داستان جدید رو چند وقتی می شد تموم کرده بودم. بگذریم که دیر شد ولی خوانش یک اثر معمولا به زمان بستگی چندانی نداره و عجله ای در انتشار یک اثر نیست. داستان کوتاه در چند دهه ی اخیر بسیار پر طرفدار شده منتها تصور عموم از آن، داستانی است که حداکثر چند صفحه است و روایتی گذرا از یک واقعه دارد... اما داستان کوتاه نه به خاطر کوتاهی که به خاطر شکل و نوعش کوتاه لقب گرفته. هر چند کوتاهیش باعث شده ویژگی های خود را داشته باشد. چیزی که اهمیت دارد این است که در نوشتن یک داستان کوتاه آیا باید به تقلید روی آورد؟ اصولا یک نویسنده اگر بخواهد همان کارهای گذشتگان را انجام دهد کاری نکرده جز تقلید و تحریر! نویسندگی اول خلاقیت است و تخیل و سپس ادبیات و سبک... داستان هایی که یک نویسنده می نویسد نباید برای ستایش ادبی باشد یا مثلا برای جایزه گرفتن یا غیره، چنین داستان هایی به لحاظ مفهومی مبتذل اند! یک نویسنده باید اول برای خود بنویسد، یعنی بتواند حرفش را بی کم و کاست بزند، بعد باید بتواند خوانش پذیر باشد، یعنی طوری بنویسد که اثرش بتواند توسط دیگران خوانده و تا حدودی با آن ها ارتباط برقرار کند.‏ سپس باید بتواند داستانی بنویسد که به خواننده لذت ادبی و فلسفی دست دهد. یا لذت از تصور و همذات پنداری. در آخر یک نویسنده باید بتواند به تعبیری از اطرافش دست پیدا کند و آن را از فیزیک به هنر ترجمه کند و به خواننده انتقال دهد تا مفاهیم صلب و پیچیده و اساسی زندگی و طبیعت و انسان در هاون هنر نرم شود و در ذهن خواننده جذب و هضم گردد. ‏متاسفانه در کشور ما وضع ادبیات واقعا بحرانی است و از ضعفی بزرگ رنج می برد. نویسنده های ما اشکالاتی بزرگ دارند که نمی خواهند بپذیرند و خلاقیتشان به خاطر خودمحدود کنندگی ادبی رشد پیدا نکرده. چنین مشکلی نویسنده شدن در ایران را بسیار مشکل کرده. اگر یک آمریکایی باشی و استعداد نوشتن را در خودت کشف کنی می روی سلینجر می خوانی، فاکنر می خوانی، براتیگان می خوانی. اگر آلمانی باشی می روی هسه می خوانی، گوته و گونتر گراس و هانکه می خوانی! ‏اگر فرانسوی باشی ... ‏نمی خواهم بگویم ما هدایت نداریم یا مثلا گلشیری و جدیدا معروفی و چندتائی لژیونر در آلمان نداریم که بسیار خوب می نویسند و جوانان ایرانی از آن ها بسیار استقبال می کنند! اما می خواهم کیفیت کار را مقایسه کنم. در کشور های مختلف ادبیات دوران های مختلفی دارد، هسه یک جور می نویسد و هاندکه جوری دیگر. یکی رمانتیک و شرقی است و دیگری اکپرسیونیست و وجود گرا. هر کدام دنیایی دارند برای خود. ادبیات در این کشور ها شناور است. همه تشنه ی نوآوری اند. اما در کشور ما همیشه خیال می کنند یک نویسنده چیزی است کمتر از هدایت که باید سعی کند به او نزدیک شود! یک سری را از روی نداری کرده اند غول و بقیه مجبورند مثل آن ها بنویسند. اوضاع جدیدا کمی بهتر شده ولی نه برای نویسنده ی ناشناس. بلکه برای افرادی مثل پيام يزدانجو که با ترجمه هایشان شناخته شده اند و حالا توانسته اند حتی داستان پست مدرن در ایران چاپ کنند!!! خیلی حرفها برای زدن دارم ولی خسته کننده می شود. دوست دارم کمی به این اثر بپردازم:
یکی از انتقاد های ادبی من به بسیاری از داستان ها اشتباه ناپذیری نویسنده است! نویسنده در دنیای ادبیات به موجودی نیمه خدا گونه تبدیل شده که اشتباه نمی کند! او شاید همه چیز را نداند ولی مثلا می تواند جمله هایش را بدون اشتباه لغوی یا دستوری بنویسد. حساسیتی که انتشارات ها و نویسندگان در مورد ویرایش و تصحیح های صد باره انجام می دهند به یک بیماری تبدیل شده و آثار ادبی را تبدیل کرده به آثاری رباتیک! من به شخصه خواستم تجربه ی جدیدی را داشته باشم. در زبان داستان اهمیتی به التقاط زبان نوشتاری و زبان گفتاری نداشته ام و آن را به صورت روان و خودخواسته هرجا تغییر داده ام. بغیر از چند اشتباه تایپی و یا اساسی سعی نکردم داستان را از لحاظ لغوی و دستوری تصحیح کنم زیرا داستان هم مثل یک انسان است. او نیز خطلاهایی باید داشته باشد، باید جاهایی بی منطق باشد. گاهی شاعرانه باشد و زمانی متفکرانه. ‏ گاهی آزار دهنده می شود و زمانی خسته کننده. اما داستان هایی که تصحیح می شوند مثل یک ربات هرگز اشتباه نمی کنند. خواننده همیشه خود را پائین تر از آن احساس می کند و رابطه اش با اثر می شود مثل رابطه ی خدا و بنده اش!!!!