روی عینک هایمان بنویسند:
توجه، اشیاء و انسان ها از آنچه می بینید به شما دورترند.‏

Heroine...!
زندگی مثل سیگار است. روشن که شد، بکشی یا نکشی، تا انتها می سوزد.‏
وقتی عزیزانمان می میرند خیالات مسخره برتان ندارد. آنها فقط از جلوی چشممان به پشت چشممان رفته اند. یاد بگیریم پشت چشممان را ببینیم. یاد بگیریم با پشت چشممان هم زندگی کنیم. از آن لذت ببریم و خوب نظاره اش کنیم.‏ تا زمانی که خود به پشت چشم آنها که دوستمان دارند رجعت کنیم.‏..
مرگ برای من چیزی نیست بجز چنین سفری. مثل پخش و ناپدید شدن گرده های گلی در باغی بی نهایت بزرگ. باغ اذهان زندگان است و گرده های ناپیدا، اذهان بی واسطه ی مردگان.‏
مرد جوانی به کودکی کمک کرد درب خانه را باز کند. زنی مسن سکه ای به گدا داد. کودکی، پیرمرد کوری رااز خیابان رد کرد. راننده کامیونی به مسافر پیاده ای در جاده آب داد. معلم مدرسه ای خطای فاحش دانش آموزش را بخشید. پسرکی کوتاه قد به سگی وحشی و هار غذا داد.‏
مرد جوان به اتهام دزدی توسط پلیس دستگیر شد. گدا کیف زن را به سرعت دزدید. پیرمرد کور که از دست بچه به ستوه آمده بود بچه را هل داد و بچه زیر ماشین رفت. مسافر پیاده راننده را زد و کامیون را دزدید. معلم از مدرسه اخراج شد. پسرک کوتاه قد ................ (3)‏


یکی از راه های زنده بودن سایه شدن است. وقتی گله های گاومیش از جائی عبور می کنند هرچقدر هم گنده باشی تو را له می کنند و دانه دانه از رویت رد می شوند. اما اگر خودت را کنار بکشی فقط گرد و خاک سم هایشان به تو می رسد. آدم ها هم همینگونه اند. اگر می خواهی از رویت رد نشوند نه تنها باید خودت را از جلوشان کنار بکشی بلکه باید سایه شان باشی! همیشه پشتشان باشی. یاریشان کنی، دوستشان داشته باشی. اگر ازشان ناراحت وغمگین هم باشی فرقی نمی کند. آنها تو را نمی بینند چون تو همواره پشت سرشان هستی و فقط تویی که روی آنها تاثیر داری. ‏سایه بودن لذت زندگی را نشانتان خواهد داد. خصوصا اگر سایه ی کسانی باشید که دوستشان دارید. ‏زیرا بیشترین کسانی که به ما صدمه می زنند و روحمان را می آزارند آنهایی هستند که دوستشان داریم و با سایه شدن این فرصت را از آنها خودخواهانه ولی اجتناب ناپذیرانه می گیریم!‏
یکی از راه های مردن آینه شدن است. می روی همانطور می ایستی جلوی اطرافیانت. آنها هر چه را که دوست دارند از تو می بینند. و تو فقط آنها را تایید می کنی.‏ سلیقه شان عالیست. رفتارشان بی نقص است. زیباترین چهره ی دنیا را دارند و همیشه در کارهایشان در آینده موفق خواهند بود. تو می شوی بازتاب امید ها و آرزو ها و عقده های این به اصطلاح دوستان. بعد ببین تو را چگونه عاشقانه دوست خواهند داشت. تمام آدم ها عاشق آینه ها، عاشق مرده ها هستند.‏
یک- در کشوری که همه کتاب می خوانند اما آنچه را که می خوانند نمی فهمند، انتظار نداشته باش شاهکاری خلق کنی و خوانده شوی، زیرا چنین خوانندگانی چون اثر هنری را نمی فهمند به تقلید، فقط آثار هنری مشهور را می خوانند!‏

دو- روزی بود که می گفتند کتاب یار مهربان است. کتاب یکی از تنها چیزهایی بود که کاملا مثبت بود و هیچ بدی نداشت. کتاب خوانی کم ضررترین و پرفایده ترین کار بود.‏ اما حالا چه؟ کتاب راهی شده برای تبلیغ ایدئولوژی های بدرد نخور، برای چپاندن توهمات به مردم، برای خوراندن داستان های مزخرفی که معلوم نیست چطور با ادبیات ضعیفشان اینقدر چاپ می خورند، کتاب های متعدد دینی که مغز مردم را خالی می کنند. کتاب های فرمولی! که به ما می گویند چه کنیم و چه نکنیم تا موفق شویم، زن ها را فریب دهیم، مرد ها را به خود جذب کنیم، پولدار شویم و...‏ در برابر این همه کتاب به معنی واقعی آشغال- که آدم گریه اش در می آید که به خاطر آنها درختها بریده می شوند-، سالی چند رمان و داستان که آن هم فقط به خاطر شهرت نویسنده و احتمالا پولی که قرار است ناشر از چاپش به جیب بزند به لیست کتاب ها اضافه می شود تا روشن فکران توخالی ما بخوانند و فقط به به و چه چه کنند!


سه- باور نمی کنم در کشوری کتاب خوانده شود و جهلی این چنین بر آن مملکت حاکم باشد، باور نمی کنم...
کتری ای قراضه را که پر از آب کنید سنگین می شود. کتری را که روی گاز بگذارید و شعله را تا آخر زیاد کنید آب بخار می شود و کتری شروع می کند به سر و صدا و خودش را به تدریج پاره می کند. یک ساعتی می گذرد... کتری را که بر می دارید سبک است. خالی نیست ولی سبک است. پوچی همان ............. (2)‏ است!‏

راهنمایی- پوچی را خالی نگیرید! درست به داخل کتری نگاه کنید!‏

من هر روز از خودم به خاطر آنچه هستم عذر خواهی می کنم. خوشحالم که .......... (1) نیستم تا مجبور باشم هر روز خودم را ستایش کنم و از آنچه هستم لذت ببرم.‏
بی فایده ترین راه برای رهایی از رنج، گشتن به دنبال راهی برای رهایی از رنج است.‏
من دوست دارم ماشین های خالی ای سوار شوم که هیچ کس سوارشان نشده...‏ دوست دارم داخل کاسه ی خالی آن پیرمرد ژنده پوش که همیشه سر چهارراه می نشیند و سرش را پائین می اندازد، سکه بیاندازم. دوست دارم از آن پسرکی که داخل ترمینال خرواری ساندویچ فروش نرفته به دست دارد یکی بخرم. من می خواهم کتابی بخوانم که خواننده ای ندارد. دوست دارم درخت تنهایی را ببینم که وسط بیابان برای زنده ماندن می جنگد. می خواهم داستانهایی بنویسم که نوشته نشده، دیده نشده. تجربه هایی داشته باشم که دیگران نداشته اند، آن زیبایی را ببینم که دیگران نمی بینند و آن زشتی زیبایان که دیگران به آن کورند. می خواهم قله هایی را فتح کنم که کسی آنها را لایق بالا رفتن نمی داند. دوست دارم با کسی دوست باشم که دوستی ندارد و می خواهم در جایی زندگی کنم که هیچ کس در آن زندگی نمی کند.‏
دوری کردن از عادات کسالت بار آدمی آرزوی من است.‏
انسان موجودی است که به خاطر انسانها قربانی می شود
و نیز جانوری ست که انسانها را به خاطر خود قربانی می کند.‏

در حقیقت "نیست" به گونه ی اسرارآمیزی "هست"! قرار نبود برگردم، شاید تنها می خواستم به قولی که دادم عمل کنم. هرچند قول من عملی نیست. اگر هم بخواهم همه چیز را برایتان تعریف کنم آنگاه نباید حرفی بزنم.

مثل اینکه هنوز اسیر این طلسم جادوی زنانه ام. حتی اینجا هم زهره دست از سرم بر نمی دارد. زهره هیچ ربطی به من نداشت. من فقط می خواستم پولم را پس بگیرم. حالا باید بار سنگین آن را به دوش بکشم.

سعی کنید به حرفهایم توجه نکنید. یعنی منظورم این است که به این حرفهایم که شنیدید توجه نکنید. آن قسمتی از حرفهایم را بشنوید که من می گویم و به دردتان می خورد، نه آن قسمتی که من می گویم و مرتب غر می زنم و نگاهی بدبینانه دارم. حالا من کارهای خارق العاده ای می توانم بکنم. ولی احتمالا کاری نمی کنم و فقط برایتان نمایش را تعریف می کنم.

در حال حاضر از سقف سالن چکه چکه آب پائین می ریزد، اما کسی توجهی ندارد. پوریا و بیژن دستهای مرد زرد را محکم گرفته اند و دارند سرش داد می زنند.

پوریا- بگو این در لعنتی کجاست! مطمئن باش اگه از اینجا بیرون نریم نمی ذارم توام زنده زنده فلنگو ببندی.

مرد زرد- کدوم در؟! من اصلا نمی فهمم راجع به چی حرف می زنید.

بیژن- خودت رو به اون راه نزن! ما اصلا سوژه های خوبی برای این آزمایشات و مسخره بازیهاتون نیستیم. مطمئن باش از اینجا فرار می کنیم. حالا تا گردنتو خورد نکردم بگو چه جوری می تونیم از اینجا خلاص شیم؟

مرد زرد- خلاصی؟! ها ها... به شما هشدار می دم که اگه به این کارتون ادامه بدید اتفاق بدی رخ خواهد داد!

