تنها چیزی که از تپیدن قلب هایمان می شود به آن پی برد این است که بودنمان ناپایدار ترین ویژگی مان است. ویژگی واقعی ما نبودن است. بودن تنها رویایی است بر این نبودنمان. چیزی است که به نبودمان معنی و مفهوم می دهد. رویایی است قبل از خواب، که به ذهن آدم هجوم می آورد. و حالا من فکر می کنم حرفهایمان هم یک رویاست، مثل زندگی مان ناپایدار است و خیالی است بر سکوتمان. سکوت، کنش واقعی ما به نبودن است، ناپایداری ابدی.‏

هر چیزی که آغازی دارد، پایانی هم دارد...‏

بعضی رفتارها از اعماق آدمی می جوشد، نمی شود جلویشان را گرفت، کمتر می شود انتخاب دخالتی در آن ها داشته باشد... از گفتنش ترسی ندارم...

عشق اعتیاد به دوست داشتن است.‏

فرق هایی هست بین یک آدم و ته مانده ی غذا... نمی شود هرچقدر خواستید بخورید و بعد اضافاتشان را دور بریزید... فرق هایی هست بین ته مانده ی غذا و یک آدم
بخشی از داستان

دفتری را باز کردم تا داستان مردی که خودش را خورد بنویسم. هوا آفتابی بود و درخت ها به خودشان کرم مالیده بودند و لم داده بودند روی زمین تا برنزه شوند. وسط خیابان مردی خشکش زده بود. ماشین ها از اطرافش با بوق و صدای ترمز عبور می کردند و مرتب حواسشان به این بود که روی پوست دوست دختر آهنی شان از برخورد با یه آدم ژولیده ی ..... خط مطی نیافته. نمی دونم چرا هر وقت روان نویسم رو به دست می گیرم احساس گرسنگی می کنم. تو یخچالم یه چیزی کم بود. یه چیزی که باید در کنار ناهار ساعت پنج عصرم می خوردم. ماشین ها هنوز دارند بوق می زنند و مرد همچنان خشکش زده تا من فکری برای ناهارم بکنم. یخچالم اینقدر خالی است که تا فیها خالدونش پیداست و شده شبیه این فاحشه های روزهای گرم تابستان که همه جایشان زده بیرون و اینطوری شاید بتونن نظر کسی رو به خودشون جلب کنن تا بره خرید و پرشون کنه. حالا من بیست و چهار سالمه و احتمالن کسی هست که من بشناسم و بشه ازش کمی روغن بگیرم. یا شاید اون چیزی که توی یخچالم کمه. یه راننده ی کامیون عصبانی برخلاف بقیه زد کنار. بوقش سگ رو از لونش می کشید بیرون اما روی مرد خشک شده ی ما تاثیری نداشت. 




بنشینید... اما ایستادگی کنید



بعد از عشق، ترس بزرگترین ضعف و مانع پیشرفت انسان است... بعد از عشق، ترس مهمترین عامل توانایی و بزرگترین منشأ قدرت انسان است...‏
واژه هایی هستند که آن ها را از ما دزدیده اند... عشق را پس بگیریم
تشویش انسان مراسم سوگواری برای مرگ چیزی است که دیگر معنی و مفهومی ندارد. سکوت دیگر پیدا نمی شود. هیچ چیز ساکتی وجود ندارد. دنیا پر از شلوغی و همهمه است، پر از داد و فریاد و هنگامی که آدمی در گوشه ای خلوت و به دور از تمام این هیاهوها گوشش را تیز می کند می بیند سکوت پر از جیغ است، سوتی است ممتد که در گوش آدم زوزه می کشد. و وقتی واقعا بخواهی به صدای سکوت گوش دهی از درد به خود می پیچی.... زیرا سکوت حاوی تمام آمال و درد ها و افکار و رنج های زندگیست. میزان بی نهایتی از صداست....‏
دیگر سکوتی وجود ندارد بلکه این واژه ی غریب، دقیقا شامل چیزی است که فکر می کنیم خالی از آن است و دقیقا حسی را به ما می دهد که باید بگیرد. سکوت... دیگر آرامش نیست.‏
به دنبال چیزی که نیست نباشید
...به آغوشم بازگرد... برگ بدون ساقه می میرد
شب ها استراحت می کنیم نه برای اینکه بتوانیم یک روز جدید را شروع کنیم، بلکه تنها به این دلیل ساده که توانایی تکرار روز قبل را داشته باشیم.‏ پوچی سایه ی بزرگمان است زیر تمام فعالیت های روزانه.‏