‏ نمی خواهم در مورد بسیاری از ویژگی های داستان صحبت کنم و آن را به عهده ی خواننده می گذارم. اما نکته ای را باید متذکر شوم. در دنیای ادبیات مقاله ای نوشته شد به نام مرگ مولف و سپس این مقاله به یک تئوری به یک عملکرد تبدیل شد. این تئوری داستان ها را به خواننده بسیار نزدیک تر کرد اما مشکلات زیادی به همراه داشت. من گاها سعی دارم به یک صورت جدید برسم... چیزی که اسمش را گذاشته ام مرگِ مرگِ مولف!‏ این ها چیزهایی است که باید توسط خواننده برداشت شود و من از توضیح بیشتر اجتناب می کنم.‏

این مقدمه بهانه ایست برای دریافت نظرات شما در مورد داستان.‏لینک داستان در زیر آمده است و امیدوارم توانسته باشم چیزی خلق کرده باشم، درخور...‏

http://vishno-k.blogspot.com/p/blog-page.html
زندگی حکایت ندانستن های ماست... ‏
در هر دوستی و عشقی یک ترازوی عدالت وجود دارد و هر کدام از ما یکی از وزنه های این ترازو هستیم. تمام واژه های محبت آمیز و تلاشهای عاطفی ما وزنه است. ما با تلاشمان، با عشقمان و با احساسمان این وزنه ها را از خود بر می داریم و به طرفمان می دهیم. هرچه ما سبک بارتر شویم او سنگین تر می شود و هرچه بیشتر تلاش کنیم فاصله مان طولانی تر می شود. او می رود پائین و ما می رویم بالا. اینجاست که سرخوردگی آغاز می شود... در هر رابطه ای چیزی هست به نام ترازوی بی عدالتی... آری، این واژه مناسب تر است. هر چه بیشتر تلاش کنی سرخوردگی بیشتر می شود. هرچه بیشتر دوست داشته باشی بیشتر از دست می دهی... می دانم به این فکر می کنید که اگر هر دو طرف وزنه هایشان را مساوی به هم بدهند همه چیز متعادل می شود. عشق می شود دو طرفه. اما این فقط یک تئوریست. تعادل آرمانی دست نیافتنی است. این تعادل مانند شنهای کف یک دریای طوفانی است، اگر دستت را درون آب کنی و مقداری از آن را برداری، طولی نمیکشد که جریان آب آن را از مشتت بیرون میکشد. هرچه بیشتر فشار دهی، بیشتر از دست میدهی...‏ هرگز تعادلی وجود ندارد... انگار عدالت این جهان در بی عدالتی و سرخوردگی خلاصه می شود...‏ تعاریف را بریزید دور
اکنون در آستانه ی تکرار آن بی اهمیت ترین واقعه ی تاریخ خود را دوباره معرفی می کنم... اسبی دریایی هستم در عمق بیست هزار پایی زیر آب های سنگین دورافتاده ترین دریاها... آنجا که تاریکیش در میان خود گم و صدایش در خود خفه می شود و فشارش سینه از هم می درد. یک همچین جایی هستم. موجودی معلقم در میان تاریکی، یک تک جنس، یک زنده زا، یک نویسنده در تاریکی
دست هایم را ببندید، دهانم را پر کنید، پاهایم را زنجیر کنید، گوش هایم را ببرید، احساسم را بگیرید، عشقم را به تاراج برید، قیافه ام را سیاه کنید و رویتان را برگردانید تا مرا نبینید.... با این جیوه ی سیال ذهنم چه می کنید؟ نه یخ می زند و نه می شکند، از میان حفره های بیمار گونه ی ذهنم عبور می کند و آهسته در سرم می چرخد و دنیا را بدون اینکه بخواهد عوض کند، تغییر می دهد... ‏
نیم قرن پیش در چنین روزی بچه هایی بودند که داشتند در حیاط مدرسه بازی می کردند. دختر و پسری بودند که داشتند دست در دست هم قدم میزدند. زن و شوهری بودند که در خانه شان عشق بازی می کردند. فروشنده ای بود که داشت به مشتری اش ادای احترام می کرد.