پوریا- تو در جایگاهی نیستی که بتونی مارو تهدید کنی!

مازیار- برید کنار تا با یه مشت طوری حالشو جا بیارم که دیگه شعر تحویلمون نده!

پریسا- ممکنه خطرناک باشه، من حس خوبی ندارم، چطوره فقط دستاشو ببندیم؟

زن فاحشه- خانم سوسول تو برو اونور اگه می ترسی. این جور آدما چند تا مشت و لگد که بخورن به حرف میآن.

مرد زرد- باید به خاطر بسپارید که من به شما هشدار دادم! خودتان اینطور خواستید.

درحالی که آنها هیچ حواسشان به قطرات آبی که از سقف پائین می ریخت نبود، از زیر چند صندلی و حتی از روی دو سه تائیشان مقداری چمن سبز و روشن بیرون می زند. دیوار سالن کمی ترک خورده و ناگهان همه جا کبود می شود. همه چیز طوری کبود می شود که انگار فضا از فشاری بی نهایت له شده. و زمان از حرکت باز می ایستد. زن رقاص لبخندی به لب دارد و دهانش را روی آوای "لا" باز کرده. پریسا دارد خودش را می خاراند. پوریا اخمهایش را داخل هم کرده و دهانش تا ته باز است و چهره اش به سرکردگان قبایل آدمخوار که دارند برای قربانی خط و نشان می کشند بی شباهت نیست. مازیار در حالی که همه بی خبرند چندی قبل با زن فاحشه قراردادی منعقد کرده و حالا دارد به مفاد قرار داد عمل می کند. دستش را به شیوه ی منزجر کننده ای گذاشته روی ماتحت زن فاحشه. ماتحتی که بزرگترین تابلوی تبلیغاتی متحرک دنیاست. الهه و بیژن خونسردانه دارند به هم نگاه می کنند و پلک های یکیشان بسته است. آن دختر و پسر دارند لباسهایشان را می پوشند تا باز بروند و بنشینند روی صندلی و قبل از راند بعدی آزمایشات فیزیک و شیمی که با تولید گرما همراه است کمی استراحت کنند. در همین حال پسرکی کوتاه قامت آهسته وارد سن می شود. قیافه ی خیلی مضحکی دارد. آدم را به یاد خرگوشی می اندازد که نقش کلاهدوز را در آلیس بازی می کرد. دو دندان شیری بالائی اش آنقدر بزرگ است که لب پائین زیر آن قرار گرفته و بیرون از دهان است.

کلاهدوز که خرگوش نبود! یک موش صحرائی بزرگ بود. اصلا به نظرم این پسر بیشتر شبیه تیترهای سیاسی روزنامه های صبحه!

خیلی خوب، باز که نمی خوام شروع کنم به دعوا، باشه من درست می گم. این پسر شبیه خرگوش نبود...

همینطور بالای سن ایستاده بود و با چشم های نافذ و عجیب داشت به آنها نگاه می کرد. پلک هایش را که به هم زد زمان باز چرخید و فضا از آن کبودی خارج شد. بعد همه شروع کردند به خندیدن، به غیر از زن فاحشه که ناگهان دست چسبناک مازیار را از باسنش جدا کرد و رفت و هنوز روی صندلی ننشسته شروع به گریه کرد. مازیار می خندید و می گفت حداقل پولم را پس بده، ندادی هم نوش جونت، و بعد قاه قاه می خندید. مرد زرد را ول کردند و رفتند سمت صندلی های جلو. پریسا در حالی که می خندد از سن بالا می رود.

پریسا- می خوام اعتراف کنم، می خوام اعتراف کنم!

بیژن- اعتراف کن عزیزم. ها ها، اعتراف کن.

پریسا- من اعتراف می کنم بچمون مال تو نیست. این بچه مال صمیمیترین دوستته! بامزه نیست؟! ها ها ها ها ها...

بیژن- هه هه، امکان نداره، آخه تو اونو از کجا دیدی؟ اونم تنها!

پریسا- اونروزو یادته که دوستت اومد دم در خونه تا ازت پول قرض بگیره؟

بیژن- آره، بی شرف پولرو گرفت و دیگه آفتابیش نشد، هه هه...

پریسا- و منم می خواستم برم خرید و تو توی خونه بودی و کار دوستت هم تموم شده بود و ما مجبور شدیم با هم از خونه خارج بشیم. تلویزیون داشت سریال جومونگ پخش می کرد و ساختمون شده بود عین خونه های جن زده. خلوت و وسوسه انگیز... بعد یادمه، یعنی خیلی خوب یادمه که سوار آسانسور شدیم. بی خود اسمش این نیست، آدم دلش خیلی آسون توش سر می خوره و هر کاری ممکنه بکنه! ها ها...

بیژن- و بعد چی شد؟ قضیه داره بامزه می شه!

پریسا- یکی از خوبیهای داشتن یه آپارتمان تو طبقه ی 22 یه برج اینه که 22 طبقه وقت داری با دوست شوهرت، که به نظرت خوش تیپ ترین مرد دنیاست، مشغول باشی و حسابی حال کنی و یه بچه ی تپلی و خوشگل هم بشه نتیجش... ها ها ها ها...

بیژن- چقدر باحال! وای خدا، چقدر بامزه، من... من بابای بچم نیستم، ها ها ها ها...

پریسا در حالی که آنقدر خندیده که اشک از چشمانش جاریست، از سن پائین می پرد و در حالی که دستهایش را روی شانه های بیژن گذارده می روند می نشینند روی صندلی و آنقدر می خندند که نفسشان بالا نمی آید.

همینه! این شیاطین همیشه کارشان را مخفیانه و موذیانه انجام می دهند! خودشان با یک چشمک مردی را به دام می اندازند و بعد از نگاه شوهرشان به پیرزنی شاکی می شوند و مردان را متهم می کنند.

خواهش می کنم این بحث شیطان رو بس کنم. هیچ شیطانی وجود نداره. مگه اینکه من بخوام وجود داشته باشه...

کی گفته شیطان وجود نداره!؟ در کنار هر دونفری که همدیگر را عاشقانه دوست دارند و پشت سر تمام آدم هایی که به هم کمک می کنند و یا رابطه ای خوب و مسالمت آمیز دارند، شیطانی خونسرد با لبخندی تلخ حضور داره!

من می گم اگر هم شیطانی وجود داشته باشد نمی تواند یک زن باشد!

پس لابد یک مرد است؟ ها ها ها...

نمی دونم، می خوام ادامه بدم... خب، کجا بودم... آها! حالا همه روی صندلی نشسته اند، حتی آن دختر و پسر. البته باید تاکید کنم این دو برخلاف بقیه نمی خندند و مثل آن زن گریه هم نمی کنند... ناگهان زن رقاص بلند می شود و در حالی که بلند بلند آواز می خواند به طرف سن می رود و شروع به درآوردن لباسهایش می کند و در میان سوت و تشویق تماشاگران می رود بالای سن و لباسهای زیرش را هم بی نصیب نمی گذارد و از یک توله ی یک روزه ی بدون موی موش خرما هم لخت تر می شود و شروع به رقصیدن می کند. رقصی تند و وحشیانه. مازیار رفته نشسته کنار الهه و مرتب همدیگر را می بوسند و می خندند و آن دختر و پسر آن انتها خیلی آرام نشسته اند و حرف می زنند.

پسر- به نظرت آیا کورچاکف موفق شد؟ تونست بشریت رو نجات بده؟ اونم با یه شمع؟

دختر- با یه شمع این کارو نکرد. با رد شدن از یه چشمه ی آب گرم خالی و مقدس با یه شمع روشن می خواست این کارو بکنه.

پسر- شمع مرتب خاموش می شد. بیننده دوست داره کورچاکف شمع رو به سرعت رد کنه و ببینه بعد چی می شه و بشریت چطور نجات پیدا می کنه!

دختر- و شمع دو بار خاموش می شه و مرد هر بار برمی گرده و از اول شروع می کنه. نجات بشریت به این سادگی نیست. رد کردن اون شمع کار خیلی سختیه، به خاطر معنویت از دست رفته. چشمه ی مقدس پر از لجن و بطری و آشغاله!

پسر- برای همین وقتی بالاخره شمع رو به اون سمت چشمه می رسونه تمام انرژیش به پایان می رسه و دردی احساس می کنه به وسعت تمام دردهای بشری و به زمین می افته. این عبور آرام مرد از یه چشمه ی خشک مقدس، اونم با آن سکوت عظیم و سنگینش، برای من مثل اپراهای با شکوه باخ می مونه. همیشه تصور می کردم باخ یک موسیقیدان نبوده بلکه مردی روحانی و لاغر اندام بوده.

دختر- وقتی مرد می افته. آیا مرده؟

پسر- گمان نکنم، البته این مهم نیست. مهم اینه که با این کار بشریت رو نجات می ده. البته دومینیکو با آتش زدن خودش تو اون میدان باستانی رم، مقدمات این نجات رو از قبل فراهم کرده. در واقع خودش رو به خاطر غم غربت زندگی آتش می زنه. جلوی مردمی ساکت و بی درد. در کنار آتش موسیقی بتهوون که همیشه برای مردم ساکت و بی درد پخش می شه. او قبل از آن دو سه روزی برای آن مردم ساکت سخنرانی کرده بود!

