بخشی از داستان

                                                                         «تقدیم به بهترین جنایتکاران در زمان»
- لعنت خدا بر شیطون، تو دیگه کدوم خری هستی؟
- معامله ای در کار نیس، من پول هارو می برم و شما زنده می مونید.
ج.د.ز اسلحه اش رو نکشید. پاهاش کمی باز بودن. پالتوی چرم بلندش مثل دندون های لرد دراکولا می درخشید، کلاه لبه دار مشکی و سر پائینش اجازه نمی داد کسی تو چشمهاش نگاه کنه و بوت بلند و سیاه و سنگینش در کنار شلوار چرم سیاه و تموم سیاهی های دیگه ای که از یه مرد یک متر و زیاد سانتی آویزون بود باعث می شد مردم تو خیابون نتونن جلوی خنده شونو بگیرن اما به هر جهت در اون انبار تاریک و مخوف کسی بهش نخندید.
- این چه جور مسخره بازی ئه. کوکائین های لعنتی من کجاست؟!
- سی ثانیه فرصت دارید.
- بارونیکا! لعنتی اون بیرون چه خبره؟ چند نفرن؟
- تمیزه، یه پشه هم این بیرون نیس.
- بیست و پنج ثانیه فرصت دارید.
- ببین ریفیق، من آدم کش نیستم. کارم معامله است ولی داری مجبورم می کنی برای بار پنجم، نه شیشم، آره اون هارولد مادر مرده هم جزوشون بود، گفتن ساکت خفه ش کنیم، بهش گفتم ریفیق من دوسِت دارم، نمی خوام زجر بکشی، اگه خفه...
- پونزده ثانیه فرصت دارید.
- ...شی قول می دم اینقدر سریع بهت تزریق کنم که جای یه سری پیرمرد سیاه سوخته ی عصابدست، یه قطار اکسپرس با مبل های تختخواب شو ببرتت اون دونیا. خفه نمی شد، یه پاره آجر زدم تو سرش، باز عرعرش رفت هوا، دوباره زدم تو سرش، فایده نکرد. عین سگ زوزه می کشید، باور کن اونقدر با آجر زدم که سرش آبگوشت شده بود ولی باز داشت خِر خِر می کرد. مجبور شدم با همون سرنگ کارشو تموم کنم، بعضیا هفت تا جون دارن.
- پنج ثانیه فرصت دارید.
- می دونی، فرق منو تو اینه که من یه اسلحه ی کالیبر نهنگ تو دستمه و تو حتی اسلحه ات رو هم نکشیدی و اگه ام از دست من قسر در بری، این بوزینه ها آبکشت می کنن.
- فک می کنم به اندازه ی کافی بهت فرصت دادم تا زنده بمونی.
- اونی که نعشش میافته رو زیمین توئی سیاه سوخته، دیدار به جهنم.
- من زمان رو جلو و عقب می برم و مطمئن باش در هیچ دنیایی برای تو و بوزینه هات شانسی برای زنده موندن باقی نمی ذارم.
موج صدای شلیک اسلحه، سکوت ساحلِ تاریکِ انبار زیرزمینی رو فراگرفت و به سرعت قطع شد. ج.د.ز مثل همیشه قبل از اینکه گلوله ها راهی به بدن سیاه پوشش پیدا کنن، زمان رو آهسته به عقب برگردوند.

بخشی از داستان

به مخیله ام خاطر نشون می کرد. همه ی این ها باعث شد بایستم. چرا دارم این داستان رو می نویسم؟ به اطرافم نگاه نمی کردم. کور نبودم اما صدا که اومد انگار بادی جادویی وزیدن گرفت. شکل ها، شیء ها و آدم ها رو با خودش برد و اونچه باقی گذاشت خط خطی های ممتد و پیچ در پیچی بود که هم زمان در هم می لولیدن و سیاه و زرد می شدن. سرم گیج می رفت. حالت تهوع داشتم. فکر می کردم کف اقیانوسی بیست هزارپایی دارم له می شم. ماهی ها از کنارم عبور می کردن. چشمی نداشتن. دهنشون باز بود و هر کدوم از دندون هاشون از باله هاشون بزرگ تر بود. این هارو چطور می دیدم؟ خودم هم نمی دونم. هر لحظه می دونستم چشم هام بسته است ولی با این حال احساس می کردم دارم با شاخک هایی که سراسر بدنم رو پوشونده، تاریکی های منطقه ی تاریک اقیانوس رو به خوبی می بینم.



بیمارستان
چشمهام که باز شد سرم درد عجیبی گرفت. خواستم ببندمشون ولی چیزی مانع می شد. درست که نگاه کردم روی تخت بودم. داخل بیمارستان. یک نفر ازون سفید پوش ها، که مثل هر روز احساسش رو داخل یخدون یخچال خونه برای بعد ها بسته بندی کرده، خم شده بود روی صورتم و اجازه نمی داد چشم هامو ببندم. بوی ماده ی ضد عفونی روپوشش کلافه ام کرده بود. خواستم چیزی بگم ولی داخل دهنم پر بود و با چسب پلمپ شده بود.
حالا یک هفته گذشته. یک هفته از دو ماهی که تو اقیانوس کمای آرام بودم. دهنم دیگه پر نیست بلکه اتفاقا بیش از حد خالی ئه. اولین تلاش هام برای اعتراض به غذای بی نمک بیمارستان به چند حرف بیشتر ختم نشد:
 ا ی ا ی ا ی ا ی ا ی ای ای ای...
فکر می کنم سی حرف دیگه به کل از خاطرم رفته. شاید هم سی و یک حرف. نمی دونم «ء» هم حرف به حساب میاد یا نه. لعنتی. انگار همیشه باید یه چیزی اضافی باشه. مثل مرغی که پستانداری بدون پستانه. مثل پلوتون که زمانی توی این منظومه ی شمسی نفرین شده بود و حالا دیگه جز تکه سنگی معروف، هیچ چیزی نیست. و مثل منی که زمانی حیوانی ناطق بودم. باید هم این داستان رو می نوشتم. مگه چند نفر از این آدم ها در حالی که دارن تو پیاده رو راه می رن لحظه ای می ایستن و جسد بی هوش کسی که خودش رو از یه ساختمون ده طبقه پرت کرده درست روی سرشون می افته و باعث می شه زبونشون بین دندوناشون بریده بشه و برای همیشه لال بشن. اصلا کی تابحال دیده کسی تفنگی رو توی دهنش بگیره و شلیک خودکشیش همراه بشه با برخورد گلوله مگنوم 44 وینچستر به چشم های همسایه ی پشتی! مسخره است. یک نفر خواسته خودش رو خلاص کنه و تو مجبوری برای همیشه وقتی سوالی ازت می پرسن فقط سکوت کنی و لال بودنت رو با سر تایید کنی.


