بخشی از داستان
در شمالی ترین نقاط کم ارتفاع نروژ... یعنی در استپ های قزاقستان... یعنی در جنگل های ماداگاسکار و شاید در سواحل هاوایی شهری بود که راه می رفت. هیچ کس نمی دانست دقیقا چه زمانی شهر تصمیم گرفت تا پیاده روی کند اما شهر علاقه ی عجیبی داشت تا شب ها، وقتی همه خوابند، در تاریکی مطلق اسبش را زین کند و بدون وقفه تا صبح پیتیکو پیتیکو کنان راه برود و همانطور که باد همه چیز را، بجز غباری از خاطرات فراموش شده و نشده، با خود می برد، شهر هم همه چیز را با خودش می برد؛ خانه ها، درخت ها، خیابان های آسفالت شده، رودخانه وسط شهر و حتی اجساد مرده های زیر خاک قبرستان ها و این زندگی را برای مردم هم سخت کرده بود و هم پیش بینی ناپذیر. مردم شب را در سکوت ساحل مدیترانه ای مراکش در خواب می گذراندند و صبح وقتی در را باز می کردند بادی استخوان شکن دانه برف های سرگردان را، که مثل روح هایی گیج زوزه کشان خلاف جاذبه ی زمین رقص براونی شان را روی کف چوبی خانه های درباز شده به پایان می رساندند، وارد خانه ها می کرد. چند تا اسکیموی ساکت و متعجب بیرون در خانه هایی که تابحال ندیده بودند زیر درخت های سبز و کلفت ایستاده بودند و کار مردم شهر این بود که قوطی های رنگ را به اسکیمو ها بدهند و به جایش تعداد زیادی پوست خرس قطبی، فوک و ماهی دودی بگیرند و بعدازظهر را جلوی شومینه های گرم خانه شان سرکنند تا شب بخوابند و صبح در را باز کنند و ببینند جایی در تگزاس مردم شهر همسایه به همراه کلانتر شهر به میدان شهر آمدند تا ببینند این غریبه ها کیستند.
6:28 AM |
Category: |
هونولولو تا خیلی سال ها نمی دانست باید چه کار کند. نمی دانست مال کی است. مال شرق است یا مال غرب. نمی دانست باید پادشاه داشته باشد یا یک سری آدم شکم گنده که گرد توی سالن بنشینند. این بود که یک روز مردم خسته شان شد رفتند و پادشاه را با ماشین زیر گرفتند. بعد شلوغ پلوغ شد و کسی به کسی نبود و خب آدم شکم گنده ها پیداشان شد. یک روز شکم گنده ها پسری را یافتند که نان دزدیده بود. گرفتندش و بابایش را درآورده و دادگاهیش کرده و آبرو از وی ببریده در اذهان عمومی رسوایش کردند. بعد چون آن روزها مردم دستشان بیکار مانده بود یک رای گیری راه انداختند که آیا پسر را با چوبه دار اعدام کنند یا با صندلی شوک دار. و این بود ماجرای تولد دموکراسی در هونولولو.
8:24 AM |
Category: |
زیگموند فروید در سال 1926 مشغول آخرین بازنگری ها در تئوری روانشناختی خود بود. داخل اتاق نشسته و غرق در تفکر بود که صدایی از پائین آمد و تمرکزش را به هم ریخت. منشی را صدا زد و پرسید که این همه همهمه برای چیست. مردی به خانه او مراجعه کرده بود و مصرانه می خواست فروید را ببیند. او را پذیرفت. مردی جوان بود که کاملا عصبی به نظر می رسید. از او خواست بنشیند. فروید متوجه لرزش های هیستریک دست و پلک چشم چپ او شد و چون هزاران مورد شبیه این دیده بود شروع به صحبت کرد و از او خواست علت مراجعه اش را بداند. پسر گفت ماه هاست کابوسی تکراری می بیند که در آن پدر خود را با گیوتین سر می برد و دیگر تحمل دیدن این خواب ها را ندارد. فروید پرسش هایش را شروع کرد و در ادامه تلاش کرد مفهوم عقده ی ادیپی که گمان می کرد پسر جوان با خود به همراه دارد و او را رنج می دهد برایش به شکلی ساده بیان کند. سپس از او پرسید پدر و مادرش کجا هستند و متوجه شد پسر چندی است آن ها را رها کرده و به تازگی وارد این شهر شده. فروید به او گفت مهر مادری خود را از ترس پدر رها کرده و برای همین پدرش را رقیب و گناهکار می داند و ناخودآگاهش سعی می کند با گردن زدن پدر این واپس زدگی را جبران کند. داشت حرف هایش را ادامه می داد که پسر صحبتش را قطع کرد. خودش را به فروید نزدیک کرد و آهسته گفت:
اجازه بدهید رازی را به شما بگویم. من یک همجنس بازم و از کودکی علاقه ای به زن ها نداشتم. مادرم یک زن عصبی و بد دهن است و از کودکی از او متنفر بودم. می توانم ادعا کنم در عوض عاشق پدرم بودم و همیشه از رابطه ی آن دو عصبی می شدم.