دختر- ولی بشریت نجات پیدا نمی کنه. همونطور باقی می مونه. این فقط روح خود مرده که آزاد می شه، از اون غربت لعنتی. البته حتی به این هم شک دارم!

پسر- ولی می تونه نجات پیدا کنه، با برگشتن به همان نقطه ی ساده ای که گم کرده اند، 1=1+1 ، یادته؟

دختر- آره یادمه، یک قطره روغن به علاوه ی یک قطره روغن می شود یک قطره روغن، دو نمی شود! نجات یک نفر نجات بشریت است اگر با یک شمع روشن از چشمه ی مقدس عبور کند.

پسر- و اینگونه آدم به زهدان مادر برمی گردد. فیلم هم به مادر تقدیم شده. رویای روسیه، رویای سرزمین مادر، رویای زهدان آرامش بخش مادر می رود در قلب ساختمان های باستانی ایتالیا و برف ِ طبیعت همه را لمس می کند، بر همه یکسان می بارد تا همه را یکدست از خود سفید کند.

دختر- اما این خوشبینانه است. در واقع شاید رویای سرزمین مادر در دیوار های زندان مانند ایتالیا اسیر شده و دانه برف های غربت بر آن می ریزد.

پسر- اما شمع چیز دیگری می گوید... هرگز نباید تسلیم ناامیدی شد.

مرد زرد دستهایش را پشت کمر گرفته و از انتهای سالن گاهی لبخندکی به آنها می زند.

بیژن زل می زند به پریسا، باز هم می خندند. بیژن بلند می شود و کتش را در می آورد. پریسا هم لباسهایش را در می آورد و قاه قاه می خندد. بیژن شروع می کند به زدن پریسا و پریسا هم بیژن را می زند. از دماغ بیژن خون می آید و ابروی پریسا شکافته شده. بیژن به ساق پای پریسا لگد می زند، پریسا پایش را می گیرد و می خندد. بعد با مشت به شکم بیژن می زند. آن دو آنقدر همدیگر را می زنند تا سرانجام روی زمین می افتند و در حالی که دارند قهقهه میزنند از درد به خود می پیچند. الهه و مازیار کم کم کارشان بالا می گیرد و روی آن پسر و دختر لاغراندام را هم سفید می کنند. در همین اوضاع و احوال پیرمرد از خواب بیدار می شود. چشم هایش را می مالد و می رود بالای یک صندلی می ایستد. شلوارش را پائین می کشد و شروع به شاشیدن می کند و سوتی از شادی می زند. پوریا که سرش بی کلاه مانده، می رود سمت زن فاحشه. دستش را به سمت زن دراز می کند اما زن فاحشه که همچنان دارد گریه می کند سیلی آرامی به پوریا می زند. پوریا می خندد. کمربندش را با هیجان باز می کند و سعی دارد به زن تجاوز کند و زن را مرتب کتک می زند.

اصلا حقشه، تمام فاحشگان دنیا را باید آنقدر زد تا سیاه شوند و دیگر نتوانند کسی را بفریبند.

خودم هم خوب می دانم که این زن گناهی ندارد و این پوریاست که سعی دارد به او تجاوز کند. من چطور می تونم اینو نادیده بگیرم؟! لابد این هم کار الهه است که حسادتش از زیر مازیار گل کرده، شکوفه داده و عطرش پوریا و زن را متاثر کرده!!

اصلا متوجه نیستم؟! زن دارد بار گناهش را می کشد. این اجتناب ناپذیر است. این همیشه زن است که از میوه ی ممنوعه می خورد!

من همیشه جوابی در آستین دارم! اما باید به توصیفاتم برسم... زن فاحشه خودش را به زور از دست پوریا خلاص می کند و با اضطرابی عجیب به سمت سن رفته، از آن بالا می رود و از کنار زن رقاص و پسرک مضحک که پشت زن رقاص آرام ایستاده، عبور می کند و می رود پشت سن. پسرک هم آرام آرام رویش را برمی گرداند و بدون هرگونه حرکت اضافی می رود پشت سن. فضا دوباره کبود می شود و زمان متوقف. اکثر تماشاگران در وضعیت بغرنجی به سر می برند. زمان دوباره به حرکت در می آید. همه به خودشان می آیند و قبل از همه چشمشان می افتد به زن رقاص که همانطور در حالی که پاهایش را از هم باز کرده خشکش زده. جیغی می کشد و می رود پشت یک پرده ی کوچک خودش را قایم می کند. الهه به مازیار نگاه می کند و مازیار به پوریا! پریسا و بیژن خود را خونی و مالی می یابند و اولین چیزی که بیژن می پرسد این است که آیا واقعا آن بچه مال او نیست!؟ پیرمرد از روی صندلی پائین می آید و دوباره روی صندلی به خواب می رود. آن دختر و پسر نیز که حسابی استراحت کرده اند بلند می شوند و باز می روند پشت پرده. ناگهان ایده ای به ذهن مازیار می رسد، آن هم در حالی که پوریا با خشم دارد به طرفش می آید و الهه دارد لباسهای پاره اش را جمع و جور می کند و چپ چپ به او نگاه می کند.

مازیار- همش زیر سر اون پسر بچه بود! دیدید!؟ تا ظاهر شد هممون اختیارمونو از دست دادیم. رفت پشت سن! تا غیب نشده باید بریم دنبالش، نباید اجازه بدیم در بره!

مازیار و پوریا جلوتر و پریسا و بیژن و الهه عقبتر به سرعت از سن بالا می روند و به سمت پشتی سن یورش می برند. خبری از پسرک نیست. به جای آن، چیزی از سقف آویزان است و صدای تاب خوردن هایش مثل کشیدن ناخن روی تخته ای سیاه، ذهن را می آزارد.

زنی با لباسهایی عجیب، خودش را حلق آویز کرده...

تنهایی غم انگیزترین موهبت الهی است که به انسان داده شده.‏
و بی هیاهوترین راه زندگی.‏
تنهایی مسیریست برای رهایی از رنج نفهمیدن دیگران، برای آرامشی بدون وابستگی به ضریب دیگری.‏ آرامشی مثل آرامش یک ستاره غول پیکر در فضای سرد ونامتناهی.
تنهایی حقیقی ترین دروغ انسان است.‏



پوریا- مگه دعوا نمی کردن، چی شد یهو؟

مازیار- به گمانم به سرشان زد. رفتند پشت سن چه کار؟ هیچ صدایی هم نمی یاد.

پریسا- خب بریم ببینیم چه خبره اون پشت؟

زن فاحشه- از اولم گفتم این یارو یه مشکلی داره که باهام اونجوری برخورد کرد... پس طرف... که اینطور.

مازیار- راجع به چی حرف می زنی؟

زن فاحشه- هیچی، فقط پیشنهاد می دم خانم ها اون پشت نرن.

پوریا- بیژن، بیا بریم ببینیم چه خبره اون پشت؟

مازیار- نمی دونم چرا اون صدا ی ضربه چند دقیقه ایه قطع شده. شاید دارن به کمکمون میان.

الهه- من به این زنه مشکوکم!

مازیار- چی؟

الهه- از اون اولی که اینجا بودیم هیچی نمی گه و فقط مدام بشکن می زنه و انگار داره آواز می خونه. حتی وقتی فهمید بازیگره یه جسد بیشتر نیست هیچ عکس العملی نشون نداد.

مازیار- شاید دیوونست یا مریضه.

الهه- خانوم... خانوم... شما می دونید کجا هستید؟ صدای منو می شنوید؟

زن عجیب- من بلدم برقصم، بلدم برقصم. می خوای برقصم؟ لالالالالالا....

الهه- کی شما رو آورده اینجا؟ دلتون نمی خواد از اینجا خلاص شید؟

زن عجیب-بلدم برقصم، بلدم برقصم...لالالالالالا....

مازیار- ولش کن بدبختو، از این آدم های درخود مانده است حتما. بیچاره.

الهه- چی کار داری می کنی؟

مازیار- دارم سعی می کنم با زبان ایما و اشاره باهاش حرف بزنم. یه جائی خوندم با آدم های در خود مانده باید با این زبان حرف زد، یه جور زبان بدنی و مستقیم که از اون حال و هوا و تخیلات و رویاهاش بکشونتش بیرون و وادارش کنه حرف بزنه.

الهه- ولی اون اصلا نگاهت نمی کنه، داره آواز می خونه... هی خانم! بیکار نشین اینجا مارو نگاه کن، برو اون پیرمردرو بیدار کن ببین اینجا چه غلطی می کنه!

پریسا- هی، آقا! آقا... لطفا بیدار شید. آخه چه قدر می خواید بخوابید؟

پیرمرد- آآآآآآه ه ه ه.... ماده گاو پیر، بالاخره آمدی؟

پریسا- چی؟ آقا چرا هذیون می گی؟ اصلا می دونی کجائی؟

پیرمرد- چرا بیدارم کردید؟ خوابم آرامشتان را به هم زد؟ به نظر می رسه دچار یک تزلزل تماما نالازم شده اید!