از غطار که پیاده شدیم چشمم روت غفل شده بود. حتی وقتی خواستیم از خیابون رد بشیم سرمو مصل یه گاو شیرده بزرگ و سنگین مصل گاو پائین انداختم و مصل گاو از خیابون رد شدم و در تمام این مدت مثل گاوی که به اولین شبدرهای تازه و نمخورده ی سبحونش نگاه می کنه نگاه می کردم به نگاه تو به چراقی که قرار بود سبز بشه و تو انگار عجله داشتی و همانطور غرمز غرمز ردش کردی. یه جاذبه ی شدیدی داشتی که منو کرده بود یه مرق پاکوتاه چاقالو که تلو تلو خوران نوکشو انداخته روی زمین و داشت دنبال یه خط سفیدو می گرفت و چشماش حسابی چپ شده بود. یه کلاه لبه دار خاکستری گذاشته بودی روی سرت که لبه ی چپش یه خورده از راستی بیشتر تاب خورده بود و من عاشغ انحناش شده بودم طوری که دلم می خواست لباسامو دربیارم و بدون مایو شیرجه بزنم تو گودی پر عمغش. پامم رفته بود توی گل چون سرم حسابی بالا بود و نمی شد زیر پامو نگاه کنم و خیلی هم مطمئن نیستم که گل بود. شل بود و خیس و بهترین حدسی که اون لحظه زدم خب گل بود و دلم نمی خواست به تاپاله ی گاو یا یه بستنی بزرگ که یه بچه از روی لجبازی یا بازی با یه بچه ی دیگه تالاپی انداخته روی زمین فکر کنم. از کنار یه مشت شاخه ی آویزون و لخت درختچه های یه نوع میوه که اسمشو هیچ وخ یاد نگرفتم رد شدیم و تک تک شاخه هاش رف توی چشم و چالم. ولی من همونطور زل زده بودم به شلوار چهارخونه ی مشکلی خاکستریت و داشتم توی مغزم مثل یه اسب به شکل حرف ال روی صفحه شطرنج متحرکت سعی می کردم بتونم وارد تموم خونه ها بشم و بودن در تک تکشونو تجربه کنم. کفشت پارچه ای بود و خاکستری مشکی با همون چهارخونه ها که جلوش لاستیکی بود و یه شیب عجیبی داشت و می شد روش سر خورد. یه لبخند عجیبی روی لبت کرده بودی و داشتی جلو رو نگا می کردی بدون اینکه جلو رو نگا کنی طوری که هرکس تو رو می دید خیال می کرد اینقدر در خیالت فرو رفتی که شاید بتونی سیاره ی جدیدی دور و بر منظومه ی تک و تنهای غربت زده ی شمسی مون پیدا کنی و شاید طول می کشید که از اون فاصله ی دور بخوای برگردی و خبرشو به بقیه بدی. دستهات رو شغ و رغ از کنار کمر صاف و نحیفت با فاصله عبور می دادی و انگشتات مثل آدم های خسیس خودبخود مشت می شدن. پوست صورتت به حدی از غرمزی و رنگ خالی بود که می شد قلم و رنگ را برداشت و هرچیزی که یه نقاش دیوونه می شد به خیال گسیختش برسه روش کشید. بعد من همونتور خب زل زده بودم به تو و سلام کردن سگی سگی که جلوی اون آلونک وحشتناک رو که گویی ماله یه جادوگر بود که توش از سب تا شب کاری نداش مگه اینکه یه سوزنو فرو کنه تو عروسکای بیچاره و اینجوری آدمارو ناکار کنه، نشسته بود، نشنیدم. گوشامم زل زده بودن به تو و یه ایست بازرسی درست کرده بودن و فقط به ویزای صداهایی که از تو بیرون اومده بودن اجازه ی اقامت می دادن. نمی دونم کدوم قبرستونی داشتی می رفتی ولی من با اینکه ساعت ها بود داشتم را می رفتم اسلا حواس مواسم به عقربه های ساعت توی کلم نبود و خیال می کردم زمان رو دیشب توی خواب دیدم و حالا فراموشش کردم. بعد همونطور رفتیم و من بهت نزدیک و نزدیک تر شدم و لبخندی دراز، تولانی و سه امتیازی پرتاب کردم توی حلقه ی بسکتبال نگاه تنگت. و شروع کردم به تعریف کردن همه ی چیزایی که الان داشتم تعریف می کردم چیزایی که الان فقط خلاصشو تعریف کردم. چون به هر حال هر کسی جای من بود و بعد از این همه عشغ و عاشغی و سخنرانی رمانتیک و تعریف و تمجید از لب و لوچه گرفته تا سوراخ ته کفشت ببینه برگشتی و بعد از عزر خواهی اونم با تته پته و هزار تا ایراد دستور زبانی می گی که زبون منو نمی فهمی ..... خفه می شد!‏