فروید اخمهایش داخل هم رفت و بعد مشغول تفکر شد. یک روزنامه ی آلمانی روی میزش بود. آن را با یک دست کمی بلند کرد و بعد دوباره روی میز گذاشت. قلمش را برداشت و روی برگه های یادداشت اش نوشت:
هایزنبرگ: احتمالاً اینجا خوابید...
9:17 AM |
Category: |
من هرگز از هدایایی که از تو می گرفتم آنقدر خوشحال نمی شدم. نه از تو که کمتر یادم می آید واقعا از گرفتن هدیه ای خوشحال شوم. نمی دانم اشیاء هیچ وقت آنقدر که برای تو و خیلی ها مهم و سمبلیک بودند برای من نبودند. شاید به این خاطر که من هیچ وقت مادی گرا نبودم و یا اگر بخواهم واقع بین تر باشم مادی گرایی من در اشتیاق با تو بودن خلاصه می شد. شاید من هرگز از گرفتن هدایا خوشحال نشده باشم. اما یک لبخندت، گرمای دست هایت، نگاه نافذت و خنکای عطر بدنت همراه با بودنت در کنارم برای من از تمام هدیه ها ارزشمند تر و لذت آورتر بود. شاید لبخند هایم بعد از گرفتن هدیه ای مثل یک کتاب که هرگز آن را نخواندم زورکی بود اما لبخندم با دیدنت آنقدر واقعی بود که گاهی برایت زیاده واقعی به نظر می رسید و شاید به همین دلیل آنرا نفهمیدی یا باور نکردی. شاید به همین دلیل بزرگترین هدیه ات را از من دریغ کردی. تو همیشه از اشیاء لذت بردی. دور و برت را پر کرده ای از اشیاء. با آن ها لذت می بری، شادی می کنی و غمگین می شوی. نمی دانم آن چیزهایی که من از آن ها لذت می برم هیچ کدام در دسترس نیست. اما چیزی است مثل جاذبه ی بین ماه و زمین. چیزی که هر چقدرهم نادیدنی و دست نیافتنی باشد تأثیرش دریاها را جابجا می کند! شاید هم همه ی این ها خیالات است. فیلمی است با سه شخصیت که در آن شخصیت ها تنها نمادهایی تفکیک شده از یک شخصیت واحدند تا تفاوتشان به خوبی نمایش داده شود. شاید من تنها تو را مادی گرا می دانم چون در اعماق روحم می دانم چه گرایش کودکانه ای به مادیات دارم و اینگونه با سرزنش تو به این حقارت خودم سرکوفت می زنم. شاید تمام این ها کش مکش های یک روح ناآرام باشد و تو در آن تنها یک خیالی تا من بخش هایی از روحم را مثل برچسب روی تو بچسبانم. با این حال من همیشه در دوست داشتن هایم ساده و کودک بوده ام و هیجان قلبم با هر بار دیدنت همیشه آن ظرافت کودکانه را برایم تداعی کرده است. اما سرخوردگی تنها عاید این احساسات کودکانه و ساده بوده و هست. و برای این است که تمام این دنیا جز یک ماشین بی روح آهنی و یک کابوس دردآور جلوه ی دیگری برایم ندارد و برای همین است که گاهی آرزو می کنم:
کاش می شد به سرزمینی سفر کرد که جواب دوستت دارم، نمی خواهم دوستم داشته باشی، نبود.
4:41 AM |
Category: |
در رو به روم باز کرد. کمرم خم بود و چشم هام نیمه باز. خودم رو هل دادم داخل خانه و پرت شدم روی کاناپه. مادر دست های سردم رو گرفت. کمی مالششون داد. دست های زبر و چروک خورده اش رو روی شونه هام گذاشت و بوسه ای به پیشونیم زد. چشم های خشکم رو به سمتش چرخوندم. مدتی نگاهش کردم و تنها گفتم:
مادر، من یک احمقم.