پریسا- ببینید پدر جان، ما همه اینجا زندانی شدیم! اینجا یه سالن تآتره، می فهمید؟ یه سالن تآتر که داخلش گیر افتادیم. بگید اصلا چطوری اومدید اینجا؟

پیرمرد- کجا؟... از بس روی این صندلی خوابیدم کمرم درد گرفت، برم کمی روی زمین بخوابم. امیدوارم زودتر از این جائی که می گید خلاص بشید.

پریسا- خدای من! گرفت روی زمین خوابید. آخه کدوم آدم عاقلی میاد تو سالن تآتر می گیره می خوابه!

الهه- چرا این دوتا از اون پشت نمیان بیرون، چه خبره اون پشت؟

مازیار- شاید ما مردیم!

زن فاحشه- چی؟!

مازیار- تو یه فیلمی دیدم که آدم ها وقتی می میرند نمی فهمن مردن و تو یه جائی سرگردان می شن، مثل ما.

زن فاحشه- و اون فیلمه، از کجا فهمیده بود که آدمها وقتی می میرن یه همچین بلایی سرشون میاد؟ تو دیگه زیادی داری هیجان زده می شی!

الهه- چرا این دوتا ماتشون برده!؟

مازیار- خب، چرا نیاوردینشون؟ چی کار دارن می کنن؟

زن فاحشه- نکنه دارن... نکنه... آره؟

پوریا- هیچ کس اینجا نیست!

پریسا- یعنی چی؟!

بیژن- یعنی این پشت خالیه خالیه. حتی اون جسد هم غیبش زده.

پوریا- من دیگه دارم دیوونه می شم. اول اون درها غیب شدن و حالا دو تا آدم و یه جسد.

مازیار- شروع شد! از دیوار داره صدا میاد... همتون بیاید پائین. باید با هم به دیوار ضربه بزنیم...

الهه- به نظرت دارن صدامونو می شنون؟

مازیار- محکم ضربه بزنید، من مطمئنم کسی می خواد کمکمون کنه.

مرد زرد- و چه کسی و از کجا می خواد کمکتون کنه؟!

بیژن- این از کجا پیداش شد؟! اینجا اندازه ی یه اتوبان رفت و آمد هست اونوقت ما یه قدمم نمی تونیم برداریم!

مرد زرد- شما اعتقاد دارید زندانی شدید؟ معتقدید اینجا می میرید. چرا این فرضیه که همه ی اینها توهم است را مطرح نمی کنید؟

الهه- یعنی چی؟ اصلا بگو ببینم تو...

مرد زرد- خیال می کنید از جای دیگه ای اومدید، خونه و زندگی دارید و باید به اونجا برگردید، خیلی خوب، باید از یک دری آمده باشید اینجا، خب از همان در بروید بیرون، زود باشید!

بیژن- این یارو هم با اوناست. باید ازش حرف بکشیم. حتما اینجا یه در مخفی هست.

مازیار- خب آقای محترم، این در ناپدید شده، یکی داره بازیمون می ده و ما حاضریم باهاشون معامله کنیم، یعنی در بین ما آدمهای پولداری پیدا می شن.

مرد زرد- فکر نمی کنید تمام این خاطرات و چیزهایی که از آن بیرون می گوئید، تماما خواب بوده؟!

پوریا- چطور ما می تونیم همه با هم یه خواب ببینیم؟ من و همسرم چطور می تونیم یه خواب مشترک ببینیم؟

مرد زرد- جواب روشنه! شاید همسرتان مثل بقیه چیزها تنها یک عنصر از خوابتان است! در خوابتان همه چیز شما هستید و شما خودتان نیستید. دیگران اجزای گسیخته ای از خودتان هستند. شما همه ی زندگی تان را خواب می دیدید بدون آنکه بدانید. واحدی خواب بیننده بودید که در آن، خواب بیننده، آنچه در خواب می دیدید، خدای خوابتان، آدم های خوابتان، میز، صندلی و حتی دشمنتان خودتان بوده اید.

بیژن- ولی ما خواب نیستیم. من سنگینیم رو احساس می کنم. تو خوابهام هیچ وقت اضافه وزنم رو حس نمی کنم.

مرد زرد- دنیایی که شما می بینید دنیای واقعی نیست. یعنی دنیایی که هست نیست. فقط یک دنیای شخصی است. همان دنیایی که شما آن را با دیگران ساخته اید. مفاهیم، خاطرات، تفکرات، هیجانات و حرکت های بدنی تان سخت به هم مرتبطند و همه ناشی از یک پندارند. مثل حرکات پیچیده، هماهنگ و موزون دختری زیبا در حال رقصیدن.

بیژن- اما شما خودتان گفتید که این فقط یک فرضیه است! درسته؟!

مرد زرد- خیلی خوب، شما خواب نیستید و همه زنده اید، اما آیا شما واقعا زندگی می کنید؟ شما حتی نمی دانید اینجا کجاست، از کجا امدید؟ چرا اینجائید و چه کاری باید بکنید. شما هیچ چیز نمی دانید. زندگی دانستن است، ولی شما به جای دانستن دارید از زندگی فرار می کنید. شما زندگی را می خواهید ولی در واقع به دنبال مرگید، زنده هایی هستید که زندگی نمی کنند.

پریسا- شما سعی دارید مارو گمراه کنید، فکر می کنید اینجا جای زندگیه؟ یه سالن تاتره مسخره و کوچیک که هممون تا چند ساعت دیگه از گرسنگی و نبودن هوا می میریم.

مرد زرد- آیا کسی از شما هست که احساس گرسنگی کند؟ گرسنگی توهم زنده ماندن و ترس از مرگ است. گرسنگی نمود رنجی است که با نفی زندگی متحمل شده اید.

پریسا- خب، باشه. ما دچار توهم شده ایم و نمی فهمیم. حالا بگید ما باید چه کار کنیم تا از اینجا بیرون بریم؟ بگید از ما چی می خواید؟!

مرد زرد- واقعا نمی فهمید؟! من دارم به شما می گم که بیرون از اینجا هیچ جائی نیست. به جای فرار کردن باید سعی کنید زندگی کنید، در همین جا که هستید. باید در لحظه ی حال زندگی کنید.

پوریا- ها ها... اقای محترم! ما در واقع، مجبوریم در لحظه ی حال زندگی کنیم.

مرد زرد- نه! شما دارید در لحظه ی حال فرار می کنید، رنج می کشید، فکر می کنید، عصبانی می شوید، نا امید می شوید، اما زندگی نمی کنید، آرامشی ندارید. در لحظه ی حال چیزی نهفته است که در هیچ چیز دیگر نیست. آرامش مطلق! آرامش مطلق لحظه ی حال است. این لحظه حد و حصری ندارد و لذت ابدی در همین لحظات است. اگر در این لحظه فرو روید دیگر از زمان گذشته اید و بی اندازه آرامش خواهید داشت.

پوریا- اصلا تو کی هستی!؟ از کجا پیدات شد؟ مگه نمی گی بیرون از اینجا چیزی نیست. خب، پس تو از کجا اومدی؟

مرد زرد- به پاهایم نگاه کنید!

پوریا- من چیزی در پاهات نمی بینم. لعنتی تا بیشتر از این عصبانی نشدم بگو این نقشه ها زیر سر کیه و از جون ما چی می خواد؟

مرد زرد- آتش زبانه می کشد و ناپدید می شود.

پوریا- دارم از تو سوال می کنم حرومزاده!

مرد زرد- اما من نمی تونم حرامزاده باشم!

پوریا- چرا نمی تونی! مادرت داشته از تو خیابون رد می شده، چشمش پول یکی رو گرفته، یه شب باهاش حال کرده و نتیجش شده توی حرومزاده!

الهه- نباید اینطوری باهاش حرف بزنی، ممکنه خطرناک باشه.

مرد زرد- من نه مادری دارم و نه هیچ پدری.

پوریا- لعنتی، پس از تو گه سگ بدنیا اومدی؟! مثل یه انگل؟! باز مسیح ادعا کرد یه مادری داشته! مثل اینکه تو می خوای ادعای خدایی کنی.

مرد زرد- نه، من هیچ ادعایی ندارم. همش کار خودمه، من خودزائی کردم. کاری که شما نمی تونید انجام بدید. من اینگونه خودم را خودجاودان ساختم.

پوریا- فقط یه راه هست تا بتونیم از دهنش حقیقت رو بکشیم بیرون. با علامت من خیلی آروم به طرفش میریم و قبل از اینکه فرار کنه می گیریمش و میاریمش پائین و به زور ازش حرف می کشیم!‏

کاسه ای را بردارید و پر از آب کنید. حالا دوباره سعی کنید آب به کاسه اضافه کنید. این روزها تلاش ما برای ارتباط با دیگران به این کار بیهوده می ماند. دیگر جائی برای حرفهای دیگران نداریم.‏


دوستی من و زهره از حمام شروع شد. یکی از مزایای بردن گوشی موبایل به داخل حمام این است که وقتی کف سر و صورتتان را پوشانده و دارید موهایتان را چنگ می زنید موبایلتان زنگ می زند و دوستی که به تازگی با او آشنا شدید برمی گردد و می گوید که دارد از ناراحتی می ترکد و می خواهد شما را تا یک ساعت دیگر ببیند. باشه عزیزمی می گوئید و خودتان را آب می کشید، لباس می پوشید و می روید دوستی مسخرتان را با زهره آغاز کنید. چه انتظاری می شود از دوستی ای که داخل حمامی مرطوب و پر از آب به وجود آمده داشت؟ شاید به همین خاطر دوستی ما آبکی از آب درآمد. دارم سعی می کنم فراموشش کنم چون از تنفر می ترسم.هر دوست داشتنی که تموم می شه یا به شکل مدفوع بدبوی تنفر بیرون می ریزه و آدم رو منزجر می کنه و یا به شکل آروغ فراموشی بالا می زنه، صدایی می ده، وارد هوا می شه و دیگه هرگز احساس نمی شه. برای همین سعی دارم مرتب آروغ بزنم. از پشت سن آمدم بیرون. آن دختر و پسر فعلا مشغول استراحت کردن روی صندلی های انتهای سالنند. پوریا مثل دیوانه ها دارد قدم می زند. بعضی وقتها دستهایش را مثل ناپلئون بالا می آورد و محل سگ هم به الهه که مدام سعی دارد او را آرام کند نمی گذارد. مازیار به طرز عجیبی گوشش را چسبانده به دیوار سالن و بعضی وقتها با مشت ضرباتی به آن می زند. وضعیت بقیه هم چندان بی شباهت به انحرافات رفتاری پوریا و مازیار نیست.