"مشتی بر فک داستان گنده و پر افاده ی فارصی"
تنها تفاوت کسی که خیلی می فهمد با کسی که اصلا نمی فهمد این است که اولی به خوبی می فهمد که نمی فهمد اما دومی نمی تواند بفهمد که نمی فهمد.‏

آرمان زندگی خیلی ها رسیدن به فهمی است که آن را از ابتدا داشته اند، نفهمی!‏
خودتان را برای فهمیدن هدر ندهید
یه کت قهوه ای راه راه که داخل آسترش رو وقتی که حواسم نبود سوزوند سفت چسبیدم فشار می دم به خودم. دارم تو خیابون تعجب می کنم و اتوبوس از من می ترسه با این راه رفتن زیکزاکیم. الان خیلی وقته گذشته که راه افتادم تو پیاده رو و از خیابون رد نشدم. دارم را می رم تو یه فروشگاه نمی خرم چیزی که یهو همینطور که دارم را می رم همه چی برعکس می شه و قاراپی با سر می افتم رو زمین. درست که نگا می کنم می بینم که داشتم خیلی وقت بود روی سقف فروشگاه راه می رفتم برای همین از خیابون نمی تونستم رد شم. فکر می کردم این منم که نمی تونم هیچ چراغ قرمزی رو رد کنم. نه این سقف بود. چسبیده بودم به سقف. حالا را می رم. اتوبوس روی سقفه. چراغ قرمزا رفتن تو سقف فروشگاه. من خرید نمی کنم. حالم از قانون به هم می خوره. از خیابونا رد می شم و باید همه رو رد کنم قبل از اینکه دوباره زمین برعکس شه.‏ مثل یه لنگه کفش تو بیابون عاشقشم.‏ سر چهار راها زمین برعکس می شه. با مخ میرم تو سقف. با دستام خودمو جمع جور می کنم. توی یه قوطی کبریت گیر افتادم. بچه هه خیال نداره دست از تکون دادنش برداره. از اون خندیدن ای مسخرش.‏

اسمش هست زمین کبریتی بچه بدست تو یه روز خسوفی
ماجراهای من و تیز پا

... ... ... ... ...
... ... ... ... ...
... خرپ ... خرپ ... ... ...
...
... ... ... ... ... نگاه بی معنی و تاریک مثل بودن داخل یه پاکت سیگار خالی ...
... ... ... ... ... ... خرپ... ... ... ... ...
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
کاهو
... ... ... ... ... ... ... ... تیزپا اسم لاک پشتمه
... ... ... ... ... ... ... ...
...
...
... ... ... ...
من اصلا لاکپشتی ندارم... ... ...
... ... ... ... ... ...
ماجراها داریم با این تیزپا
...
... ... ... ... ... ... ...
رفتم تو لاک خودم
...
...
... ... ...
بیا بیرون تیز پا
... ... ... ...
کاهو
سرنوشت یک آینه است. انعکاس معکوس تمام خواست ها و آرزوهای ما.‏ کارش این است که رویاهایمان را بگیرد و چیزی درست خلاف آن تحویلمان دهد تا انسان بیشترین رنج را بکشد. اما همین کار را هم به شدیدترین صورت ممکن انجام می دهد. اول روی خوش نشان می دهد. تو را به خواسته هایت نزدیک می کند و در آخرین لحظه ناگهان همه چیز را معکوس می کند. ناگهان از دستت خارج می کند تا بیشترین زجر را بکشی...‏
سرنوشت چیزی جز ماشین رنج انسان نیست.‏
مفیدترین آدم ها همیشه همان ها هستند که کمترین تاثیر را در اطرافشان می گذارند. ‏