یک موقع هایی هست تو می ری. خیال می کنی اون کسی که گذاشته رفته توئی و خودتو ملامت می کنی.        
بعد یه روز می شینی تو یه قطار. خوابت می بره. چشماتو که باز می کنی می بینی قطارت داره از کنار یه قطاری که وایستاده عبور می کنه. دلت به حال اون قطاره می سوزه. یهو اون قطاره غیب می شه و می فهمی تو یه قطار ساکنی و همش خطای دید بوده. بعد می شینی فکر می کنی. می بینی همیشه کسایی که می رن کار رفتن رو انجام نمی دن. گاهی آدمایی که می مونن و باهات همراه نمی شن آدمایی هستن که می رن و تو رو رها می کنن. همون آدم هایی که حتی یکبار هم به تو نگفتند برگرد. همون ها که تو رو با اشک به خاک سپردند...

من نمی دونم یه سری آدما همش می خوان خودشونو بچپونن تو یه دسته. دو دیقه با یکی حرف می زنن باید بتونن طرفشونم بکنن تو یه دسته. چهار پنج تا جمله  بگن شبیه نطق قاضی دادگاه در پایان جلسه می مونه. داری باهاشون درباره ی تاثیر شیر سماور در میزان بارش بارون صوبت می کنی یکهو شروع می کنن تو رو دسته بندی کردن و اینکه تو فلانی و بیساری و این عیبه و اینجوری باش و اونجوری نباش و ازین خزعبلات. مثلا فک می کنن تو داخل دسته گوسفندایی. اینا تو دسته ی بیدار شده ها! خب اینا نمی بینن که اولا گوسفندا هم می خوابن هم بیدار می شن و فرق گوسفند خواب با بیدار فقط اینه که احتمالا گوسفند خواب کمتر جفتک می ندازه! اینکه همش فک کنیم ما درست می گیم و طرفمون یه مرحله از ما عقب تره و در آخر بحثامون بهش بگیم دو سال دیگه می فهمی! ناشی از چند چیز بیشتر نمی تونه باشه:     
1- عدم اعتماد به نفس و شکست از ترس در بحث 
2- کمبود اطلاعات و توسل به ایمان به درستی حرف خود(مطق گرایی دینی
3-  عدم شناخت درست از خود!  
4-  فرافکنی ضعف های درونی بر روی طرف مورد بحث 

خو شوما نگا کنید طرف مثلا در قضیه شیر سماور می گه اگه شیر سماورو باز کنیم آسمون شاشش می گیره و بارش سالانه زیاد می شه. شوما براش توضیح می دید که دلیلی وجود نداره که بشه فهمید شیر سماور باعث می شه بارون زیاد شه. اون می گه تو نمی فهمی. من تجربم از تو بیشتره و ده سال تو مک دونالد کار کردم! و دو سال دیگه می فهمی که حق با منه. خو در چنین شرایطی اگه شما مخاطب چنین فردی هستید باید بگم هرگونه بحث کردن با چنین آدمی مثل این می مونه که بشینید جلوی اخبار بیست و سی و سعی کنید با حرص و فریاد مجری خبر رو وادار کنید دست از گفتن دروغ های شاخدار به جای اخبار برداره! و اگه شما اون کسی هستید که فک می کنه حق فقط تو شُرت خودش پیدا می شه باید بهتون پیشنهاد کنم نظراتتون رو بنویسید و دو سال بعد بخونید. ممکنه عجیب به نظر برسه اما در اون موقع به احتمال زیاد شما با حرفهای گذشته خودتون هم به مشکل بر خواهید خورد. در واقع رفتار و اعتقادات یک انسان در طول زندگیش آنقدر تغییر می کنه که وقتی با فردی بحث می کنید مثل اینه که دارید با خودتون در آینده یا گذشته بحث می کنید. دیدن نسبی مفاهیم و واقعیت ها می تونه به ما کمک کنه کمتر دچار اعتقادات واهی و کورکورانه بشیم که چه بسا خطرناک ترین رویکرد انسان به زندگیه. اگه می بینید دنیای امروزی اینقدر به فاک رفته همه و همه به این دلیله که انسان از دین ها و حکومت های مطلقه ی (از دیکتاتوری دینی ما گرفته تا دیکتاتوری بانکی در آمریکا!) گذشته یاد گرفت راه دست یافتن به قدرت، مطلق گرایی و طرد نسبیت ئه. دیدگاه نسبی بودن یعنی دیدن یک رویداد و گزاره از زوایای مختلف و احتمالا وقتی چنین دیدی دارید اولین چیزی که از طرف بحث خواهید شنید اینه که:
«هی ریفیق، دِ ریدی که! تو که خودت با این حرفت حرف خودتو نقض کردی »
که این نه تنها یه ضعف، بلکه قدرت شما برای شکستن هرگونه نتیجه گیری یکسویه نسبت به گزاره ها ست!


 