پدرام- به جای این جنگولک بازیا بشینید فکر کنید چطور از اینجا سر در آوردید. اصلا چرا باید اینجا زندانیمون کنن؟ مگه ما کی هستیم؟

آن زنی که لباسهای عجیب و غریبی به تن داشت نشسته روی صندلی، زل زده به من که بالای سن ماتم برده.

بیژن- من و پریسا رفته بودیم خرید، خسته شده بودیم. آمدیم هم استراحت کنیم و هم یه نمایش ببینیم. ما اصولا تآتر زیاد می ریم. هیچ نمی فهمم چرا باید با ما یه همچین کاری بکنن.

الهه- ما هم همینجوری...

مازیار- یه دیقه ساکت باشین! از اینجا یه صدایی می یاد. به گمانم یکی می خواد باهامون حرف بزنه. از سن رفتم پائین. مازیار درست می گفت. از دیوار صدای ضربه میومد. ضربه هایی که به نحو غیر قابل انکاری هوشمندانه، بی نظم و در عین حال با فواصل زمانی معنی دار به دیوار زده می شدند. مازیار هم ضربه می زد. می خواست با ناجی ارتباط برقرار کنه.

پدرام- تو الان چند دقیقست داری به این صدای مسخره علامت می دی. فکر می کنی واقعا کسی اون بیرون برای ما ارزش قائله؟ در خوشبینانه ترین حالت ممکن، وقتی اینجا بمیریم تبدیل می شیم به تیتر درشت بالای صفحه ی حوادث یه روزنامه. اونم فقط برای یه روز

بیژن- و بدترین حالت چیه؟

پدرام- می شیم یه ایده برای یه فیلم کمدی.

پریسا- یعنی ما اینجا می میریم؟!... اوه، خدای من، این چه کابوسیه.

پدرام- و حتی بدتر از اون.

بهراد- تمومش کن این مسخره بازیهارو، از همون اول شروع کردی اعصاب همرو بهم ریختن.

زن عجیب- حق با اونه. تو حق نداری ما رو بترسونی. ما از اینجا بزودی می ریم بیرون.

بهراد- منظور من اصلا این نبود که می تونیم بیرون بریم.

پدرام- چیزی که مشخصه اینه که اینجا هیچ دری وجود نداره و هوای اینجا ظرفیت محدودی داره. شاید بتونیم تا چند روز آینده زنده بمونیم. به گمانم آخرین کسی که می میره همین پیرمردست که راحت گرفته خوابیده و خیلی کمتر از ما نفس می کشه.

پوریا- اصلا همش زیر سر توئه! آره! تو از همون اول می دونستی این تآتر مشکل داره و اون زن مرده. حتما کاره خودته، زنرو کشتی و انداختی اینجا. حالا نوبت ماست. درسته؟ بگو عوضی؟!

پدرام- من یه کم طول می کشه تا عصبانی بشم ولی چیزی که می خوام از شما بپرسم اینه که شما احیانا کارمند دولتی نیستید؟ یه کارمند که از صبح تا شب تو یه اداره ی بی صاحاب جون می کنه و با دشمناش همکاره؟

پوریا- خیلی ها مثل من کارمندن، حدس زدنش سخت نیست. با این چیرو می خوای ثابت کنی؟

پدرام- البته از طرز حرف زدنتون پیداست فقط شما اینجا یه همچین شغلی داری.

پوریا و پدرام همینطور افتاده بودند به جان هم. از گوشه ی چشمم داشتم آن زن عجیب رو می دیدم. آرام آرام داره بلند می شه و مثل یه یوزپلنگ کمرش رو خم کرده و با اون پاهای کشیده به طرفم میاد و به تدریج داره نقشه ی شکار من رو در سر می پرورونه. اینکه نمی گم زن فاحشه، به این خاطره که دوست ندارم قضاوتی عجولانه داشته باشم و تازه فاحشگی آنقدرها هم که می گویند بد نیست. غیر طبیعی هم نیست. خیلی ها فکر می کنن فاحشه ها آدم های غیر عادی، بیمار و مجرمی هستن. بعضی پنگوئن های ماده حتی وقتی که به رابطه ای با یه پنگوئن نر متعهد هستن با نر های غریبه هم ارتباط جنسی دارند، برای اینکه نرهای جدید در ساخت آشیانه و جمع کردن سنگریزه برای لونشون بهشون کمک کنن. وقتی پنگوئن ها، بابون ها و سگ ها بتونن فاحشگی کنن چرا آدمها نتونن؟ اما موضوع اینه که این یکی طعمه اش را اشتباه انتخاب کرده. من مثل زهره آدم برون ریزی نیستم و نیازی ندارم در شرایط فعلی طعمه ی یوزپلنگ خوش خط و خالی چون این زن بشم. در مغز من جائی وجود داره به نام هیچ جا. در چنین زمانهایی به اونجا پناه می برم. ضربان قلبم پائین میاد. استرس هام از بین می ره، افکارم خاموش می شه. شخصیت و خاطراتم رو از دست می دم و از قانون این سرزمین بی نشانی تبعیت می کنم. در این قسمت از مغزم سکوت حکمفرماست. اما زهره چنین قسمتی در مغزش نداره، برای همین مجبوره بره و به سرعت یکی رو پیدا کنه و به خودش زوری بقبولونه که طرف رو دوست داره و می تونه یه دوستی آبکی دیگرو راه بندازه. بعضی آدمها طوری به خودشون دروغ می گن که حتی خودشون بیشتر از بقیه دروغشون رو باور می کنن. مغزشون حقیقت و خاطره رو با اردنگی می ندازه بیرون و اون دروغ رو تصویر سازی و درون سلول های حافظه ذخیره می کنه. بعد ادامه ی واکنشهای طرف می شه معلول این تصویر دروغین جدید.

زن فاحشه- به نظر می رسه آشفته و ناراحتی.

شش کلمه! فقط شش کلمه از دهنش بیرون اومد و ادامه ی صحبتهاش با دست و چشم و بدن بود. با دست بدن کرخت وبی روحم را لمس می کرد و با چشم داشت سیگنال هایی را می فرستاد که از جائی زیر شکمش بیرون آمده بود، در خون پخش شده بود، بالا آمده بود، وارد چشم شده بود و حالا داشت وارد چشم من می شد تا برود آن پائین ها. بدنش هم همینطور داشت وراجی می کرد و وظیفه اش این بود که خون بدنم را به جای خاصی هدایت کند.

بهراد- در ازاش چی می خوای؟

زن فاحشه- ها ها، تو چه آدم رکی هستی... خب، همه یه چیز می خوان؛ پول! نکنه انتظار داری ازت کلید آزادیم رو بخوام یا مثلا بخوام برام دعا کنی؟! ها ها ها...

بهراد- پول به چه دردت می خوره وقتی اینجا زندانی شدی؟

زن فاحشه- خب باید به فکر آینده بود. بالاخره که آزاد می شیم.

بهراد- و اگه نشدیم چی؟ که میبینی تا حالا نشدیم!

زن فاحشه- اگه نمی خوای خوب بگو، اینجا آدم های دیگه ای هم هستن.

بهراد- پس حدسم درست بود.

زن فاحشه- چه حدسی؟

بهراد- اینکه فاحشه ای!

زن فاحشه- آره آقاجون حدست درست بود. من یه فاحشم و تا حالا با هزار نفر، نفری یه نصفه شب بودم. اصلا برای همین تآتر اومدم. جاهای در بسته برای کار من خیلی خوب جواب می ده ولی فعلا که زندانی شدیم و تو ی اسگول خوردی به تور ما!

بهراد- نه اشتباه نکن، تو به این دلیل که شرکای زیادی داشتی فاحشه نیستی. تو تنها به این دلیل ساده فاحشه ای که از رابطت چیزی طلب می کنی. حتی اگه این طلب عشق و محبت، پول، ماشین یا هر کوفت و زهرماری باشه. تمام آدمهای بی خانواده ی دنیا فاحشه اند و حتی نیمی از آنها که خانواده دارند. اما فاحشگی تو از این نظر که پول درخواست می کنی زبانزد است. تو قربانی اهمیت پول شده ای!