انیشتین هرگز نخواست بپذیرد که در مرگ چند صد هزار نفر مردم بی گناه ژاپن دخالت داشته. با اینکه نامه ای از روی خیرخواهی به روزولت نوشته بود و همان نامه باعث شروع پروژه ی منهتن آمریکا شد! جالب است که او بعدها یکی از سرسخت ترین مخالفان این پروژه بود! نوعی عذاب وجدان ناخوداگاه!‏

آلفرد نوبل دینامیت را برای کشتار نساخته بود اما با خواندن روزنامه ای فرانسوی که خبر دروغین مرگش را با تیتر "فرشته ی مرگ مرد " داده بود به این فکر افتاد تا تمام ثروتش را برای جایزه ای صلح آمیز که به بشر کمک می کند اختصاص دهد. به هر حال انسان های زیادی توسط اکتشاف او کشته شدند.‏

آرتور گالستون* عامل شیمیایی نارنجی را برای افزایش نرخ رشد گیاه سویا با پاشیدن آن از آسمان بر روی مزارع کشف کرد. ‏اما در سال 1970 ارتش آمریکا از خاصیت سمی این ماده در ابعاد زیاد بهره برداری کرده و با استفاده از آن بیش از چهارصد هزار نفر طی جنگ ویتنام کشته و مجروح شده و بیش از پانصد هزار کودک دارای نقص بدنیا آمدند.‏

توماس میدگلی* در سال 1930 موفق شد گازهای فرئون* را کشف کند.‏ این گاز برای یخچال های خانگی به عنوان سردکننده استفاده می شد. زیرا برخلاف قبلی ها نه سمی بود و نه خاصیت انفجاری داشت. اما به تدریج با افزایش کاربرد آن ناگهان آشکار شد که این گاز به صورتی شدید لایه ی ازن زمین را از بین می برد و چندی نگذشت که توماس میدگلی به مردی مشهور شد که در تاریخ کره ی زمین بیش از هر جاندار و ارگانیسم دیگری بر روی اتمسفر زمین تاثیر گذاشته و آن را از بین برده!‏ آیندگان از تخریب ازن بسیار بیش از ما رنج خواهند دید.‏

گرهارد شرادر* در حالی که به دنبال آفت کشی برای کمک کردن به از بین بردن گرسنگی در جهان و نجات دادن جان گرسنگان در سراسر جهان بود ناگهان گازی کشنده و سمی به نام گاز اعصاب سارین را کشف کرد. مرگ آخرین و بهترین عارضه ی در معرض این گاز قرار گرفتن است!‏

تحقیقی روی هزاران مومیایی برجا مانده از تمدن مصر نشان داد سرطان یک بیماری جدید است و در گذشته نادر بوده. دِ دِ تِ یکی از اولین مواد شیمیایی بود که به خاطر ایجاد سرطان در بسیاری کشور ها تولیدش متوقف شد. استفاده از امواج در عصر جدید به میزان شدیدی بر افزایش میزان سرطان و مرگ و میر ناشی از آن افزوده. دنیای ما را امواجی مخرب و بعضا کشنده در بر گرفته اند. غذاهایی که می خوریم به خاطر تولید دست کاری شده و مصنوعی شان بیش از پیش سرطان را گسترش داده اند. مسخره است که اکنون با همین تکنولوژی هایی که بعضا عامل ایجاد سرطان در انسان است برای درمان او استفاده می شود. ‏
-----------------

چیزی که دنیای ما از آن رنج می برد آدم هایی هستند که به هر نوعی می خواهند در جهان اطراف تاثیر بگذارند. شاید حتی می خواهند آن را بهتر کنند. اما اکثر این تاثیر ها فقط منجر به یک چیز می شوند: ‏تخریب!‏ هرج و مرج، کشتار، بیماری، فقر، رنج. ‏
در معنی و کاربرد واژه هایی مثل مفید شدیدا باید تجدید نظر شود! ما تماما چیزهایی را مفید می دانیم که کاملن باعث رنج روزافزون زندگی انسان بوده اند! ‏




*Arthur Galston
*Thomas Midgley
*CFC
*Gerhard Schrader

سیاست جهان امروز ما این است:‏
کشتن هزاران نفر برای جلوگیری از احتمال کشته شدن ده ها هزار نفر دیگر!!‏