...
در خیابون ها قدم می زدم. کمی مست بودم اما نه اونقدر که منو از شر افکار مالیخولیایی نجات بده. درسته. افتاده بودم تو یه نوار کاست. نوار کاستی که خودش شامل قطعاتی تکراری از یک اشتباه بود و این اشتباه در نوار کاست مدام تکرار می شد و خود نوار کاست مدام بر می گشت و تکراری می شد از تکرار تمام اون اشتباهات. نمی دونم چه مرگم شده بود. نمی فهمم چطور می شه آدم اینقدر اشتباه کنه. چطور دقیقا کاری رو بکنه که براش رنج آوره، با اینکه می دونه راهی که انتخاب کرده جز درد و رنج و نارضایتی عاید دیگه ای براش نخواهد داشت. باز گفتم انتخاب. هر زمان به این کلمه ی عجیب می رسم دست و پاهام شل می شه. حس می کنم دارم بزرگترین دروغ دنیا رو به خودم می گم. موضوع اینجاست که بعد از پشیمونی از خودم می پرسم، آیا انتخابی کرده بودم؟
وقتی به این فکر می کنم که بر چه اساسی راهمرو از بین ده ها راه دیگه انتخاب کردم نمی تونم به این فکر کنم که انتخاب کردم! این فکر از اونجا به کلم رسید که یه روز با ناراحتی و در منتهای ناامیدی و درد و بی حوصلگی روی صندلیم تک و تنها نشسته بودم. صدای تق تقی از پنجره می یومد. نگاه که کردم دیدم یه زن بوره. در واقع نه بور بود و نه حتی یک زن. بلکه تنها زنبوری کوچیک بود با دو تا شاخک کوچیک و لرزون. داشت سعی می کرد وارد اتاق بشه. توی خواب و بیداری بودم و خیال می کردم واقعا یک زن بور سعی داره از پنجره داخل بپره اما بعد تلویی می خوردم و با خودم می گفتم هیچ زن بوری دیوونه نیست داخل اتاق کم نور و بی گل و سبزه و درخت و تهی از طراوت من بشه. و حتی یک زنبور هم! چرا باید سعی می کرد وارد بشه؟ خودش رو محکم به شیشه می زد و باز عقب می رفت و باز خودش رو محکم تر به شیشه می زد. نمی تونستم بفهمم چطور این زنبور دنیای به اون بزرگی رو با اون همه طبیعتش ول کرده و می خواد بیاد تو اتاق من که بیشتر شبیه به سیاهچال های زندان های قلعه های دوران باروکه. آیا انتخابی کرده بود؟ قبل تر ها فکر می کردم انتخاب خیلی ساده است. تو چیزی می خوای، احساسی داری و برای رسیدن به اون راهی رو انتخاب می کنی. به همین راحتی. اما وقتی به زنبور فکر می کنم تمام این استدلال کودکانه و انتزاعی مثل لکه های روی شیشه ی عینکم باعث آزارم می شه و مجبورم می کنه دستمالی بردارم و پاکش کنم. دوستم همیشه می گفت هر کی یه جوریه. یعنی نمی شه انتظار داشت آدما مثل هم باشن. نمی شه انتظار داشت همه یه کارو بکنن. نمی شه زورشون کرد یک انتخاب داشته باشن. تفکر خیلی خوبیه. خیلی هم دموکرات نماست و آزادی فردی رو تاج سر می کنه. مردم دورشو می گیرن و به به و چه چه می کنن و برگه های رأی شونو با آب دهن لا می زنن چون به تصورشون اینطوری می تونن هر غلطی می خوان بکنن. بله تفکر خوبیه. هر کی یه جوریه. من متعجب بودم از اینکه چطور می شه بعد از اونکه صداها هزار نفر در ژاپن، ویتنام و چین در شرق و میلیون ها نفر در آلمان، فرانسه، لهستان، بوسنی و روسیه در غرب و هزاران نفر بر اثر گرسنگی و جنگ در آفریقا و صدها هزار نفر در خاورمیانه و هزاران نفر در آمریکای دور! در همین صد سال گذشته کشته شده ند باز جمعیت بی هیچ سکونی رو به ازدیادی دیوانه کننده پیش بره. چنانچه جمعیت بی هیچ توجهی به پنج هزار نفری که فقط در یه کشور کوچیک مثل سوریه در همین امسال کشته شدن در آغاز سال نو هفت میلیارد شدگیشو جشن می گیره