یکی از چیزایی که نمی دونم و نمی خوام هیچ وقت بدونم اینه که سیستم این بورس و اینا چیه. دست من بود می دادم وال استریت رو با بولدوزر صاف کنن جاش با چمن و درختچه ازین لابیرینف ها درست کنن که آدما باید از یه درش وارد شن و راهشونو پیدا کنن و معمولا هم تو پیچیدگیش گم می شن. فک می کنم این بهترین بنای یادبود برای جایی ئه که مردم دنیارو با یه سری عدد و رقم مجازی که هیچ پشتوانه ی با ارزش واقعی ندارن، سر کار گذاشته و ده ها جنگ راه انداخته، آشنا کنه.     
حالا شما بیاید بگید نمی دونم تو آرمان گرایی یا ایدئالیستی که به کونمم نیست ازین اسما روم باشه. اون چیزی که مسلمه اینه که تو دنیای امروز همه دارن خودشونو برای چیزی جر می دن که جز کاغذ باطله هیچ ارزشی نداره. پولی که حتی مثل گذشته بر اساس ارزش طلا یا داشته ی بانک مرکزی شونم نیست. اصن اگه درست متوجه قضیه بشید از خنده به دیوانگی می رسید. شاید بگید خود تو چی؟ خو منم حاضرم باسه یه خرده پول هر کاری بکنم(که تاحالا کمتر کردم) دلیلشم اینه که پول مثل هروئین می مونه. وقتی تزریقش کنن تو بدنت مجبوری بری و برای بدست آوردنش گدایی کنی تا رنج خماری نکشی. می دونی اون دیوثا زندگیتو به فاک دادن با تزریقش به تو، ولی چاره ی دیگه ای نداری
یکی دیگه از چیزایی که نمی دونم و نمی خوام بدونم اینه که سیگار و همبرگر چه ارتباطی با افزایش سرطان خون و ریه در آدما داره. یا اینکه وقتی سرما می خوریم چه آنتی بیوتیک(ضد حیات!!!!!!!) بریزیم تو این صاب مرده. اینم مثلا دنیای علم! و پزشکی که تنها پیشرفتی که تو دویست سال اخیر کرده اینه که دادن روی تخت بیمارستانا کنترل اتوماتیک نصب کردن که بیمار بتونه بالای تختشو بالا بیاره! اکثر پزشکا ادعا می کنن که نیکو ترین شغل رو دارن که جون آدمارو نجات می ده. این منو به یاد کسی می ندازه که کنار جاده ای ایستاده که یه سری آدم کور دارن ازش عبور می کنن و جلوشون یه دره ی عمیقه! چنین آدمی با عرق ریختن و تلاش زیاد تا اونجا که بتونه آدمای کور رو از جاده می ندازه بیرون و مدال افتخار زنده نگه داشتنشونو به سینه می زنه. اما اگه کس دیگه ای بیاد و بگه به جای این کار بیا جاده رو منحرف کنیم تا آدما نیفتن تو دره یه لقد می زنه در کونش و می گه بره پی کارش. درست همونطور که دنیای پزشکی که اتفاقا مادی گرا ترین شغل دنیاست(نگاهی به درآمد پزشکان و ویزیت ها باندازید و بیمه های درمانی!) با زیرکی  تموم راه های درمان دیگه رو در دنیا رد می کنه و انگ خرافات بهشون می زنه. به عنوان مثال طب سوزنی چند هزار سال در چین مردم رو درمان کرده. همیوپاتی به عنوان روش درمانی نوین و کم خرج چون با پول درآوردن پزشکان در تضاد بود به عنوان روشی غیر علمی معرفی شد!  و هنوز بعد از گذشتن صد سال از تحول فیزیک نوین و درک این مفهوم که جهان یک ماشین نیست! پزشکی هنوز به انسان به عنوان یک ماشین نگاه می کنه که خراب شدن قطعاتش منجر به بیماری می شه! می خوام بدونید اگه دنیای پزشکی پیشرفت نمی کنه و مردم رو با نتایج آماری! روی موش ها سرگرم کرده تنها به دلیل خیابون وال استریت و حساب بورسه! این ورقه های کاغذی تموم اون چیزی ئه که داره حکومت می کنه و براش مهم نیست کسی از طریقش هزارتا آدم رو برای درمانشون می چاپه یا هزار تا آدم رو با خریدن اسلحه قتل عام می کنه. این ورقه های کاغذی به رئیس جمهور آمریکا که تا خرخره زیر بار قرض بانک ایالتی قرار داره یه اشاره می کنه و او باید به هر جا که اونها خواستن لشکر بکشه تا بانک ایالتی با دادن وام های کلون به خود دولت! و کشورای بدبختی که مورد هجوم قرار می گیرن باز ارقام نجومی مجازی بیشتری به وجود بیاره تا بتونه هر چه بیشتر قدرتش رو در دنیا بیشتر کنه. فقط یه چیز به من بگید!
دموکراسی و لیبرالیسم و آزادی و اینا چه جور کس شرایی می تونن باشن تو یه همچین دنیایی؟ 
بعد می گن تو چرا همیشه جهان رنجوری و همش دم از ناامیدی می زنی. تازه اینا دو تاش بود. آقاجان این دنیا اشتباهی ئه من به کی باس بگم؟ بعضی ها اینو می فهمن عین اون کسخل ورمی دارن یه اسلحه بر می دارن می زنن یه سری مردم بی گناهو می کشن. بعضی ها خودکشی می کنن. بعضی ها مواد می زنن یادشون بره. بعضی ها انکارش می کنن و سعی می کنن توجیه کنن. بعضی ها خوش می گذرونن می گن بیخیال(عین گوسفندایی که علف می خورن می گن بیخیال چوب چوپان) و بعضی ها هم مثل ما هم چوب چوپانو می خورن و هم سرشون پائینه و هم علف می خورن ولی اون زیر میرا با سم های کوچیکشون بعضی وقتا یه نیمچه چیزهایی می نویسن. هدفشون چیه؟    
نه نمی خوان دنیارو درست کنن.  
نه نمی خوان مردمو بیدار کنن.   