پیرمردی بود که داشت ماهیگیری می کرد، مردی ژنده پوش بود که داشت به هیچ فکر می کرد و کاسه ی گدایی جلویش بود. دکمه ای فشرده شد. همه ی آن ها خاکستر شدند. هیچ کس در دنیا ککش هم نگزید. آن دو میلیون انسان مردند. سوختند در آتش جنگ حماقت انسان های دیگر. سوختند در حماقت مشتی آمریکایی که رویای بمبی هسته ای در سر می پروراندند. حالا سازمان مللی مسخره راه انداخته اند و هنوز هم کسی ککش نمی گزد که پنجاه سال پیش کودکانی در مدرسه بودند وقتی دکمه ای فشرده شد و آن ها خاکستر شدند... چیزی به نام عدالت در دنیا بی معناست. انسان به واقع پست ترین موجود این عالم است. رویای بسیاری از آدم های تاریخ این بوده که بمبی داشته باشند که بتواند یک میلیون نفر را در آن واحد بکشد. عده ای به رویای خود رسیدند. حالا هم عده ای احمق دیگر این رویا را در نزدیکی ما دارند. انسان بسیار بی شرم است، ‏حتی بیشتر از این واژه.‏
پسا فاحشه به شخصی گویند که نه از روی اجبار بلکه از روی میل و برای منفعت شخصی در تمام بخش های زندگیش مثل یک فاحشه عمل می کند. نه یک فاحشه ی معمولی بلکه یک فاحشه ی آگاه. چنین افرادی در ارتباطات احساسیشان، در حرف زیاده روی می کنند. ممکن است به شما بگویند خیلی دوستتان دارند و یک روزه بگذارند و بروند و کوچکترین ناراحتی نداشته باشند. معمولا در کارهایشان زیاده روی می کنند و انرژی زیادی برای رسیدن به هدف می گذارند و برای رسیدن به هدف اخلاق را کنار می گذارند. در مسائل اقتصادی شدیدا پول محور و زیرکند و مبنای دوستی و روابطشان بر پایه ی سود مالی برآورده شده توسط طرفشان تعیین می شود.‏ در مسائل سیاسی این پسا فاحشه گان خطرناکترین چهره ی خود را نشان می دهند. آن ها پیوسته حرف های جذاب و پرشور می زنند. در ملاقات های مردمی شان هزاران نفر را پشت سر خود همراه می کنند و پیوسته شعارهای فریبنده تحویل مردم می دهند. ممکن است آن ها در مورد آزادی مردم و خدا و حقوق بشر و مشکلات اخلاقی صحبت های بی نظیری بکنند اما در عمل برعکس حرف هایشان عمل کنند. اخلاق در چنین افرادی کاملا مرده و نمی توان از آن ها انتظار اخلاقی داشت. تنها چیزی که برای آن ها مهم است نتیجه مورد نظرشان است. شعار ذهنی شان این است که هدف وسیله را توجیه می کند و در ارتباطات اجتماعی بی نظیرند و در جامعه همیشه به دنبال جلب توجه هستند. ‏پسا فاحشگی پدیده ی خطرناکی است که در تمام ارکان زندگی ما دارد رسوخ می کند، اما هیچ کس متوجه حضور سایه گونه اش نیست...