و به دهن اون همه بچه ای که همین حالا دارن از تونل مخوف واژن مادرهاشون سرسر خوران پائین میان آب نبات خونین می ذاره. به خیالم تاریخ انسان شباهت های زیادی به تاریخ جهان داره. با انفجاری آهسته آغاز شده! آدم ها روی زمین به این بزرگی تنها تو یه سری نقاط کوچیک زندگی می کردن و بعد به تدریج بزرگ و بزرگ تر شدن. زیاد و زیاد تر. مثل یه انفجار پخش شدن، دور شدن، متفاوت شدن، شاخه شاخه شدن و حالا تاریخ انسان به یه سرطان، به یه خرچنگ و یا ستاره دریایی شاهت داره که آدما دارن به سرعت از مرکزش دور می شن و هر کدوم که به دنیا میان به خودی خود شاخه ای مجزا از آدمیت رو تشکیل می دن. اینجوری می شه که هر کی یه جوریه! بله درسته، هیچ دو کهکشانی کاملا شبیه هم نیستن. با اینکه همه اون ها از یه انفجار آغاز شدن، از یه نقطه و حالا کهکشان ها بسیار از هم دور شدن. هر کدوم شخصیت و غروری داره و خودش است و خودش داره از بقیه دور و دورتر می شه چون دلش می خواد بی همتا باشه، بتونه سرنوشت خودشو خودش انتخاب کنه. کسی در حرکاتش دخالت نکنه! اما هر عملی رو عکس العملی هست. هر اغازی رو پایانی و هر انفجاری بالاخره انرژیش ته خواهد کشید. روزی می رسه که تمام کهکشان های پیر و تنها از ترس کابوس دوری بی نهایت از دیگران در فضای سرد و تاریک ناگهان مسیرشون رو عوض می کنن و اینبار به سمت مرکز می رن تا کم کم به هم نزدیک بشن و اینجوریه که کم کم اونچه روزی از نقطه ای آغاز شده بود به همون نقطه برمی گرده. نوعی مرگ جمعی! حالا هم آدم ها دبدبه و کبکبه شون به راهه. دارن جون می کنن برای متفاوت بودن، داشتن، داشتن، سبقت گرفتن، جدا شدن، مرز کشیدن، دیوار کشیدن، آزادی فردی داشتن و روز به روز تنهاتر می شن. خیال می کنن انتخابی کردن. دلشون به این انتخاب ها خوشه. نمی دونن انفجار چیه، نمی دونن انتخاباشون، متفاوت بودنشون تنها یه پیامده! پیامد انفجار و دور شدن آدم ها از همدیگه.
بچه که بودم همیشه دلم می خواست سرنوشت رو گول بزنم. تو کتم نمی رفت که همه چیز من نوشته شده باشه. نمی تونستم قبول کنم هر انتخابی بکنم، هر عملی بکنم قبلا مشخص شده. خیال می کردم کسی دفتری بزرگ برداشته و داره انتخابامو ثبت می کنه! برای همین فکر می کردم و در ذهنم کاری رو که دلم می خواست می کردم. کلی بهش بال و پر می دادم و آماده می شدم اون کار رو بکنم اما در آخرین لحظه یهو سر باز می زدم، کاری رو می کردم درست خلاف اون تا اینجوری به سرنوشت یک دستی بزنم و کاری کنم دفترش رو خط خطی کنه. اما همیشه بعد از چنین تلاش هایی فقط یک چیز حس می کردم! پوزخند سرنوشت. بعضی آدم ها دستی به عینکشون می ذارن، صداشونو صاف می کنن و خیلی جدی و با غروری بزرگتر و درازتر از دماغ فیل می گن که به سرنوشت اعتقادی ندارن چون بسیار زحمت کشیدن و انتخاب کردن و می شد پا روی پا بذارن و می شد الان داخل جوب می خوابیدن. ده ها بار شده بود وقتی داشتیم با کمال ناراحتی یا خوشحالی بر سر موضوعی بحث می کردیم ناگهان داخل ذهنم چیزی بیدار می شد. طوری به حرف زدن های دوستم نگاه می کردم انگار دارم فیلمی رو برای بار دوم تماشا می کردم. دقیقا نمی تونم بگم بعد این جمله چی می گه اما این صحنه رو به یاد میاوردم! من قبلا این یارو رو یه جایی دیدم! من قبلا این صحنه رو دیدم! مثل یه باگ در برنامه ی کامپیوتری می مونه. مثل یه تلنگر به زندگی صلب، خشک و علت