می خوان با نوشتنش این رنج رو راحت تر تحمل کنن %


داد زد بسه دیگه کمرت خشک شد بیا بیرون پسر.
اکوی خفه شو پیچید تو حموم.
محکم زد تو در و گفت که اگه تا پنج دیقه دیگه بیرون نیام می ره و با بستنی شکلاتی ای که می خواد از ماتحتش بریزه رو ملافه ی تختم، یه نقاشی کوبیسم رو بالشم می کشه که اگه خود پیکاسو هم اونو می دید مدهوش هنر ریدمانی بوداجونز می شد. زدم زیر خنده. وقتی زیر دوشم یهو خوشحال می شم. تموم اون آهنگای شاد و خزعبلی که از بچگی ازشون متنفر بودم می یاد زیر زبونم و شروع می کنم زمزمه ی مخلوطی از اون آهنگ ها رو خوندن. درست مثل اینکه آدم فیلمی ببینه که مخلوطی باشه از تایتانیک، آرنولد، یوسف پیامبر و جومانجی! بعد همیشه عادت دارم بشینم زیر دوش و پاهامو ببندم تا آب بین شیکمم و پاهام دریاچه شه. بعد پاهامو باز می کنم تا آب شاپالاق بریزه پائین. خب می دونم که می خواید بهم بگید "عمو جون چند سالته؟" اما خب آدم تو بعضی جاها هیچ وقت بزرگ نمی شه و منم توی حموم همیشه هفت هشت ساله ام.
- دِ نامروت روده هام ترکید بیا بیرون.
- من نمی فهمم تو چه اصراری داری حموم بری دسشویی. خو برو دسشویی دیگه! اینجا حمومه.
- واویلتا! اون ایرونیه. رد کار من نیست جون تو.
- از کی تاحالا خارجی شدی؟ اگه فک کردی بشینی رو فرنگی خارجی می شی باس بدونی آخرین کسایی که خواستن اینجوری خارجی شن گوجه و توت بودن که یکیشون رو املت می کنن و اون یکی رو می زنن تو خامه.
از حموم که رفتم بیرون یه جسمی با سرعت نور رفت تو دسشویی و شروع کرد ارکستر سمفونی باخ رو با ساز های بادی نواختن. بعد ریتم رو عوض کرد و یکهو از دوران باروک وارد یه سبک نابودگر امروزی شد که جز نویز و صدای گوشخراش ممتد چیز دیگه ای نبود و احتمالا باعث می شد هر کس با شنیدنش بتونه یک هفته رژیم غذایی تضمینی بگیره.
- پسر ریدم!
- باور کن اگه نمی گفتی هم دونستنش با اون همه سر و صدا سخت نبود ها.
- نه اونو که ریدم تموم شد. الان اینو ریدم.
- چیو؟
- نامروت زرگلینگ راش کرد زد نصف کارگرامو کشت.
- ها؟
- بازم ریدم!
- دیگه چیه؟
- حواسم نبود دستمال توالت نذاشتم تو حموم. دستم به دومت یه رول وردار بیار.
- بیا بگیرش.
- دستم بنده بیا تو بذارش رو سبد.
- بابا اون تو شیمیایی زدی من بیام تو، از فردا باس کپسول اکسیژن مصرف کنم.
- بیا دیگه می گم دسم بنده باس دراپ کونم حواسش پرت شه.
در دسشویی رو که باز کردم یاد بمبارون شیمیایی ویتنام افتادم. جایی که بوداجونز وسط اون همه گاز نشسته بود و در حالی که لپ تاپش روی پاش بود داشت تند تند کلیک می کرد. گفتم داری چی کار می کنی؟
گفت بازی مهمی ئه.
گفتم خو استُپش کن.
جواب داد که شده تاحالا دیرت شده باشه بعد همه چیو استُپ کنی و به کارت برسی.
گفتم نه.
گفت پس برو بذار تمرکز کنم این بازی حیاتی ئه.
بش گفتم من دارم می رم فرودگاه مونالیزا رو بیارم. اگه این کارشناسای وام اومدن، داخل خونه رو نشونشون بده. اگه این وام جور شه نونمون تو روغنه. باشه ای گفت و رفتم تا مونالیزارو بعد از شیش ماه ببینم. نمی دونم مونالیزا دوست دخترمه یا مارکوپولو. سالی هفتصد بار سفر می کنه. یعنی دقیقا
1.917808219178082191 بار در روز که البته اگه سال کبیسه باشه می شه 1.91256830601092
بار. یعنی روزی یه سفر کامل می ره و باقیش رو تو هواپیما برای رفتن به سفر بعدیش می گذرونه. خب شاید تصور کنید من تو سال های کبیسه مونالیزا رو بیشتر می بینم که باید بگم سخت در اشتباهید چون اون عدد فقط نشون می ده مونالیزا تو سالای کبیسه در طول یک روز کمتر سفر می کنه! امروزم مثل اینکه به شهر ما سفر کرده و من می رم تا بشم اون رقمای اعشار بعد از یک که قراره چند ساعتی وسط فرودگاه کنار کسی باشم که حتی پدر آگوستین و مادر ترزا هم اذعان دارن که باید باش توی رختخواب باشم.
وقتی برگشتم خونه بوداجونز هنوز پای لپ تاپش بود و داشت تند تند بازی می کرد. گاهی می خندید و گاهی فحش های ک دار حواله ی طرفش تو بازی می کرد و بقیه مدت داشت فقط کلیک می کرد.
- جونزی چی شد، کارشناسا اومدن؟
- آره.
- خب نظرشون چی بود؟
- نظری نداشتن.
- یعنی چی؟ یعنی بهمون وام نمی دن؟
- نمی دونم.
- خوب می خواستی مبلو نشونشون بدی که فنراش عین دیلدو ماتحت آدمو موقع تماشای تلویزیون ماساژ می ده.
- آره.
- آره یعنی چی؟ اصلا گذاشتی بیان تو؟
- نه.
- دِ برای چی آخه؟
- دستم بند بود.
- بند این بازی ئه! جونزی تو خرس گنده شدی! من از صب تا شب دارم کار می کنم اونوقت تو می شینی اینجا بازی می کنی و وقتی من با بدبختی راضیشون کردم بهم وام بدن حتی نرفتی براشون درو باز کنی؟
- باس زنگ می زدن بام هماهنگ می کردن. من سر بازی بودم.
- این درست نیست! این اصلا درست نیست! من امروز خسته و کوفته اومدم خونه و بعد را افتادم تا فرودگاه رفتم که مونالیزارو یه ساعت ببینم و تو تموم مدت لم دادی اینجا و عین بچه ها بازی کردی. جونزی به خودت بیا. بیا تو زندگی واقعی. اینا زندگی نیست.
بوداجونز سرش پائین بود. داشت تند تند کلیک می کرد و وانمود کرد چیزی نشنیده. رفتم و برای خودم غذا درست کردم. تلویزیون دیدم و تختمو آماده کردم تا بخوابم. وقتی دراز کشیدم و برق اتاقو خاموش کردم سایه شو دیدم که تو چارچوب در قرار گرفت و آروم گفت:
- توام جز بازی کار دیگه ای نمی کنی. اینا همشون در یه سطح بازی ئن. منتها من یه بازی خیلی جدیدتر و مفرح تر رو جایگزین یه بازی خیلی قدیمی تر و کسالت بار به اسم زندگی کردم. یک همچو بازی های قدیمی رو فقط باید دور انداخت...


گاهی خیال می کنم اگر این دنیا تنها برای لحظه ای بر عکس می شد اونوقت به سمت آسمون سقوط می کردم و دیگه مجبور نبودم صعود تمام چیزهایی که در زندگی به دست نیاورده، از دست دادم رو به تماشا بشینم. اون ها آنچنان به تدریج به آسمون می رن که گویی بادکنک هایی با چهره ی انسانی اند که وقتی سرم رو بالا می گیرم آسمون رو انباشته از نگاه های غم انگیز و تیزشون کردن که دانه دانه در قلبم فرو می ره.