واقعیت زندگی را باید در فزونی انکار ناپذیر گریه های طولانی و سرسام آور یک نوزاد نسبت به خنده های اندکش درک کرد.‏
شکست تلخ نیست. در واقع این زندگی است که تلخ است. با دو سه قاشق خنده و سرخوشی و امیدهای واهی هم مزه اش عوض نمی شود. اینکه تلخی مزه ی بدی است توهم مردم است. همان احمق هایی که شعارشان لذت از زندگی است. در فاضلاب بیمارستان هم اسیر باشند باز می گردند چیزی پیدا کنند تا خود را با آن سرگرم کنند، به آن بخندند‏.‏
از این سرخوشی دیوانه وار آدم ها تهوع دارم. در خلوتهایشان می دانند چه موجودات غمگینی هستند. نمی دانند این غمگینی به خاطر آن سرخوشی احمقانه است. خوشی، غم را با خود می آورد زیرا بدون آن نمی تواند وجود داشته باشد.‏ وقتی جایی را بکنید بی اختیار باعث می شوید جایی دیگر بالا بیاید و بلند شود.‏ من حالم بد است می دانم. اما این باعث شده چیزهایی ببینم که هرگز نمی توان آن ها را دید. شانس بیاورید شما را نبینم و نخواهم برایتان حرف بزنم. آنگاه مفاهیم بر سرتان خراب می شود.‏ من حالم خوب نیست، می دانم...‏

آدم هایی که فقط به باسنشان یک دستمال می کشند، در حالی که تا زانو در گه خود فرو رفته اند.‏

(از داستان " تلاش های یک پاگنده برای خلاصی از پشمش " - قسمت پایانی)‏

زمانی می رسد که دیگر هیچ آدمی با دیدن حماقت های دیگران نمی خندد. زیرا آن موقع تمام انسان ها موجوداتی احمق خواهند بود. سیر تکامل همیشه صعودی نیست. این اشتباه مسلم تاریخ است.‏
لجبازی ذهنی این است که فردی زمانی به دیدگاه و معنی خاصی دست پیدا کند و دور آن فکر را با دیواری ذهنی و قطور محدود سازد. آنگاه از آن به بعد او خود را درون این دیوار اسیر می کند و چون نمی تواند با کسب اطلاعات و تفکر به دیدگاه قبلی شک کند دچار عذاب روحی می شود و رفتارش پر مخاطره و جنگجویانه می شود. با خودش، با دنیا و با دیگر آدمها.‏

معمولا این لجبازی ذهنی در سیاستمداران، سرباز ها، دینداران (وحتی برعکس در مورد دیدگاه کسانی که به وجود خدا اعتقاد ندارند) و کسانی اتفاق می افتد که به اعتقادشان ایمانی ذهنی می آورند.‏
گاهی در خوابهام آدمهایی می بینم که بی نهایت در اعتقادشون راسخند. عده ای را می بینم که می خواهند بجنگند. بعضی را می بینم که خفن دیندارند و یا حتی برعکس. در خوابهایم همیشه به ساحلی می رسم. یک ساحل آبی و آرام. در آنجا آدمهای زیادی در رفت و آمدند. همین آدمهایی که قبلتر گفتم. من در کنار ساحل همنطور که دارم راه می روم ناگهان دلم می خواهد پرواز کنم. می دانم نمی شود ولی چشمم را مدتی می بندم و دلم می خواهد بلند شوم از روی زمین. بعد پرشی کوتاه می کنم و بالا می روم. اینقدری بالا می روم تا آنها همه دهانشان از تعجب باز شود و به تمام اعتقاداتشان شک کنند. بعد آرام آرام می روم پائین و وقتی دوباره می پرم لذتی بی نهایت می برم. بعد از این کار می روم جلوی یک مغازه. صاحبش یک پسر خوش تیپ و پولداره. جلوی مغازه یه تخت انداخته شده. دختری اونجا زندگی می کنه. گویا می شناسمش. می روم می خوابم کنارش و هیچی نمی گیم. پسر می آید و از دست دختر خیلی عصبانیست. دختر هرچه منتش را می کشد حتی کلمه ای هم نمی گوید. دختر ناراحته. می گه حالا کجا باید بره. می گم بیاد خوابگاه من. خوابگاه من یه اتاقه که ده نفر توش زندگی می کنن و بعضیاشون پیرمرد پیرزنن. بردمش اونجا و رفتیم تو. پیرمردا جوراباشونو که انگار صدها سال بود به پاشون بود درآوردن. عین خیالمون هم نبود. نمی دونم چرا تو اون شرایط افتضاح اینقدر خوشحال بودیم. دراز کشیدیم و خوشحال بودیم. همدیگر را همینطور بغل کرده بودیم و از آن اتاق تنگ و شلوغ لذت می بردیم. ‏
اکثر آدما دوست دارن دوستی براشون مثل تلویزیون باشه. گاهی روشنش کنن و هر وقت خسته شدن خاموشش کنن و گاهی به کل از برق بکشنش. ‏کاش این وسیله ی لعنتی هیچ وقت اختراع نمی شد. ‏
عشق هم مثل سیگار است.