معلولیمون. واووووو... من اینو قبلا دیدم! بعد زل می زنیم به هم! نمی دونیم چی بگیم. اشکالی هست. چطور می شه مائی که همه چیزمون رو انتخاب می کنیم چیزی رو دیده باشیم که هنوز اتفاق نیافتاده؟! یکی از اون ده ها حالت رو! و یا شاید هزاران. بعد در چنین لحظاتی دستی زیر چونه می ذاشتم. احساس می کردم به کسی تبدیل شدم که داره خودشو تو آینه نگاه می کنه. با تصویرش بازی می کنه، شکلک در میاره و از اینکه تصویرش مثل یه برده تابع اونه و هیچ اختیاری از خودش نداره لذت می بره. بعد ناگهان دستی به اطرافش می زنه! دورش رو شیشه فرا گرفته! تصویر خود اونه! برده خود اونه! همه چیز برعکسه! اوه لعنت! چرا بحث می کنم، همه چیز از قبل مشخصه. تمام زندگی انعکاسه و ما تصویری هستیم در آینه! اوه لعنت!!! فیلمی هستیم که قبلا پخش شده! تو یه فیلم همه چیز انتخاب شده. کمتر بداهه وجود داره. تمام صحنه ها براساس انتخاب و تخیل و استدلال و تصادف شکل گرفته. اما چه انتخابی هست برای فیلمی که دیگه ساخته شده؟! اون هم زمانی که داره برای بار دوم پخش می شه! اوه، لعنت! انعکاس!!! بله ما می تونیم انتخاب کنیم اما انتخاب هامون رو درک نمی کنیم. ما فیلم سازی هستیم که فیلمش رو حسی می سازه. از اعماق ناخودآگاهش! درست زمانی که خیال می کنیم انتخاب کردیم، اون لحظه درست همون لحظه فقط داریم به نتیجه ی انتخابمون نگاه می کنیم! شاید ما اونو انتخاب می دونیم چون نمی تونیم انتخابامونو درک کنیم. شاید هم خود اون انتخاب ها تنها یک سری پیامد باشن. پیامد چیزی که هستیم! اون شاخه ی تک و تنهای آدمیت که خودش انتخابی نبوده و تنها پیامدی بوده بر یک انفجار، انفجار آدمیت. معجونی از تمام احتمالات! یک دفتر قطور شامل تمام کلمات که به نظر یک سناریو باشه. صرفا به این خاطر که هر سناریویی می تونه از اون شکل بگیره. اما آیا خود این نتایجی که گرفتم بر پایه ی یک سری فرضیات بنا نشده بود؟ اگه اون فرضیات مثل انتخاب هامون تنها یک سری توهم باشن چی؟ اگه انفجاری در کار نباشه و فقط یه دنیای باز وجود داشته باشه چی؟ چطور می تونم با تمام شکی که به گفته های خودم دارم کوچکترین تأثیری از جانب اون ها بر زندگیم ببینم؟ این ها به کنار. دانستن... تا چه اندازه قادره مسیر عمل رو تغییر بده؟
سرم زق زق می کنه و احساس می کنم قلبم با پرشی سی سانتی به سرم عروج کرده. نمی دونم کجا اومدم. حتی یادم نمی آد بر چه اساسی داخل این کوچه ها شدم. و حتی نمی دونم چرا دارم سعی می کنم به خانه برگردم...
4:42 AM |
Category: |
ده جلد کتاب، یک مجسمه چوبی، چندتائی آهنگ ناب می دهی به او. اشک در چشمانت جمع می شود و می روی. شاید او نفهمد. شاید هم بفهمد. بعضی ها هدیه دادن را دوست دارند. بعضی می خواهند عشق را بخرند. بعضی می خواهند عشقشان را عرضه کنند. بعضی می خواهند محبت و مهربانی کنند و بعضی از روی عادت و نقش بازی کردن یا صرفا به عنوان یک باور هدیه می دهند. هر کس به نوعی چیزی به دیگری می دهد. یکی می رود داخل فروشگاه دستش را می کند داخل جیبش. با پول خرد های آن ادکلنی گران قیمت به هدیه می خرد و در ازایش بوسه ای می گیرد و یا عشقی برای خودش می خرد و یکی را می بینی می رود کتاب هایش را می فروشد و با کلی چانه زنی فروشنده را متقاعد می کند ادکلن ای ارزان قیمت را با تخفیف به او بفروشد و بعد آن را هدیه می دهد فقط برای اینکه لبخند را روی صورتش ببیند.