بعضی ها زیاده از حد عِرق ملی دارن... اینا باید برن یه سونای فکری، یه خورده ای عَرق کنن بلکه این عِرق های اضافی از فکرشون بریزه بیرون. خولاصه که این مرزا چیزی جز یه سری سیم خاردار نیستن.
ما شاید به یه زبون حرف بزنیم. شاید چند قرن باشه به اسم یه کشور زندگی می کنیم. شاید مثل همه ی مردم دیگه ما هم ناخودآگاه فکر کردیم هر کی داخل این مرزه از ماست و هرکه بیرونه غیر ماست. اینا همه طبیعی ئه. خیلی ها برای همین مرزا خون دادن. این با ارزشه. خیلی ها هم برای گسترشش خون ریختن. خیلی ها برای جلوگیری از تجاوز بهش جنگیدن. خیلی ها هم برای دزدیدن الماس و جواهرات به همسایه ها حمله کردن. اما اونچه باید بفهمید اینه که این ها هیچ کدوم به این مرز و اسم وابسته نیست. هرچه هست وجدان و اخلاق انسانی ست که یکی در راه مقابله با تجاوز به شهر و مملکتش و انسان! خون می ده و دیگری شاید به عکس خون بریزه. شما نمی تونید بگید این کشور فقط مال ماست و مثلا مال سردمداران مملکت که دستشان به خون مردم مملکت خودشان آلوده است، نیست! خیلی شنیدید که مثلا می گن این آخوندا عربن. یعنی این تفکر اشتباه جا افتاده که هرکی بد از آب درومد ایرانی نیست! اونچه می خوام بگم این ئه که مرز ها رو باید از ذهن ها پاک کرد. باید فهمید این اسم کشور و مرز نیست که مهم ئه. این اخلاق، انسانیت، نیت و عملکرد ماست که مهم ئه. نباید فکر کرد ما چون ایرانی هستیم چیزی بیشتر از بقیه داریم، یا چیزی کمتر. باور کنید خاک یک متر اینطرف تر مرز در ایران با خاک یک متر آنطرف تر در افغانستان هیچ فرقی ندارد!   

بخشی از داستان

سعی کردم چروک های زیر چشمم رو داخل آینه خوب ببینم. خندیدم. برگشتم تا قرص های مادرم رو به دهان همیشه بازش فرو کنم. فرق سرم می خارید. چشم هامو بستم و سرم رو خاروندم. از صدای برخورد دندون های مادر به لبه ی لیوان بدنم لرزید. چشم هامو که باز کردم دوباره گرمم شد. جالبه که بعضی جاهای آدم تصمیم می گیرن اینقدر زود پیر بشن در حالی که خیلی جاهای دیگه هنوز شاششون هم کف نکرده. هوا گرم بود اما می ترسیدم پنجره رو باز کنم. قرمزی مبل مخملی وسط اتاق رو دوست داشتم و رنگ های زرد و نارنجی در هم برهم رو میزی، اگه سیاه سفید می شد، دیگه با رنگ دیوار اتاق که مثل پوست صورت مادرم سفیدِ سفید بود فرقی نداشت. برای همین پنجره رو باز نکردم. صورتم رو به صورت مادر چسبوندم. سعی کردم اون نقطه ی خاص رو ببینم و بهش بگم هی منم می بینمش، منم می بینمش. اما تموم چیزی که من در راستای نگاه خیره و تموم نشدنی هر روزه ی اون می دیدم، یه شهر بود که مدتی می شد به قبرستونی خاکستری برای ارواح تبدیل شده بود. هر روز تعداد زیادی روح رو تو خیابون روبرو خاک می کردن. اونم با ماشین های سیاهی که دو سه تا شاخه گل سفید روش چسبونده بودن و در حالی که اون روح ها از فرط بی جانی به آخرین بخار های نفس اسکیمویی در حال مرگ شبیه بودن که روی تکه یخ شناوری وسط اقیانوس شمال چشم های خسته و بی فروغش رو برای همیشه می بست. فرق سرم رو خاروندم و فکر کردم لابد این خارش ها با یه حمام گرم برطرف می شه. موهای قهوه ایم رو جلوی نور گرفتم. سعی کردم باز به شک دیوانه کننده ای که همیشه موهام رو سیاه می کرد خاتمه بدم. اونها رو از کنار گردنم به جلو انداختم تا روی آب وان شناور شن. باز سرم خارید. سرم رو کردم زیر آب و چشم هامو بستم و همه جا قهوه ای شد. تاریکی های من رنگشون قهوه ای ئه.


خب امروز برای شما آبگوشت بُزباش می شم. خب من هم یک آبگوشتم. دو سوم بدنم آب ئه و باقی گوشت و کمی هم استخوان. مرتب هم از دیروز دارم با خودم زمزمه می کنم تو هم بُز باش! تو هم بُز باش! و در آخر بُز شدم! و نتیجه شد اینی که پائین می بینید. بله این من هستم. آبگوشت بُز باش در کاسه ای حلبی که گوشتکوب قرار است مرا به گوشت کوبیده تبدیل کنه و فکر می کنید گوشتکوب کیه؟ بله حتما تا حالا فهمیدید... بله شما همیشه استعداد خوبی در کوبیدن آبگوشت های بُز باش و بُز باش کردن آبگوشت ها داشتید...‏




 دیدم خواننده ای وجود نداره. دیدم خواننده ها خیلی وقته مثل نهنگ های غمگین به طور دستجمعی خودکشی کردن. دیدم خواننده بیشتر از اینکه نوشته براش مهم باشه دیدگاهش نسبت به نویسنده مهمه. دیدم دور ذهن ها تار عنکبوت بسته. دیدم آدم ها زیاد ادعا می کنن و اهل بحث و نقدن ولی به یه مقاله که می رسن می گن زیاده حوصله نداریم بخونیم. این بود که تصمیم گرفتم امروز به جای یه داستان یا مقاله ای که قراره توسط شما خونده نشه عکس یه شیشه مایونز بزارم اینجا. چون به هر حال من همیشه عاشق مایونز بودم و حالا که خواننده ای وجود نداره چه اشکال داره اینجا بشه یه آلبوم علایق شخصی. پس 
مایونز!‏