زن فاحشه- باشه، من قربانی شدم، بدبختم و اصلا یه آشغالم. خب اگه کاری نداری من می رم کم کم سراغ اون یارویی که گوششو گذاشته روی دیوار. جدا آدم جذابی به نظر می رسه ولی اول خیال کردم از تو پول خوبی در بیاد. تازه چی چیه من کمتر از این دوتا جوجست که عین این بچه پروها هی می رن پشت اون پرده و حال می کنن؟!

یه کفشدوزک کوچولو داشت روی دسته ی صندلی کنار دستم راه می رفت. بعد پرید روی صندلی و حالا داره خودش رو مرتب می مالونه به کرک های صندلی. به گمانم می خواد خودش رو از شر خالهای پشتش خلاص کنه. اون کفشدوزکیه که خالهاش روی پشتش سنگینی می کنن و برای همین نمی تونه به راحتی پرواز کنه، درد می کشه و خالهای سیاه و درشتش شدن کابوس خوابهای حشره مانندش. کفشدوزک رو برداشتم و گذاشتم روی دستم قدم بزنه. بعد همانطور بی رحمانه دستم را بالا بردم و پرتش کردم و کفشدوزک مجبور شد تکانی به آن بالهای لک دار بده و چند متری پرواز کنه. پدرام بلند شده رفته بالای سن و داره برای دو زوج رسمی، یه زوج به ظاهر غیر رسمی، یه زن فاحشه، یه زن ساکت، یه طعمه ی جدید به نام مازیار و یه پیرمرد خواب سخنرانی می کنه. شاید اگه زهره جای من داخل این سالن زندانی شده بود اوضاع خیلی فرق می کرد. اما به گمانم زهره الان باید داخل یک کافه، رستوران، پارک یا یه همچین جاهایی باشه که آدم ها فرصت دارند با گوشه ی چشمشان همدیگر را خوب برانداز کنند و انتخابهای جدید داشته باشند. همانطور که دارد چایش را کم کم و با طمأنینه می نوشد توجهش به مردی جلب می شود که دارد سیگار می کشد و زل زده به او. وقتی نگاهش می کند مرد سرش را پائین می اندازد. اما باز وقتی سرش را می چرخاند مرد باز سرش را بالا می آورد، سیگار می کشد و همانطور زل می زند به چهره ی نیم رخ زهره. زهره از بازی مرد خسته می شود و بلند می شود و قدم زنان به سمت خانه می رود. در راه سرش را که برمی گرداند می بیند همان مرد دنبالش دارد قدم می زند و تا او را نگاه می کند مرد سرش را پائین می اندازد. زهره لبخندی می زند و خیال می کند آن دوست خجالتی جدید و بامزه اش را به زودی خواهد یافت. به خانه نزدیک می شود. کلید را می اندازد. مرد نزدیک می شود. مخصوصا در را باز نمی کند تا مرد برسد و حرفش را بزند، اما مرد می آید، سرش را پائین می اندازد و همانطور دم پله های آپارتمان می ایستد. زهره لبخندی می زنه و می گه "خجالت نداره که" مرد سرش را بلند می کند و می پرسه "چی؟!" زهره اینطور ادامه می ده که وقتی از کسی خوشش میاد نباید خجالت بکشه. مرد شانه هاش رو بالا می ندازه و می گه که خودش اینو می دونه. زهره می پرسه "خب، پس چرا حرفت رو نمی زنی؟" مرد می پرسه چه حرفی و زهره با من و من می پرسه "مگه دنبال من نیومدی؟!!" مرد سرش را پائین می اندازد، می رود زنگ یک آپارتمان را می زند، زن پیری می پرسه "کیه؟" مرد میگه "منم مامان بزرگ" مامان بزرگ از پشت آیفون قربان نوه اش می رود، در را باز می کند و مرد در میان بهت و تپشهای قلب زهره وارد آپارتمان می شه.

پدرام- آهای! مگه با تو نیستم!

بهراد- چی شده باز؟ دوباره شروع کردی به سخنرانی؟! ملتو گذاشتی سر کار که چی بشه؟

پدرام- تو کی هستی که با من اینجوری حرف می زنی؟ دارم تلاش می کنم بفهمم چرا اینجائیم! اصلا اینجا کجاست؟ هیچ کدومه ما حتی نمی دونیم چه تآتری اومدیم و این سالن کجای این شهره لعنتی ئه، انگار همه ی ما طلسم شدیم، حالا بیا اینجا و بگو چرا و چطور اومدی اینجا!

رفتم بالای سن، دیگه کم کم حالم داره از این یارو با اون غرورش که شبیه جعبه های بزرگ ادکلن های گرون و معروفه به هم می خوره. طوری حرف می زنه انگار راجع به همه چی مطمئنه!

بهراد- آقا من داشتم تو خیابون با دوستم راه می رفتم یکی یه چیزی گفت من یه جوابی دادم بعد زهره بهم فحش داد و ترکم کرد و من اومدم اینجا که به این موضوع فکر نکنم.

پدرام- عجب، پس شما واقعا طلسم شدید. طلسم یه جادوگر.

بهراد- ولی زهره یه جادوگر نبود.

پدرام- چرا هست. نه تنها جادوگره که یه شیطانه! زنها همه همینطورند.

پریسا- حتما زنش ولش کرده.

الهه- نه، فکر کنم از این مردای عقده ئیه که هیچ زنی محلشون نمی ذاره.

بهراد- ولی زهره شیطان نبود. آدم بدی نبود.

پدرام- این چیزیه که تو می بینی!ببین چطور بی دلیل ترکت کرد! طبیعتشان همین طور است، وحشی ست! زنها مثل این گل های زیبای گوشتخواره جنگل های آموزون اند. بروی رویشان بنشینی غورتت می دهند. آنها جادوگرند و زیبائیشان نیز طلسم و سحر است، زیبایی همان جادوگران پیر، کریه و خوش زبان و مؤدب و دلربایی ست که در افسانه ها شاهزاده ای را می فریبند و او را طلسم می کنند و به اسارت می برند.

بهراد- این زنها که می گی دقیقا چه کسایی هستن؟ مگه همه یکجور رفتار می کنن؟ درسته که زهره منو ترک کرد ولی خیلی مردها هم هستن که زنها رو ترک می کنن، مردهای زیادی از روی شهوترانی به زن ها تجاوز می کنن و یا حتی اونارو می کشن. مردهای زیادی به زن ها ظلم می کنن و اونهارو اسیر می کنن.

پدرام- این فقط ظاهر قضیه است. شنیدی بعضی قتلها اینطور اتفاق می افته که یک نفر کسی رو هیپنوتیزم می کنه و بعد اونو وادار می کنه کسی رو براش بکشه! زنها هم رقیبانشان را اینطور می کشند. در خفا طلسم می کنند. خودشان هم خبر ندارند. طبیعت! آن قسمت شیطانی و وحشی طبیعت روحشان را کنترل می کند.

بهراد- پس چرا زنها همیشه بیشتر به مقدسات توجه دارند؟ چرا اکثر دیندارها، اخلاق گراها و خیرین زن هستند؟ چرا زنها ایمان قوی تری دارند؟ چرا بیشتر دعا می کنند؟

پدرام- و چند درصد زنهای دور و برت اینگونه اند؟ باشد، زنها الهه اند. اما این روی دیگه ی سکست. روی دیگر طبیعت است. آنها الهه اند، شیطانند ولی انسان نیستند! ببین چقدر خودشان را در آینه نگاه می کنند؟ این نشانه ی خودپرستی شان است. خودخواهی عادت روزانه شان است و خودفروشی سرگرمی شبانه شان.

بهراد- اگه زنی نبود دیگه کسی با کسی کار نداشت؟ آدم کشی نبود؟ دیگه کسی دست تو دماغش نمی کرد؟ شما دارید فرضیاتی رو مطرح می کنید که همه ساخته ی خیالاتتان است، ساخته ی تنفرتان از زن ها که من علتش را نمی دانم.

بیژن- این بحث مسخره رو تمومش کنید. ما اینجا زندانی شدیم اونوقت شما دارید تآتر بازی می کنید برای ما!؟! اصلا تو خودت مگه مادر نداشتی؟ از مادرت بدت میومد؟؟ به نظرت مادرت شیطان بود؟

پدرام- راستش را بخواهید من حتی از مادرم هم زیاد خوشم نمی آمد. او هم یک فاحشه بود مثل زنهای دیگر.

بهراد- خیلی مسخرست که راجع به کسی که تو رو بدنیا آورده، بزرگت کرده و دوست داشته یه همچین نظری داری!

پدرام- اجتناب ناپذیره! من طبیعت زن هارو کشف کردم. من باطن آنها را می بینم. اصلا شاید مادر شما هم بدکاره بوده، از کجا معلوم؟ شما نابینا بودید!

بهراد- یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن تا نتیجش رو زیر چشمت بکارم!

پدرام- گفتم مادرت یک زن بدکاره بوده مثل بقیه زن ها!

بهراد- آشغال عوضی!

بیژن- آقا ولش کن! این چه کاریه، دعوا نکنید...

الهه- پوریا برو جداشون کن، دارن همدیگرو می کشن

پوریا- به من چه! بزار بزنن همدیگرو داغون کنن. دیوونه ها به جای اینکه بشینن فکر کنن چه طور می شه از این سالن لعنتی بیرون اومد مثل مار و عقرب افتادن به جون هم.