ده جلد کتاب، یک مجسمه چوبی، چندتائی آهنگ ناب. شاید او نفهمد، شاید هم بفهمد. اما این ها تکه هایی از روح تو بودند که قبل از رفتن از خودت کندی و به او دادی. شاید نفهمد، شاید هم بفهمد...
چیزهایی وجود دارد که فرای فهمیدن است. چیزهایی وجود دارد فرای درک، فرای احساسات
5:26 AM |
Category: |
به کهکشانی می مانم تنها و دور افتاده که نزدیک ترین کهکشان به او میلیون ها سال نوری از او دور است. همه جا ساکت است و من با تمام این دوری ناامیدانه تمام روزهای ساکت و تهی را به آن نور دورافتاده اما نافذ خیره می شوم. کهکشانم نه از از این بابت که بزرگ باشم. بلکه بیشتر از این بابت که درونم یعنی در مرکز وجودم یک خلا و فروریختگی شدیدی به اندازه ی سیاهچاله ای عظیم در مرکز یک کهکشان بزرگ حس می کنم. گاهی فکر می کنم با تمام دردی که این فروریختگی درونی و پوچی اش دارد اگر نبود.... من هم نبودم. چون تمام آنچه باعث می شود من، من باشم و به سمت آن کهکشان دورافتاده فرونپاشم وجود این جاذبه ی درونی است. اما چه می شد اگر من نبودم؟ آیا این بد است؟ آیا این خوب است؟ یا مثل تمام چیزهای انسانی دیگر، این هم چیزی است فرای نیکی و بدی، چیزی که فقط هست و به قضاوت خوب بودن یا بد بودن کاری ندارد.
من همیشه فکر کرده ام آدم ها بیش از هر چیز به کهکشان شبیه اند و می دانید.... کهکشان ها به ندرت با هم برخورد می کنند... و نتیجه ی آن برخورد یا گذر است و یا مسخ... چیزی به نام "با هم بودن" و "خود بودن" هرگز به طور همزمان وجود ندارد. و این یک قانون نیست. یک احساس است. و احساس ها نیازی به دلیل ندارند. بلکه این دلایلند که به احساس نیاز دارند مثل خود این جمله.
5:55 AM |
Category: |
می دونم می دونم عزیزم... هر روز پر شده از من و خودم و همه ی کوفت و زهر مارای راجع به خودم... می دونم... می دونم عزیزم... آدما گله های یک نفره اند که سم روی زمین می کوبند و از گرد و خاک بلند شده کور می شن و باقی رو له می کنن... می دونم می دونم عزیزم... انسان بدون رویا مرده ای بیش نیست و منم خوب چرا دروغ بگم فقط می تونم راجع به خودم اینقدر مطمئن بگم که هیچ رویایی ندارم و رویاهای لعنتی نداشتمو پک می زنم می دم تو ریه ام فوتشون می کنم تو هوا و بوی گندشو تحمل می کنم مثل همه ی جنازه هایی که زیر خاک بوی گند تعفنشون رو خیلی راحت تحمل می کنن... می دونم می دونم عزیزم... من نمی رقصم و ازون مرده هایی نیستم که بلند شدن از خاک هوسیشون کرده، کونشون می جنبه و محتاج هیجان و عشق و حال پر سر و صدان. اما خب ما مرده های ساکت و منزوی هم دنیایی داریم برای خودمون به اندازه ی اون آدمای تخس و کون جنبان خوشگذرونی که یه دست گوشت و پوست به تن استخون های یک شکلشون کردن و برای خودشون زیبایی و ثروت و وقار و پرستیژو و هوش و جذابیت رو مثل لاک یه حلزون ننه مرده دور خودشون ایجاد کردن و انگشت شصت در دهان قربون صدقه ی ماماناشون می رن و لبخندی مزحک به چهره می زنن و خیال می کنن این مهربانی است... می دونم می دونم عزیزم مادر مرده است. تمام مادر ها مرده اند و مردم خیال می کنن این کسی که دم براش تکون می دن و بشکه ی عقده ی ادیپ خودشونو باهاش پر ملات