تا هنگامی که نیست بی طاقتی برای یک بار دیدنش و گرفتن یک پک از آن، برای یک بوسه ی کوتاه.‏ اما وقتی پیدایش می کنی تمام اشتیاقش می سوزد، دود می شود و میرود هوا. آنوقت باید تفاله ی بد بویش را پرت کنی گوشه ی خیابان و بروی به دنبال سیگاری دیگر... هر بار، تنها چیزی که برایت می ماند بوی بد دهان است و کمی کرختی و بی حسی...‏
عجیب است، من نمی دانم چرا همه چیز شبیه سیگار است!‏

چیزهای خیلی خوبی هست که آدم ها همیشه از آن فرار می کنند.‏ تنهایی هم یکی از این چیزهاست. همه جا پر است از کافه های شلوغ و رستوران های پر ازدحام. پر از صدا، حرف، خنده و حماقت. دلم می خواد در خلوت ترین جای شهر یک کافه رستوران بزنم به نام تنهایی. این کافه مخصوص تمام آدم های تنهای شهر است یا آنها که می خواهند برای مدتی تنها باشند، خودشان باشند، برای کسانی که از بیرون خسته شده اند و کمی هم می خواهند به درون بروند. ما همیشه داریم بیرون زندگی می کنیم. ادعایمان این است که خودمان را هم می شناسیم و حواسمون به ذهنمون هست ولی در واقع ما همیشه خارج از خودمون داریم زندگی می کنیم. کافه رستوران تنهایی یکی از تنها جاهایی می شود که ما می توانیم خودمون رو برای مدتی از این زندگی فلاکت بار بیرون خلاص کنیم و کمی آرامش بگیریم. جلوی درب کافه رستوران تنهایی کاغذ هایی چسبیده شده:‏

از پذیرفتن خانواده های محترم و زوج های عزیز معذوریم...‏
از پذیرفتن بانوان با حجاب معذوریم...‏
از پذیرفتن افراد الکی خوش،آدم های حراف،خودشیفته،ناامید و غمگین در صورت مشاهده ی علائم مربوطه معذوریم...
ورود موبایل و هرگونه وسیله ی ارتباط جمعی یا فردی به کافه ممنوع است...‏
هنگام ورود غم و غصه هایتان را بگذارید دم در پیش نگهبان و پس از دریافت رسید موقع رفتن آن را با خود ببرید...‏
با تشکر.... مدیریت کافه رستوران تنهایی

از در که وارد شوید به شما شماره ای می دهند و قبل از آن لبخندی نیز تحویلتان داده می شود که باید خوب از آن مراقبت کنید. سپس می روید در کوپه ی مورد نظر می نشینید روی مبلتان. فضای آنجا تشکیل شده از چندین ردیف کوپه که داخل هر کوپه یک مبل راحتی، یک میز، یک خودکار، چندتائی کاغذ، دو نوع هدست، یک مانیتور و یک موس. به علاوه ی منو ی کافه و منوی رستوران و راهنمای استفاده از کامپیوتر مرکزی. هر سفارشی را با نرم افزار موجود در جلوی رویتان می دهید و بدون دیدن گارسون آن را از یک سوراخ مخصوص دریافت می کنید. در کامپیوتر مرکزی آرشیوی بزرگ از انواع موزیک، فیلم، انیمیشن و سریال موجود است.‏ همچنین کتابخانه ای بزرگ در پشت کافه رستوران وجود دارد که شما می توانید کتاب مورد نظرتان را سفارش دهید و بخوانید. در کافه رستوران شما به ازای چیزی که می خورید پولی نمی دهید بلکه به ازای زمانی که در کافه نشسته اید برایتان محاسبه می شود. ‏کلیه قاشق ها و چنگال ها و ظروف از پلاستیکها ی پلیمری تهیه شده اند برای اینکه در کافه رستوران آن صدای وحشتناک و روی اعصاب برخورد و کشیده شدن قاشق و چنگال روی بشقابهای چینی و لیوان های شیشه ای شنیده نشود. معماری کافه رستوران گوتیک است. فضای آن تاریک و کوپه ها موازی نیستند و دورشان با گچ کاری تزئین شده. روی سقف رنگ سرمه ای زده شده که طرح های زرد رویش نقاشی شده.