بالاخره تونستم به قولم عمل کنم، مشت محکمی زیر چشم پدرام زدم، با دست چشمش را گرفته بود و فرصت کردم به سالن نگاه کنم. آن پسر و دختر باز رفته بودند پشت پرده و اصلا برایشان مهم نبود از اینجا هردوئشان مثل سر طاس و بی موی شخصی که زیر آفتاب تابستان ایستاده واضح و قابل دیدن است. همانطور که حواسم به واسطه ی آن دو مارماهی پرانرژی پرت شده بود، پدرام از موقعیت استفاده کرد و با مشت به شکمم زد. نفسم بند آمده بود و دلم را گرفتم. با هم گلاویز شدیم. عرق از سر و رویمان پائین می ریخت و خون از بینی هردومان جاری شده بود. ناگهان چیزی درخشید. یک چیزی عوض شده بود. غیر قابل توضیح است. همانطور که داشتیم همدیگر را می زدیم ناگهان خشکمان زد. بعد رفتم نزدیکش. پیشانیش را گرفتم و بوسیدم. دستم را گرفت. هردو به هم لبخند زدیم. باید می رفتیم پشت سن. باید می رفتیم پشت سن. کارمان را انجام دادیم. باید لبخند می زدیم.

چند دقیقه طول می کشه تا آدم بفهمه یه نمایش افتضاح داره تماشا می کنه؟ الان چند دقیقه ایه که این جسد همینطور افتاده روی زمین و هیچ اتفاقی نمی افته. معمولا در چنین مواقعی یه نفر باید وارد صحنه بشه و شروع کنه به گفتن جمله های بی معنی و یا جمله هایی که به ادبی ترین شکل ممکن سنگین شده اند. آنقدر سنگین که آدم وقتی از سالن خارج می شه حس می کنه چند تن بار پشتشه و اصلا برای همینه که اکثر آدمایی که از در سالن بیرون میان ظاهری خمیده دارن. می شن عین یه مقوایی که تمام شب رو زیر بارون گذرونده و حالا زیر آفتاب خشک و مچاله شده. کم کم صدای پچ پچ تماشاچیا به گوش می رسه. ده پونزده تایی بیشتر نیستن و حتم دارم همه ی اونها مثل من فقط می خواستن یه نمایشی رفته باشن. یه پیرمردی ته سالن گرفته خوابیده و صدای خروپفش تااینجا میاد. همه منتظرن، اما هیچ اتفاقی نمی افته. الان پنج شش دقیقه ای گذشته. ‏
‏‏- ببخشید آقا، شما می دونید نمایش درباره ی چیه؟ یه کم عجیبه، هیچ اتفاقی نمی افته‏!‏‏‏
این سؤال رو یه مرد محترم و کت و شلوار پوشیده ازم پرسید که زنش کنارش نشسته بود. من عادت دارم برای کسایی که نمی شناسم اسم انتخاب کنم. اینطوری برای شما هم راحتتر خواهد بود. به این مرد می خوره اسمش چیزی باشه مثل بیژن-آخه یه کم تپله- و اسم زنش هم... نه، قاعدتا منیژه نیست! چیزیه مثل پریسا. مایه هایی از افاده و سادگی رو توأما داره.‏
بهراد- منم متعجبم. هیچ اطلاعی راجع به نمایش ندارم. به نظرم باید یه اتفاقی می افتاد!‏
یه نفر از انتهای سالن بلند می شه و شروع به داد و فریاد می کنه. بهش می یاد اسمش پدرام یا رضا باشه ولی من پدرام رو ترجیح می دم.‏
پدرام- این چه نمایشیه؟ من می خوام پولمو پس بگیرم!‏
پوریا- آقا لطفا بشینید! اینجا سالن تآتره، شما دارید نمایش رو به هم می زنید.‏
پدرام- کدوم نمایش؟! الان ده دقیقست که ما اینجا نشستیم و فقط یه یارویی رو می بینیم که خودشو به مردن زده و تکون نمی خوره.‏
مازیار- راست می گی. من تابحال بیشتر از هزارتا نمایش رفتم و می دونم که وقتی پرده ها کنار می رن باید یه اتفاقی بیافته. نمایش باید به نمایش در بیاد. باید زنده باشه. ولی الان ده دقیقست که فقط یه مرده افتاده وسط سن.‏
باید حدس می زدم نمایشی که فقط ده پونزده تا تماشاچی داشته باشه بهتر از اینم از آب در نمی یاد. به خیالم می خواستم خودم رو با نمایش سرگرم کنم. ولی چه شرایطی برای تخیل و آن کات های عظیم ذهنی که ترکیبی از خاطرات و خلاقیت های خیالی هستن می تونه بهتر از یه سالن تآتر ساکت باشه؟ اونم در حالی که داری به یه مرده که ساکت ترین موجود روی زمینه نگاه می کنی و اون مرده بی هودگی زندگیت رو فریم به فریم –چیزی حدود ده بار در ثانیه- برای تو به نمایش می ذاره.‏
پدرام- آهای! این سالن صاحاب نداره؟ من می خوام پولمو پس بگیرم.... آهای! آقا یکی بره اون بازیگر احمقو بلند کنه ببینه قضیه چیه؟!‏
از همون لحظه ای که از صندلی بلند شدم و سعی کردم از سن بالا برم آن حس تکراری به سراغم اومد. حس سرمای شدید و بی وزنی ناشی از چرخیدن بین فضای خالی و سیاه بین ستاره ها. این حسیه که همیشه در کنار یه مرده بهم دست می ده. حتی سعی نکردم بهش دست بزنم. چهره ی گچ مانند و دهان نیمه بازش گویای حالتش بود و آن فضای سرد بین ستاره ها که دورش را مثل هاله ای قطور فراگرفته بود. برگشتم و به تماشاگران نگاه کردم. نگاه هایشان پر از موج های اضطراب بود. پوریا هم می پرد بالا روی سن. دستش را روی نبض جسد می گذارد.‏
پوریا- نبضش نمی زنه! مرده... یعنی خیلی وقته که مرده. چهرش سفیده سفیده.‏
موج های اضطراب خالی می شوند. حالا ترس حاکم است. بارشی سیل آسا از قطره های درشت وحشت از آسمان تآتر پائین می ریزد و همه را خیس می کند، اما پدرام بیش از آنکه بترسد انگار همچنان عصبانیست. آدم هایی هستند که مثل من از مرده نمی ترسند.‏
بیژن- چرا باید یه جسد گذاشته باشن روی سن؟
پوریا- شاید چون یه جسد نمی تونه حرف بزنه!‏
پدرام- آهای! چرا این یارو بلند نمیشه؟!‏
بهراد- اون مرده آقا!‏
پدرام- مگه اینجا فاضلاب بیمارستانه که یه مرده رو ول کردن اینجا؟! ما پول دادیم اومدیم نمایش ببینیم، اونوقت باید به یه مرد مرده نگاه کنیم؟
پوریا- ولی اون یه زنه!‏
پدرام- زن؟! از کجا می دونید که اون یه زنه؟
پوریا- این چه سؤالیه آقا! خب بیاید ببینید. از ظاهر و لباس هاش معلومه!‏
پدرام- از کی تابحال از روی لباس می شه به هویت زنانه یا مردانه ی کسی پی برد؟ اصولا لباس برای پنهان کردنه. پنهان کردن همون نقاط تفاوت زن و مرد. آدم ها از نقاط تفاوتشون می ترسن. چون تفاوته که باعث رابطه می شه و این رابطه شدیدا قدرتمنده و باعث وابستگی و خلسه می شه. برای همین هم آدم ها بدنشان را با لباس و نقاط شرمگاهی را با لباس مضاعف می پوشانند. حالا لباسش را بدرید تا مطمئن شوید که او یک زن است!‏
پریسا- ای بی شرم! خجالت نمی کشی؟! اون زن مرده، ما همه ناراحتیم! ‏
پدرام- چرا باید شرم داشته باشم. اون زن مرده. مرده ها چیزی برای پنهان کردن ندارن. یک مرده فقط برای یه آدم کاملا مریض می تونه جذابیت جنسی داشته باشه و من به شما اطمینان می دم یک همچین آدمی فرصتی برای رفتن به تآتر نداره! ‏
پوریا- آقا مگه برجستگی سینه اش را نمی بینی؟ اصلا چه اهمیتی داره که اون یک زن است یا مرد؟ الان ما باید دنبال عوامل صحنه باشیم. باید به پلیس خبر بدیم. اونا باید بفهمن چرا این زن مرده.‏
پدرام- برجستگی سینه هیچ دلیل خوبی نیست. چه کسی می داند در بین ما چند نفر ظاهر مردانه دارد و در واقع یک زن است و یا مثل این جسد سینه اش برجسته ولی واقعا مرد باشد! نکته ی اصلی همین زن بودن و یا مرد بودن است. چرا یک جسد باید زن باشد؟ چرا کشته شده؟ اصولا یک زن کشته می شود چون یک زن است! این علت مردنش است. یا سناریوی تجاوز و جیغ و داد و خفه شدن و یا داستان خیانت به شریکش. شاید زن ها چندزنی شریکشان را تحمل کنند ولی اکثر مردها نمی توانند ببینند شریکشان خودش را با کس دیگری هم شریک کرده. شاید هم شرارت زنانه اش بیدار شده، غلطی کرده و او را کشته اند. همچنین ممکن است از روی افسردگی زنانه خودکشی کرده باشد. مچ دست و گلویش را نگاه کنید. زن ها وقتی می خواهند خودشان را بکشند، یا خود را دار می زنند یا رگ دست چپشان را می زنند.‏
بهراد- نه، اصلا زخمی نداره. به نظر می رسه طبیعی مرده. اما بیش از حد جوونه.‏
الهه- می خواید همینطور این جسد رو اونجا به حال خودش بزارید. من دارم بالا میارم. خواهش می کنم از اینجا ببریدش.‏
بهراد- من می رم پشت سن ببینم کسی هست. تو هم برو بیرون مسئول سالن رو صدا کن یا به پلیس خبر بده!‏
داخل ذهنم، چهره ی معصومانه ی این جسد جای خودش رو به چهره ی عصبانی زهره داد. با این اوصاف خودم رو مدیون این جسد می دونم. پشت سن هم مثل سن خالیه خالیه. فقط چندتا چراغ از سقف آویزونه و چند تیکه طناب کلفت اینور و اونور افتاده. عجیبه، خبری از هیچ دری نیست. باید یه در اینجا باشه! اما چیزی که می بینم یه دیوار گچی و آبی رنگه که همه جارو پوشونده. باید برگردم و ببینم پوریا تونسته کسی رو اون بیرون پیدا کنه...‏
پوریا هنوز داخل سالنه و الکی داره دور خودش می چرخه، پریسا و یه دختره... یه دختره... یعنی یه دختره عجیب که شبیه زنهای بدکاره خودش رو آرایش کرده و لباسای آویزون و عجیبی به تن کرده، رفتن کنار پوریا. پیرمرد همچنان در انتهای سالن خوابه و ... وای!! تو این وضعیت بغرنج یه پسر و دختر خیلی جوون و لاغر اندام رفتن پشت یکی از پرده های انتهای سالن و مثل دوتا مارماهی دراز و لزج دارند داخل هم می لولند! به نظرم از این معتادان به فیزیکند که اگر یک روز اخبار بگوید که مثلا قرار است سیارکی به اندازه ی ماه درست بخورد روی سقف خانه شان، سریع می پرند روی هم تا حسرت آخرین رابطه نداشته شان را نخورند و همانطور در حال انجام دادن آزمایشات تکراری فیزیک می میرند.‏
پوریا- چیزی پیدا کردی؟ من دارم دیوونه می شم، اینجا هیچ دری نیست! انگار درب سالن ناپدید شده!‏
بهراد- مگه می شه!؟ اینجا هم هیچ دری نیست، خالیه خالیه! انگار یکی داره بازیمون می ده.‏
مازیار- یعنی اینجا زندانی شدیم؟! ‏
الهه- خواهش می کنم اون جسد رو ببرید اون پشت!‏
الهه لپهاش باد کرده بود. چشم هاش کبود شده بود. سرش رو برد پائین و شروع به استفراغ کرد. بوی گندش سریع بالا زد. دلم به حالش سوخت. نمی دانستم نگاه کردن به یه مرده می تونه حالت تهوع ایجاد کنه. شنیده بودم نگاه کردن به سوسیس در بعضی آدم ها حالت تهوع ایجاد می کنه ولی این یکی رو دیگه نشنیده بودم. جسد را لای یک پارچه که از تکه های بی خاصیت پرده ی پشت سن بود، پیچاندم و روی شانه هایم بلند کردم. پدرام راست می گفت، اجساد هیچ جاذبه ی جنسی ای ندارند. جسد را گذاشتم پشت سن. امیدوارم حالاحالاها بو نگیرد چون ما در سالنی هستیم که هیچ در و پنجره ای ندارد.‏