می کنن و مدام قربون صدقشون می ره و مزخرفترین مفهوم ها و بی اهمیت ترین روزمرگی هاشون براشون مهمه مادره. نه نه عزیزم تو هم خوب می دونی که چقدر از مادر دور افتادیم اونقدر که گاهی وقتی خیلی مست می کنیم یا از زور خستگی هزار لایه به خواب فرو می ریم رویای دوردست و مبهمشو مثل یه فیلم دهه ی بیستی سیاه سفید پر از خط و پرش روی تلویزیون های کاغذی ذهنمون می بینیم و همان حسی بهمون دست می ده که وقتی یه بازیگر زن بسیار زیبا از اوایل قرن بیستم رو توی یه فیلم رمانتیک می بینیم و می گیم هی! چقدر زیبا بود اما باهاس تاحالا مرده باشه! حیف! می دونم می دونم عزیزم... هر روز پر شده از من و خودم و همه ی کوفت و زهر مارای راجع به خودم... اما باری به هر جهت، خودمانیم امروز لپ هایت چقدر قرمز و زیبا شده اند، راستی اگر یک جا خاک بودیم شب ها در قبرت را باز می کردم، می آمدم داخل و چه صداهای ترق توروق دو تا اسکلت مردنی که توی هم می لولن که به گوش نمی رسید... ترق توروق تروخ... می دونم می دونم عزیزم... این شبیه یه رویا نیست اما خب بعضی آدم ها برای پر کردن جای خالی رویاهاشون ایده هایی در ذهن دارن...
4:22 AM |
Category: |
اگر یک مزرعه دار بودم و دو دانه گندم می کاشتم الان دوهزار خوشه گندم داشتم. اگر یک دامدار بودم و دو عدد گوسفند داشتم الان یک گله گوسفند داشتم. اگر یک کارگاه چوب بری داشتم الان یک کارخانه چوب سازی داشتم. اگر یک تاجر بودم و سه دست لباس به مردم می فروختم الان یک فروشگاه داشتم. اگر یک آچار داشتم و به جان تلویزیون خانه می افتادم الان یک تعمیرگاه داشتم. اگر یک اسلحه داشتم الان یک باند مخوف مخدر داشتم. اگر مداد رنگی داشتم الان یک نقاش بودم با یک نمایش گاه بزرگ. اگر یک قلک داشتم الان یک شرکت بازرگانی بزرگ داشتم. اگر دو تا درخت داشتم الان یک باغ بزرگ داشتم با کلی میوه. اگر یک دوربین داشتم الان یک عکاس مشهور بودم و عکس هایم همه جا پر بود. اگر یک ارگ داشتم الان یک پیانوی بزرگ داشتم و هفته ای دو سه تا کنسرت.
...
اما من فقط یک کاغذ داشتم و یک خودکار ارزان قیمت. و برای همین حالا هیچ چیز ندارم جز توده ای از کاغذ های سیاه شده.
2:47 PM |
Category: |
لوله ی باریک و دراز زنگ زده را که بویش او را به یاد ترقه بازی های بعد از مدرسه می انداخت به همراه نگاهش به داخل تاریکی بی انتهای آن که برای او یادآور تمام برگه های تاریخ ملامت بار زندگیش بود روی شقیقه گذاشت، کمی آن را چرخاند، سرش را کمی کج کرد انگار دستش داشت به زور آن را وادار به تسلیم می کرد و در عین حال دست دیگر ترسیده بود و با زوری هیستریک پهلوی پیراهن نخی اش را می فشرد. با دندان هایش لبش را گاز گرفته بود، چشمانش را بسته بود، داشت ماشه را مثل قطره ی چشم روی شقیقه اش می چکاند که دو سه نفر روی او افتادند. یکی اسلحه را با لگدی به کناری انداخت، دیگری حتی قبل از آن که چشمانش را باز کند سیلی محکمی در گوشش خواباند و نفر سوم آرام و تحقیر آمیزگونه روی سرش زد...
هر سه هفته یک بار جلسه دادگاه برای او برگزار شد...
دادگاه پنجم یا ششم بود که حکمش به او ابلاغ شد.
او به اتهام قتل عمد مسلحانه به سه بار اعدام محکوم شد.