‏ ما هر غذایی به مشتریان تنهای خود نمی دهیم. غذاهای ما غذاهای مجللی نیست. حجمشان هم کم است. سه منوی مختلف هم برای صبحانه، ناهار و شام داریم. در هر منو غذای مخصوص تنهایی وجود دارد که اکثرا از آن سفارش می دهند. روزهای پنج شنبه و جمعه غذای تنهایی ویژه هم سرو می شود.‏ صبحانه مخصوص تنهایی تشکیل شده از یک تخم مرغ عسلی، کمی عسل، مقداری خامه و شیر به همراه کمی تمشک تازه. ناهار تنهایی کمی آلبالو پلو به همراه تکه ای مرغ که در سس قارچ درست شده و در کنارش کمی زیتون سیاه، ذرت و اندکی نان شیرین وجود دارد. شام تنهایی به درخواست مشتری می تواند تکه ای استیک مرغ، ماهی یا گوشت باشد که با سس چیلی سیر دار، سس قارچ و کمی سیب زمینی تنوری به همراه سس سویا و سس مخصوص بالزامیک ایتالیایی تزئین شده و در کنارش نان سیر دار و یا ساندویچ مارمالاد وجود دارد. در قسمت کافه نوشیدنی تنهایی قهوه ی فرانسه ی تلخ به همراه کیک نسکافه و تعدادی انجیر تازه است. پنج شنبه و جمعه ها غذا و نوشیدنی سرد و گرم ویژه ی تنهایی آماده می شود که فرمولشان کاملا سری است.‏ شما می توانید ابتدا قهوه بخورید، سیگاری بکشید یا از سیستم پیپ درخواست کنید و در حین آن به آهنگهای مورد علاقه تان توسط دو نوع هدست بی سیم که از پشت گوش وارد گوشتان می شود
گوش دهید. سپس می توانید چیزی بنویسسید یا نقاشی کنید یا حتی روی کاغذ همینطور خط خطی بکشید و یا بنشینید، لم بدهید و فیلم ببینید و تنقلات سفارش دهید. بعد که گرسنه تان شد غذا سفارش می دهید و باز می تونید آهنگ گوش دهید و بعد کتاب بخوانید و پس از خوردن قهوه یا نوشیدنی سرد و کمی خواب و استراحت مقداری ویسکی یا ودکا یا حتی میکس شامپاین در صورت تمایل می نوشید و سرویس مخصوص کافه رستوران تنهایی شما را به خانه می رساند...‏
شاید من در اشتباهم. شاید همه چیز را برعکس فهمیده ام. شاید باید مثل یک سوسک بی خود همینطور برای خودم راه بروم تا دیگران مسخره ام کنند و فکر کنند هدفی ندارم و باید هدفی داشته باشم. شاید باید مثل یک سوسک کثافت باشم.‏ هرکه مرا دید دلش بخواهد همینطور تفریحانه با کفش مرا روی زمین پخش کند.‏..‏
آدم می تواند نشسته باشد میان هزاران نفر و باز تنها باشد. ‏تنهایی کمیت نیست، کیفیت است. تنهایی یک فلسفه است. راهی است برای زندگی. ‏
مردم به یکدیگر نگاه می کنند و من به نگاه آن ها به یکدیگر.‏
آدم ها دیگر خیلی وقت است قدرت تشخیص شان را از دست داده اند،
هر روز با شگفتی از خواب بیدار می شوند و با درماندگی به خواب می روند. ‏
درماندگی، جدیدترین دستآورد انسان امروزیست.‏