پرده ها که کنار بروند دیگر لازم نیست خودم را با فکر به حماسه ای که دیشب خلق کردم آزار دهم. کمی بد عادت شده ام. امروز که بعد از مدتها تنها بودم حس افتضاحی داشتم.‏ انگار بدنم را از وسط به دو نیم کرده باشند و آن نیمه ای که قلبم را هم شامل می شد هوس جهانگردی کرده بود و رفته بود به جزایر یخ زده ی جنوب آرژانتین. برای همین به اندازه ی قطر کره ی زمین احساس گسیختگی شخصیت می کردم و از آنجایی که روانشناسهای این دوره زمونه رو به عنوان آدم هایی حرّاف و کسانی که جز استمناء و استشهاء مغزی کاری بلد نیستند می شناسم، تصمیم گرفتم به تآتر بروم. مهم نیست چه نمایشی اجرا می شه. مهم اینه که من الان به یه نمایش احتیاج دارم. فکر به زهره اذیتم می کنه. برای همین تصمیم دارم نمایش رو برای شما هم تعریف کنم. می خوام هر چیزی رو براتون تعریف کنم تا فکرم رو مشغول نگه دارم و باز مجبور نشم به صحنه ی مسخره ی ترک شدنم برگردم. جایی که زهره داره با چشم های گرد شده به من نگاه می کنه، فحشی می ده و برای همیشه ترکم می کنه. بعد به جایی بر می گردم که دارم با زهره توی خیابون قدم می زنم. دستم را گذاشته ام پشت کمرش و در افکار خودم غرقم که صدایی می شنوم. انگار کسی داشت بهم لبخند می زد و می گفت "هوای خوبیه"‏. نفهمیدم چرا، ولی در چنین مواقعی منم لبخندی می زنم و با کلمه ی "درسته" ادب رو به نوعی رعایت می کنم. اما اینبار نمی دانم چه شد که این "درسته"، چاقویی شد برای قطع طناب آبکی احساسی بین من و زهره.‏ برگشت و با چشم های از حدقه بیرون زده بهم زل زد. قرار بود آنروز اولین عشق بازیمان را بازی کنیم. یعنی پیشنهاد خودش بود. اما آن زمان داشت با چشم های قلمبه شده اش طوری به من نگاه می کرد که انگار دارد به راننده ای که پدر بزرگش را با یک تریلی بزرگ زیر گرفته نگاه می کند.‏ خودم حس کردم آن مرد قبل از "هوای خوبیه"‏ چیز دیگری هم گفته اما تو حال و هوای خودم بودم و اصلا متوجه نبودم. زهره با عصبانیت گفت که به جای اینکه برم و بزنم تو دهن اون یارو بهش گفتم درسته!‏ و مدام تکرار می کرد درسته! درسته!‏ و من که گیج شده بودم فقط می پرسیدم مگه یارو چی گفت؟!‏ و اون من و من می کرد و داشت از قرمزی می ترکید. گفت یعنی تو منو می خوای برای اینکه مثل یه سگ منو ... منو ... واقعا که!‏ به نظرم مثل یه سگ رو هم دو باری تکرار کرد.‏ آنجا بود که وقتی زهره برای همیشه ترکم کرد حدس زدنهایم شروع شد. خیال می کردم طرف قبل از هوای خوبیه حتما حرف رکیکی زده بود که باعث شده بود زهره چنین واکنشهای هیستریکی داشته باشد. حدس می زدم احتمالا بدترین چیزی که یارو گفته بود این بود که:" برای گائیدنش هوای خوبیه"‏ بهترین چیزی که می تونست گفته باشه این بود که:" برای بلند کردنش روز خوبیه"‏. آخه همون لحظه هم شک داشتم که شنیده بودم هوای خوبیه یا روز خوبیه و در اینجا باید تاکید کنم که فرض من این است که شما خواننده ی گرامی هجده سالگی را حتما پشت سر گذاشته اید. اگر هم هنوز هجده سالتان نشده که خوب دیگر نمی شود کاریش کرد. حرف رکیکی بود که زده شد و شما باید آنرا تا هجده سالگیتان فراموش کنید. گزینه های دیگری هم بود که بهشان فکر کردم اما به گمانم آن یارو با آن قیافه ی مکعب مانندش نمی توانست جمله ای خلاقانه تر از این دو جمله گفته باشد و البته با توجه به رفتار زهره، نظر من به جمله ی اولی نزدیکتر بود.‏ به نظر می رسید زهره حق داشت. البته کمی زیاده روی کرده بود. مدت آنچنان زیادی هم نبود که با هم آشنا شده بودیم و چند هفته ای بیشتر از عشقمان نمی گذشت. دیگر عادت کرده بودم. همیشه به همین شکل است: قبل از اینکه هر عشقی بیاد، شمارش معکوس برای رفتنش آغاز می شه.‏..‏
پرده ها دارند آروم آروم باز می شن. خیلی وقت بود پرده ی تآتر ندیده بودم. خیلی وقت است که دیگر نمایشها از پرده استفاده نمی کنند بلکه هر وقت می خواهند صحنه را عوض کنند چراغها را خاموش می کنند. اما این یکی انگار دوست دارد همان پرده ی سنتی را داشته باشد. کم کم نورها روشن می شود و یکنفر که احتمالا نقش جسدی را ایفا می کند افتاده وسط سن. خبری از دکور یا هر چیز دیگه ای نیست. این اولین نمایشیه که در اون از هیچ دکوری استفاده نمی شه. ترجیح می دم نمایش کمدی باشه. اما چطور نمایشی که با یه جسد آغاز می شه می تونه کمدی باشه؟!‏ حالا پرده ها کاملا باز شدن و یه نور شدید افتاده روی بازیگری که داره نقش جسد رو ایفا می کنه...‏
اون بی نهایت طبیعی مرده و اصلا تکون نمی خوره‏.‏