هیچ جنگی قابل توجیه نیست. تنفر تنها رویکرد من نسبت به این واژه ی کثیف است.‏
این صداها، این افکار، این همه همهمه ی داخل ذهنم از آن روزی شروع شد که وقتی شش سالم بود با آن همه علامت تعجبی که بالای سر داشتم به روزی فکر می کردم که دیگر نبودم و نمی توانستم درک کنم من که اکنون هستم چطور می توانم زمانی نباشم. مثل دیدن خود از جایی بیرون از خود بود. فشاری بی حد و اندازه از نوعی تناقض را در خودم حس می کردم. فکر کردن به اینکه نمی توانستم نبودن را درک کنم آزارم می داد و حتی یکبار به خاطرش گریه کردم... همه چیز از آن روز آغاز شد.‏..‏
من چرا یخ زدم؟!‏
چون یه مرغ یخ زده شکار کردی و همینطور گرفتی دستت!‏
شکار؟
تو آشپز خوبی نیستی، نباید اصلا سراغ مرغ می رفتی، حتما گند می زنی با غذایی که می خوای درست کنی. البته حوصله ات نیامد بروی بیرون. بیشتر هوس آشپزی بود که زده بود به سرت. بلند شدی و خودت را خاراندی، حسابی هم خاراندی. اول زیر بغل چپت را و بعد پشت کمرت را و سپس باسنت. بعد کش و قوس آمدی. این مثلا جای ورزش و صبحانه ات بود. یکراست رفتی سراغ آن چاقوی تیز و کلفت که ساطور جلویش یک میوه خوری بیشتر نیست! معلوم است دیگر، به مرده نشان دهی از ترس نبش قبر می شود چه برسد به یک مرغ! فریزرت هم که همین روز ها اوراق می شود. از پدرت بیشتر سن دارد. رفتی و درش را باز کردی، چشمت افتاده بود دنبال آن مرغ چاق و چله ی درسته که گذاشته بودی داخل پلاستیک تا یخ بزند. آنقدر هم تنبلی فریزرت پر از برفک است. آدم با بارش گم می شود، مرغ که جای خود دارد. بله، پلاستیک بود اما خبری از مرغ نبود، زیر ماهی نبود، کنار نان نبود، لای سبزی ها نبود. هی سرک شیدی. جای آندفعه را هم نگاه کردی، این یکی زرنگتر بود. اما رانش را دیدی که آن عقب ها از گوشه ی گوشت های بسته بندی زده بود بیرون. گوشت ها را زدی کنار و خواستی پایش را بگیری، بالهایش را تکیه داده بود به کیسه ی ذرت و ران های گوشتی اش می لرزید. حرصت درآمد. به مادرش فحشی دادی و چاقو را نشانش دادی، جیغی کشید و عقب تر رفت. دستت را بردی داخل فریزر اما نمی رسید. کله ات را هم داخل بردی، باز هم نرسید. مجبور شدی باز هم داخل تر بروی و پاهایت حالا بیرون فریزر آویزان بود. اما بسکتبالیست هم بودی به مرغ نمی رسیدی. این بود که به هر زوری بود خزیدی داخل تر و با چاقویت برفک ها را کنار می زدی. و نیمی از بدنت رفته بود داخل آن غول آهنی مادر یخ زده!‏
چی خیال کردی؟! فکر کردی ولش می کردم؟! پدر بابای پدر سوخته ی خروس صفتشم درمیاوردم!‏
آفرین! آفرین! چه اراده ای! هرکس جای تو بود حاضر می شد گرسنگی بکشد ولی داخل اون تونل سرد و یخ زده ی پشت فریزر نخزد! اون هم با یه تی شرت فیزرتی و یه شلوار پارچه ای به در نخور. یه کم که برفک هارو کنار زدی دیدی مرغ به چه سرعتی ازانتهای تونل خارج شد. سقف تونل کوتاه بود و مجبور شدی همینطور عین سرباز ها تو میدون جنگ روی اون یخ ها ی سرد بخزی. کمی جلوتر نوری دیده می شد. پایان تونل بود. از تونل که بیرون اومدی چشمهات کور شد. از بس که سفیدی برف ها تو چشم می زد و باد و بوران و دونه های وحشی برف تو صورتت می زدن. اما تو خیلی قوی و مصمم بودی و صاف ایستادی و دویدی. مرتب پاهات