هر ملتی و یا هر فردی باید به جای اینکه با پرداختن به "مساله ی گناه و تقصیر"در خواب غفلت فرو رود، کلاه خود را قاضی کند و ببیند که خودش با ارتکاب اشتباهات، سهل انگاری ها و عادات ناهنجار تا چه اندازه در شعله ور شدن جنگ و پدید آمدن نکبت و فلاکت فعلی دنیا مقصر بوده است. این تنها راهی است که شاید از درگیر شدن جنگ جدیدی جلو گیری کند. اما خیلی ها این نظر را نمی پذیرند و خودشان را معصوم و کاملا مبرا از گناه میدانند. از رئیس مملکت گرفته تا افسران ارشد و صاحبان صنایع سنگین و سیاستمداران و جراید هیچیک نمیخواهند که از طرز کار و رفتار خود کوچک ترین ایرادی بگیرد. آدم ممکن بود تصور کند که این دنیای ما بهشت عنبرسرشت است ولی آخر ده دوازده میلیون کشته را زیر خاک کردند.
دو ثلث از مردم روزنامه ها را میخوانند، تلویزیون میبینند و رادیو گوش میدهند. هر صبح و عصر سر و صداهای جنگی و ناسیونالیستی را می شنوند؛ روز به روز تغییر پیدا میکنند، تحریک میشوند، ناراضی میشوند، خشمگین میشوند و مقصد و هدف همه ی این حرفها بالاخره جنگ است.
جنگ آینده است که حتما، از آنچه گذشت نفرت انگیزتر و وحشتناک تر خواهد بود.همه ی این مطالب خیلی روشن و ساده است. هر آدم ساده ای می تواند آن را بفهمد و حتی اگر خودش و بچه هایش را، دست کم از قصابی میلیونها نفر در آینده بر کنار دارد. یک ساعت تفکر، لحظه ای با خود خلوت کردن و از خود پرسیدن که آدم شخصا چقدر در زشتی و نابسامانی این دنیا سهیم است چیزی است که احدی بآن علاقه ندارد!
و تا دنیا دنیاست بهمین ترتیب کار ادامه خواهد داشت و مقدمات جنگ آینده روز به روز توسط هزاران تن از مردم با جدیت و پشت کار فراهم میشود. حرف های تبلیغاتی همه زیب و زیور آقایان و اربابانی است که آتش جنگ دیگری را دامن میزنند. چه فایده دارد انسان افکاری عالی در سر داشته باشد؟ در قبال دو سه انسانی که چنین میکنند، روزانه هزاران روزنامه، مجله، سخنرانی، جلسات علنی و سری،قد علم کرده اند که همه سر مخالفت دارند و بمطلوب خود هم میرسند.
از طرف دیگر جنگ همیشه خواهد بود و هرگز پایان نمی پذیرد ولی دیگر نمیتوان از آن اندوهگین شد چون این جنگ حتی بدون خواندن روزنامه ها هم بوجود می آید. اما بهر حال ارزشی ندارد. این درست مثل این است که کسی برای اینکه علی رغم تمام تلاشها و مجاهداتی که میتواند بکند، باز بدون بر و برگرد باید بمیرد، اندوهگین باشد. نبرد با مرگ نیز همیشه مانند مبارزه با جنگ، کاری است زیبا و نجیبانه، قابل تحسین و شرافتمندانه، اما با وجود همه ی این ها این کار نیز جز "دون کیشوت بازی"و مسخرگی نومیدانه ای نیست. البته نباید با این حرفها و به خاطر اینکه چون نبرد با مرگ یا جنگ چندان فایده ندارد، نتیجه گرفت که مبارزه با آن ها بی فایده است، بلکه هر تلاشی لزوما نباید به هدفی برسد که ما فکر میکنیم! هدف مبارزه با جنگ، پایان تمام جنگ ها نیست، خود مبارزه با جنگ و گسترش تفکر ضد جنگ است. هدف به هم زدن تعادل جهان فعلی است! جهانی که در یک تعادل مضحک قدرت و پول قرار دارد! در آفریقا مردم از گرسنگی میمیرند و در آمریکا مردم از چاقی!
هدف دیگر گسترش انسانیت (هر چند محدود) است،مثل اینکه در دامنه ی یک کوه آتشفشان بزرگ، گلی زیبا بروید. درست است که این گل کوچک نمیتواند از عظمت و قدرت آتشفشان بکاهد، ولی این گل زیباست و کسی نمیتواند زیبایی آن را بگیرد. انسانیت هم مثل گلی است که میتواند در این دنیای آلوده بروید و از زشتی آن بکاهد. دقیقا در مورد زندگی و مرگ نیز این حرف صادق است: ما برای این زندگی میکنیم که از مرگ بیزار باشیم و باز آنرا دوست بداریم و درست به همین دلیل و جهت است که گاه برای یک ساعت شعله ی زندگی با این زیبایی در ما زبانه میکشد؛؛؛؛؛؛؛؛؛  

( به کمک : بازگشت زرتشت و اگر جنگ ادامه یابد- هرمان هسه)
آبان 1385


داستان از اونجا شروع می شه که من همیشه سرم پائین بود، حتی وقتی داشتم مرکز شهر، میون اونهمه جمعیت که سرهاشون همیشه بالا بود، آهسته راه می رفتم. خب من هیچ وقت نتونستم ویترین مغازه هارو ببینم یا چشمم بیفته تو چشم دختری که موهاش توی آسمون باد می خوره و یه عینک نارنجی زده به چشمش و برم و بگم:
سلام، میای با هم بریم بادبادک هوا کنیم و اونم بگه چرا که نه، اصلاً بیا فیل هوا کنیم و بعد بریم تا بالاخره یک چیزی هوا کنیم.
در عوض من همیشه سرم پائین بود و جاییو نگاه می کردم که هنوز پام روش نرفته بود و مرتب حواسم به این جمع بود که نکنه یه حلزون رو زیر پام له کنم. آخه این حلزونا، خونه ای روی پشتشون نیست و برای همین، این داستان همونجایی تموم می شه که یک زمانی شروع شده بود. 
بخشی از داستان


(() ¿¿¿ ابهام ¿¿¿ )))
راستش رو بخواید این داستان دو بخش داره. شما می تونید بخش اول رو نخونده رها کنید و بخش دوم رو بخونید. بخش اول برای سهولت کار منتقدان ادبی نوشته شده تا وقتشون دیگه با خوندن باقی داستان تلف نشه.


