کاسه ی جمجمه ی آدم و در حالی که سیگار می کشه و پاشو گذاشته روی پاش سرشو تکون می ده و آدمو خجالت زده می کنه.
اما اون اینطوری نبود.
دوست خیالی من درست مثل شخصیت های کارتون های کمدی بود. همون کارتون هایی که برای بچه ها ساخته نمی شد و توش پر بود از شوخی با سیاستمدارا و بازیگرا و آدمای مهم. تقریبا کسی تو دنیا نبود که اون شخصیت های کارتونی بهش نریده باشن. وقتی هم که دیگه کسی نمی مونه اونا خودشون رو مسخره می کنن. تو بیشتر این کارتون ها شخصیت ها فقط چهار انگشت دارن. یعنی انگشت وسط ندارن و این شاید خیلی عجیب به نظر برسه که شخصیت هایی که قراره به همه ی عالم و آدم برینن انگشت وسط به کسی نتونن نشون بدن. ولی این یه کمبود نیست بلکه یه  فزونیه. او درست مثل این کارتون ها لزومی نداشت به کسی انگشت وسط نشون بده. خود او به خودی خود، انگشت وسطی بود که به سوی اجتماع نشانه رفته بود.
دلم می خواست هوای تازه بخورم ولی از طرف دیگه منتظر مرگ بودم و مرگ چندان علاقه ای به هوای تازه نداشت. البته آنقدرها هم مردن برام مهم نبود. یعنی خیلی وسواس نداشتم که حتما بمیرم. یک موقع هایی هست که شما حس می کنید باید کاری رو انجام بدید ولی دلیلی براش ندارید. مثلا ممکنه نیمه شب برای یه پیاده روی طولانی بیرون برید. منم شیر گازو باز کردم و خوابیدم و خیلی برام مهم نبود که چرا این کارو کردم.
دوست خیالیم رو دیدم که رفت سراغ چندتایی کتاب و بازشون کرد. کتاب ها بوی گاز گرفته بودن و دیگه نمی شد سر رو کرد داخل شیار صفحه ی صد و پنجاه هر کتاب و کاغذش رو بوئید، کاری که عادت داشتم با کتاب هام انجام بدم و همیشه از بوی کاغذ لذت می بردم. خصوصا اینکه حس می کردم هر کتابی بوی مخصوص به خودش رو داره.
یکی دو تا جمله خوند. معنای خاصی نداشت. ازین جمله ها نبود که کسی در اون زمان ها براتون بخونه تا شما رو متحول یا به فکر وادار کنه. چیزی بود مثل نسیم آرومی که در یک بعدازظهر تابستانی گرم روی صورتتون می وزه و حتی بود و نبودش به راحتی قابل تشخیص نیست ولی همین نسیم کوچک لرزه ای لذت بخش روی اندام بدن می نداخت و حسی از خوشبختی کوچک می داد. ازش پرسیدم:
-          مال کیه؟
-          براتیگان، بازیکن چپ پای آزاد تیم. 
-         باید حدس می زدم.
-         می دونی ریچارد براتیگان چرا خودکشی کرد؟
-         نمی دونم، چون دنیا به کونش بود؟
-         دقیقا. 
-         اگه واقعا اینجوریه چرا تو خودکشی نمی کنی؟
-         شاید چون دنیا به کونمم نیست.
دوست خیالیم که این جمله رو گفت دیگه گیج تر از اونی بودم که بفهمم خوابم و یا بیدار. روی سقف اتاق تصاویری می دیدم که پیوستگی چندانی نداشتن و بعد ناگهان تبدیل می شدن به یک سری نوشته، کلماتی که پشت سر هم میومدن و با تمام بی معنائیشون در اون لحظات برام معنا داشتن و من عمیقا بهشون فکر می کردم. بعد اتاقی سیاه دیدم. آدم های زیادی با کت شلوارهای مشکی و عینک آفتابی در تاریکی روی صندلی نشسته بودند و روبرو رو نگاه می کردن. وقتی برگشتم سن کوچکی رو دیدم که هنوز نوری روش نیفتاده بود ولی می تونستم حضور دو نفر رو در اون احساس کنم. روی دیوار واژه ای غریب نمایان شد:
Ujivah
و صدای کلفت مردی از بلندگو پخش شد که این کلمه رو به شکلی جادوئی و مسحور کننده تلفظ می کرد. سن روشن شد. زن و مردی رو دیدم که نیمه لخت بودن. منتها هر دوی اون ها از آرنج به پائین و از زانو به پائین دست و پا نداشتن. جلوی هم نشسته بودن و با همون دست های ناقص سعی می کردن لباس های همو در بیارن. در این بین نوعی موسیقی پخش می شد که مو رو بر تنم سیخ کرده بود. مردم به تلاش زن و مرد ناقص برای آمیزش نگاه می کردن و هیچ تکون نمی خوردن. بیشتر به یک مراسم آئینی شبیه بود. شبیه مراسم قربانی کردن کودکان در قوم اینکاها و موسیقی هم تا حدودی شبیه آهنگ های سرخپوستی بود. دوباره که به دیوار نگاه کردم شمایل یک عروسک چوبی خیمه شب بازی رو دیدم که گاهی برام شکل همون آدم هارو می یافت، یعنی انسانی که دست ها و پاهایی ناقص داره و چند تایی نخ به بازو و ران و کمر و سرش بسته شده.
چشمم رو که باز کردم زنده بودم، کسی داخل سرم سرش رو تکون می داد و من بالاخره بعد از شش ساعت فهمیدم، مرگ پشت یک ترافیک سنگین گیر کرده.




سیزده آگوست دوهزار و خورده ای

Comments (0)