و بعد از آن بود که مالیات ها در برخی جاها دو برابر شده و پوشک بچه همراه با شیر صبح به طور رایگان برای همه ی خانه ها ارسال شد.
2:45 PM |
Category: |
کبریتی روشن می شود. روی برگ های خشک پائیزی آتشی کوچک درست می کند. باد می وزد، آتش را خاموش می کند. کبریت دوباره زده می شود. این بار دست هایت را دور شعله ی کوچک می گیری. آتش روشن می شود. کمی چوب خشک اضافه می کنی. آتش گر می گیرد. می روی کنار، باد می وزد و آتش را بسیار شعله ور می کند اما برگ های خشک و چوب های نازک به سرعت خاکستر و آتش خاموش می شود... دیگر برگی برای سوختن نیست و نه حتی تکه چوبی.
باد زمان است. برگ، احساسات. آتش، عشق و تکه چوب ها، دوست داشتن.
4:35 PM |
Category: |
لحظات قبل از خواب سخت ترین و غم انگیزترین لحظاتند. حسی است مثل لحظه ای قبل از مرگ. دلت می خواهد کسی باشد تا دستش را بفشاری و یا حداقل به چشمانش نگاهی کنی و یا لااقل کلمه ای بگویی. اما هیچ کس نیست... هیچ کس نیست و تو هر روز در تنهایی می میری و به خواب می روی.
2:52 AM |
Category: |
امروز چند شنبه است؟ 2011 است؟ 1995 یادت می آید؟ چه چیزهایی تغییر کرده؟ چه چیزهایی عوض نشده؟ چرا هوا اینقدر سرد است؟ چرا از همان اول همه جا اینقدر سرد بود؟ گاوهای شخم زن آهن به دوش را می شناسی؟ یا چرخ های آهنین ساعت برج لندن؟ بله همه ی ما شرایط یکسانی داریم. خوب یا بد، خوشحال یا ناراحت، فعال یا تنبل، ظالم یا مظلوم، عاشق یا بی احساس. همه ی ما جا خشک کرده ایم داخل یخچال بزرگ تاریخ. منتظریم بدون آنکه بدانیم تا روزی تاریخ ما را از داخل یخچال درآورد و نوش جان کند. ما فقط ذخیره ی غذایی تاریخ هستیم. برده هایی که زنجیرهایی کلفت به دوش می کشند تا ساعت خیالی زمان بگردد. بیست سال دیگر سال چند است؟ 2030؟ 2040؟ آن روز هم می آیم و همین ها را می نویسم. همانطور که 1995 می توانستم بنویسم. هوا اینجا چقدر سرد است. زنجیرها چقدر سنگین. شاید هم تا آن روز نوبت من بشود و بشوم یک میان وعده ی کوچک تاریخ که فقط جهت گرفتن ته دل تاریخ در بعدازظهر یک روز پائیزی نوش جان می شود.
5:51 AM |
Category: |
می دونی.... بعضی وقت ها... فقط دلم می خواد یه سفینه می ساختم، سوارش می شدم و می رفتم. از زمین می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا در نگاهت تبدیل بشم به یه نقطه... نقطه ای که کم کم اونقدر کوچیک می شد که انگار هیچ وقت وجود نداشته و بعد می رفت و تبدیل می شد به هیچ. و می دونی... این تنها یه نگاه دوردست از ناپدید شدنم نخواهد بود، چون من واقعا در اون زمان هیچ خواهم شد و خواهم رفت به همون سرزمین مورد علاقه ام. به همون فضای سرد و تهی. جایی میان اوربیتال های خیالی اتم.
4:45 AM |
Category: |
مرگ داخل شد. مرد روی کاناپه اش نشسته بود و سیگار می کشید. روبرویش ایستاد و گفت زمانش فرا رسیده است. مرد سیگارش را به دهان گذاشت، عمیق ترین پک زندگیش را زد و چشمانش را تنگ کرد و نگاهی دقیق به مرگ انداخت و بعد گفت:
اگر گمان می کنی هنوز چیزی هست که می توانی آن را از من بگیری..... پس بگیر.
10:45 PM |
Category: |
گذر روز ها چیزی نیست مگر اضافه شدن یک یک، به تمام آن روزهایی که از رفتن ات می گذرد.
10:41 PM |
Category: |
تو رفته ای. اما آن آهنگ ها همچنان در اتاقم هر روز پخش می شوند. و تو هنوز متجسمی در تمام حجم تنهائیم.
3:43 AM |
Category: |