بخش اول
همونطور که دیدید داستان با ابهام آغاز شد و اون شکل ها هم چیزی نیستن مگر بازنمایی مقدار زیادی دود و مه که با دستگاه های تولید مه،  جمله ی اول این داستان رو حسابی در ابهام فرو بردن و همونطور که خواهید دید داستان رو در آخر ول می کنم. پی رنگ داستان آبی نفتی ست و طرحش هم دو دقیقه ای می شه که از ماتحتم خارج شده و دیگه قابل بازیابی نیست. زاویه ی دید داستان تنگ ئه؛ متاسفانه نقاله ام روی میزه و حوصله ی من تا دستشویی خونه بیشتر جوابگوی هیکلم نیست. شما بگیرید سی درجه، خیرش رو ببینید. موضوع داستان درباره ی کشمکش های درونی لک روی عینکمه که در آخر منجر به دل درد و باد معده اش می شه، منتها صدای گوزیدن لک روی عینکم شنیده نمی شه تا خواننده خودش تصمیم بگیره که آیا بالاخره لک روی عینک من می گوزه و یا با خودش مبارزه می کنه و باد رو قهرمانانه در روده خفه می کنه. و اما شخصیت پردازی:
لک روی عینکم بداخلاق و کم حوصله ست. وقتی راه می ره دست هاشو مشت می کنه و همیشه عادت داره به راننده اتوبوس ها دو تا بلیط بده و بعد بگه این روزا دیگه حواس پرتی.. و بعد جمله اش رو تموم نکرده بره و بشینه  روی صندلیش و عصای چرمیش رو تکیه بده به صندلی.
درون مایه ی داستان به این مسئله ی بغرنج بشری می پردازه که آدم ها نمی تونن در حالی که به لک روی عینکشون زل زدن حرکات یه مگس رو تو اتاق دنبال کنن.
همونطور که می بینید این داستان اکثر عناصر اصلی و مهم رو در بر داره و از شما، بله از شما، صمیمانه خواهش می کنم به این داستان امتیاز بالایی بدید و اونو مثبت ارزیابی کنید و اگه خدا بخواد اگه اینجا تشریف آوردید در عوض از شما با یه زرشکــــــ پلو با مرغ  جانانه پذیرایی می کنم. در آخر از شما اساتید گرامی که همیشه به من لطف دارید و چراغ راه من شدید و با نکاتی که خالصانه و به طور مجانی در اختیار بنده ی حقیر قرار می دید، دست پُر مهری شدید بر تاتی تاتی کردن های این نوزاد نو نهفته، تشکرهای بسیار زیادی می کنم و این بخش رو با مقدار زیادی خضوع و فروتنی رها می کنم.
خضوع و فروتنی زیاد


بخش دوم
صندلیم لق می زد. مرتب وزنم رو به سمت چپ می نداختم ولی هر بار که می دیدمش باز با تقِ لقی صندلیم غذام کوفتم می شد. این بود که یه تیکه کاغذ گذاشتم زیر پایه ی صندلی ای که از یکسان نبودن اندازه ی چهارپایه هاش رنج می کشید و دوباره زل زدم به لکِ روی عینکم. بعد خیال کردم لک روی عینکم نسبت به دیروز کمی حرکت کرده و دیگه سر جای قبلیش نیست. بهش گفته بودم که خیلی نگرانشم. اگه تکونی به خودش نده چاق می شه و همش احساس بی حالی می کنه. باسه همین لبخندی بهش زدم و حس کردم روی عینکم یه لکه حلزون دارم. خواستم ازش بپرسم توی دنیای لکه ها هم حلزون پیدا می شه یا نه که یاد ماجرایی افتادم که باعث شد غذام بازم مثل لقمه های قبلی توی گلوم گیر کنه.




(خواندن این داستان به افراد فنچ دار و بیماران قلبی توصیه نمی شود)

فیلم زیاد بین بود. یک بار هم زد و از آن فیلم های هنری مریخی دید که آدم را کف بُر می کنند. و اینگونه شد که پیام هنری فیلم لطافت هنری روحش را بیدار کرد. نگاهی به فنچ اش انداخت که داخل قفس آبتنی می کرد. احساس کرد چیزی در دلش بیدار شد. فهمید چقدر خودخواه است. فهمید چقدر احمق است. قفس را برداشت و با قدرت هر چه تمام تر درش را باز کرد، فنچ را گرفت، داخل بالکن رفت و او را آزاد کرد تا باز بتواند پرواز کند.
قهرمان ما فردای آنروز که هنوز از داغی عمل قهرمانانه اش گرم بود هنوز صد قدم از خانه دور نشده بود که با جسد فنچ مواجه شد. فهمید چقدر خودخواه است. فهمید چقدر احمق است. همانطور که داشت خودش را فحش می داد پرنده ای را دید که از سرما بال هایش را باد کرده بود و داخل یک کارتون گیر افتاده بود. با خوشحالی پرنده را گرفت و داخل قفس فنچ اش گذاشت. و می دانید؛ فردای آن روز که قهرمان ما خواب قهرمانانه اش را به پایان رساند، آن پرنده نمرده بود، بلکه دو روز بعد مرد.
...
حوصله اش سر رفت. فیلم را نصفه نیمه رها کرد. از این فیلم های هنری منری کسل آور بود. رفت و در عوض با فنچش ور رفت. شامش را خورد و آن شب تصمیم گرفت جای ارزن، کمی برنج به فنچ اش دهد. خواست قبل از خواب شب بخیر فنچ کوچولو اش را بگوید که دید فنچ جانش، جان به جان آفرین تسلیم کرده و سه هیچ زمین زندگی را ترک کرده.
و صبح که با چشم های پف کرده و غمگین سر کار می رفت پرنده ای را دید که گوشه ی خیابان از سرما جان داده بود. 
چگونه می توان زیر چتر ادبیات داستان نوشت، وقتی می فهمیم این چتر تماماً بر پایه ی مفروضاتی نادرست شکل گرفته! با این حساب شاید بهتر بود عنوان را به داستان پست مدرن یا حتی برای نقض داستان به عنوان خرده شطحیات پست مدرن تغییر می دادیم.
یکی از مشکلات و شاید یکی از نقاط قوت پست مدرنیسم این است که قطعیت و حد و حدود مشخصی ندارد. پست مدرنیسم در مقابل این که به راحتی در چند جمله خلاصه شود مقاوت می کند و نمی خواهد یک تعریف مشخص و قطعی داشته باشد.
اینکه می بینید همیشه سعی می شود برای هر چیزی تعریفی آورده شود خود عادتی است که دوران مدرن در ذهن ما نهادینه کرده و پست مدرنیسم اساساً با خود این نیز سر ناسازگاری دارد. حتی بررسی های پست مدرن هم زیر نگاهی مدرنیستی است. مثلاً سعی می شود ویژگی های ادبیات پست مدرن را ذکر کرد در صورتی که پست مدرنیسم هیچ مرز و محدوده ای ندارد که بتوان آن را بیان کرد. با این حال مثل خیلی چیزهای دیگر از جمله ذن در ژاپن که نه تعریف دارد، نه مکتب است، نه مرز و حدود دارد و نه اصلاً می شود آن را از بیرون دید- اما می توان آنرا ساده باورانه بررسی کرد- ما هم ادبیات پست مدرن را خلاصه وار بررسی می کنیم. در واقع سعی ما بر این است که روح داستان پست مدرن را از یک زاویه ی تنگ نشان دهیم...
...

متن کامل مقاله را در لینک زیر بخوانید: 


بخشی از داستان
دستشو گذاشت رو دستگیره ی در و در حالی که سینه اش رو مثل همیشه جلو داده بود می خواست باز واتسون رو غافلگیر کنه. بالاخره بعد از یه ماه تلاش و با کمک هوش سرشار شرلوک هلمز اون دو در آستانه ی کشف راز قتل خدمتکار خونه ی خونواده ی پترسون ها تو اون خونه ی قدیمی و درندشت بودن که گویا رازی رو فهمیده بود که نباید می فهمید و خب اون آدمی که ازین سکوت بره ها نفع می برد احتمالاً چیز مهمی تو این مخفیگاه آپارتمانیش جا گذاشته بود. واتسون گفت شاید اسلحه داشته باشه. شرلوک خندید. یه ابروشو بالا داد و گفت که قاتل مدت هاست اینجا نیست. 
بخشی از داستان

یه پُک سیگار می کشیدم و یه قُلپ قهوه می خوردم و وقتی ترتیبشون یادم می رفت سیگار می کشیدم و اگه سیگارم تموم می شد قهومو دور می ریختم. با یه شلوارک گُلمَنگُلی روی تخت رو به پنجره نشسته بودم و داشتم واژه ی هوا رو، که به طرز غریبی روی دیوار اونطرف خیابون با اسپری نوشته شده بود، نگاه می کردم. صدای جمع کردن بار و بندیلش به هیاهوی لحظه ی حرکت قطاری شبیه بود که قرار بود از جایی در سانفرانسیسکو در آمریکا حرکت کنه و مقصدش احتمالاً جایی خارج از مدار زمین بود. می شه گفت که به دره ی مارینر مریخ می رفت، جایی که ایستگاه پایانی یک همچو قطارهایی بود.
نفهمیدم کی شروع شد. اما مدتی می شه که حضورش رو درک کردم. یه شبپره ی کوچیک توی شکمم بی تابی می کنه. شاید شب بود. وقتی که همه جا تاریک بود و من از فرط گرما پنجره ی دلم رو باز کرده بودم و این شب پره مثل خیلی شب پره های دیگه کور سوی نوری رو دید که اتفاقاً جز لامپی مصنوعی چیز دیگه ای نبود و بعد سرش رو پائین انداخت و حالا داره مرتب خودش رو به قلبم می زنه و دیوانه وار دورش می چرخه. اونم همونطور که داشت آخرین تکه های بدنش رو، که اینور و اونور درآورده بود، جمع می کرد، رو کرده بود به من و مرتب حرف می زد. گاهی داد می زد، گریه می کرد و بعضی وقت ها آروم بود. با این حال میون اون همه سر و صدای قطاری در حال حرکت، چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم. خوب می دونستم داره ترکم می کنه. اما همونطور نشسته بودم و داشتم به هوایی نگاه می کردم که روی دیوار رسوب کرده بود. به جای خداحافظی درو آهسته باز کرد و درست زمانی که جیر جیر لولای در به گوشم رسید نفسم رو حبس کردم و به سمت در دوئیدم. پاشنه ی پای چپش رو دیدم که بلند شده بود و داشت به عنوان آخرین قطره های بارانی که بارشش رو به اتمام بود، زمین بیابانی و بی آب و علفم رو ترک می کرد. با این حال نایستادم. همونطور دوئیدم و در رو محکم پشت سرش بستم. عرق چشم چپم رو می سوزوند و نوری که متناوباً از آینه ی قدی به چشم راستم تجاوز می کرد کوریم رو دوچندان کرده بود. وقتی صورتم رو با آستین لباسم پاک کردم نگاهی به زمین انداختم. بله، خودش بود. انگار به موقع جنبیده بودم. اون رفته بود اما، سایه ی تاریکش هنوز روی زمین پشت در بود. سایه ای بود که نتونسته بود پشت سر جسمش، از اتاقی در بالای خیابون لمبارد1 در سانفرانسیسکو، مثل یه مار بزرگ حرکت مارپیچی خودش رو به سمت پائین خیابون آغاز کنه. سایه روش رو برگردوند و هم طلبکارانه و هم مظلومانه، نگاهی به من انداخت و من مثل ماهیگیری که با اینجور نگاه ها آشناست، روم رو برگردوندم و به سمت تخت رفتم. اما در تمام این مدت حس می کردم ایستادم جلوی در و دارم به زل زدن های سایه ای که پشت در گیر افتاده بود نگاه می کردم. از هم گسیخته بودم.
بخشی از داستان
برام تعریف کرد روی سنگ نوشته شده بود. با اون زبونی که فقط مردم جزیره ی ایستر ازش سر در می آوردن. بعد گفت که چه طور مردم جزیره که زبونی برای خودشون نداشتن، یه سری خرچنگ و قورباغه رو روی سنگ ها کوبیدن و اون بدبخت ها که به حالتهای مختلفی ریقشون در میومد، شدن حروف الفبای رونگورونگوئی.
داستانی که اسمش یادش رفته بود یه چشمشو از سردردی که امانش رو بریده بود تنگ کرد و سعی کرد بازم از قهوه ی سیاه تلخش بنوشه. بعد خیلی آروم روی میز زد و گفت حالا که درست فکر می کنه می بینه خزعبل گفته؛ حتی مردم جزیره هم زبون خودشونو نمی فهمیدن. سعی کردم از روش چیزی بخونم اما کاملاً مچاله و چروک بود و اونقدر سیاه به نظر می رسید که به چاله ی چرکینی شبیه بود که از اوایل قرن هفتم میلادی تا به حال پذیرای تمام کشته شده های جنگی بوده. لبخندی زد و گفت نمی تونم بخونمش. جواب منم این بود که فقط می خواستم نگاهی کرده باشم. خیلی خب ای گفت و خودش رو کمی کش و قوس داد. بعد رفت زیر شیشه ی میز کافه که ازین دودی رنگ ها بود که ملت شعرهای عاشقانه زیرش چپوندن. چون می دونم اگه بیشتر از این بنویسم گفتم و گفت حس انزجار آمیزی بهتون دست می ده پس بازم می نویسم گفتم و گفت. بله بهم گفت خب. منم گفتم جالبه. اینو گفتم که گفته باشم، که اونم چیزی بگه، تا گفتش رو با گوهام به گفت و گویی تبدیل کنم بین منی که من باشم و داستانی که اسمش یادش رفته، چند صد سال پیش روی سنگ حکاکی شده، حوصله اش سر رفته و با اهالی جزیره رفته بودند کنار ساحل برای دیدن پایان دنیا که خیلی وقت بود قرار بود بیاد، اما هنوز نیومده بود. بهم گفت همینطور سرش رو گرفته بود سمت دریائوآسمون و منتظرش بود. اینقدر انتظار کشید تا یه روز به خودش اومد و دید شده یه مجسمه ی گوش دراز سیاه که چهارصد ساله منتظره. بهش گفتم انتظار ندارم داستانشو یادش باشه.