توی برف های انبوه و نرم فرو می رفت و دو سه باری با صورتت داخل برف ها افتادی. گوله های برف قیافت رو کرده بود عین یه پاگنده ی پشمالو! دور خودت می چرخیدی ولی ناامید نشده بودی. به زحمت از یه تپه یخی بالا رفتی تا نشونه ای از مرغ پیدا کنی. همه جا سفید بود و سفید. فقط چند تا نقطه ی سیاه دیدی در قلب سفیدی های پست کنار یه تپه ی بزرگ یخی دیگه در دور دست ها. باز هم دویدی. وقتی به اونجا رسیدی با یه گله پنگوئن مواجه شدی که داشتن تو اون سرما فیلم تماشا می کردن. از سری جنگ ستارگان بود. آن قدیمی هاش. مثل اینکه کمی طول کشیده بود تا فیلم به این سرزمین ایزوله ی سرد برسه. تو همیشه دلت می خواست از داستان این فیلم سر در بیاری و این یکی از اون قسمت های اصلی بود که هرگز ندیده بودی اما هوس فیلم دیدن هم تو رو سست نکرد و شروع کردی بین ردیف ها دنبال مرغ گشتن. کم کم صدای اعتراض پنگوئن ها هم درومد. خودت هم خجالت زده بودی اما فقط سه ردیف جلوئی باقی مانده بود. دلت گواهی داد آن ها را هم بگردی و عجب توفیقی! مرغ بخت برگشته و سر بریده روی یکی از صندلی های جلو کز کرده بود و بدنش از ترس می لرزید و وقتی تو را دید سکته ای کرد و برای دومین بار جان داد. باسنش را با چاقوی تیزت جلوی اذهان عمومی پنگوئن ها دریدی و آن ها فیلم را ول کرده و به جای ژانگولر بازی های هریسون فورد برای شکار قهرمانانه ی تو کف می زدند. با استعداد ترهایشان سوت هم می زدند و تو در میان تشویق و سر و صدای پنگوئن ها از آن جا دور شدی و راهت را از میان انبوه برف ها یافتی و ورودی تونل را پیدا کردی، به داخلش خزیدی و بعد با کمک چاقویت دوباره برفک ها را کنار زدی و از فریزرت با سر پریدی بیرون و حالا عین یک سگ در خود مانده، که دیگر وظیفه ای ندارد، مات و مبهوت ایستاده ای وسط آشپزخانه.‏
نمی بینی؟! یخ زدم! نمی تونم تکون بخورم!‏
اصلا این مرغ رو برای چی شکار کردی؟ هیچ یادت میاد؟
آره، قراره مری بیاد. باید سریع یه چیزی درست کنم. من آشپزیم حرف نداره، باید دست پختمو بخوره. فقط اگه بتونم دستم رو حرکت بدم... آخ... آره... حالا بهتر شده. هیچ نمی دونی آشپزی چقدر خوبه. هیچی اندازه خوردن به من خوش نمی گذرونه. این خوردن شامل کتک خوردن، کلک خوردن، گه خوردن و خوردن های از این بدتر هم می شه. باور کن خیلی کیف می ده. یکی از بهترین خاطرات من کتکی بود که از بابام به خاطر دست بردن داخل جیب شلوارش خوردم. همیشه می ترسیدم این کار رو بکنم. فکر می کردم چی می شه! اما فقط کتکم زد و اصلا هیچی نگفت. عاشق دست هاش بودم و وقتی منو می زد آنچنان لذتی می بردم که اشک از چشم هام جاری بود. چه چیزهای بد محشرین اینا. ‏
نگو که می خوای بشی یه بشکه ی خیکی!!‏
نه، گفتم که خوردن فقط اون نیست، تازه برای خیلی ها خوردن به یه... یه... یه چیز دیگه تبدیل شده... یعنی خودمم این یه قلمشو ندیده بودم.‏
قضیه مال دیشبه؟
آره، دیشب که دیر خونه اومدم. داشتم از خیابون بالا می رفتم، یعنی داشتم پائین می رفتم یعنی شیبش رو به بالا بود، به هر حال بالا می رفتم. این کابل های برق صدای عجیبی می دادن. پیاده رو بی نهایت خلوت بود، جون می داد برای پیرزن خفه کردن. رسیدم به یه چهار راه. اون خیابون که دیگه بدتر! عین این قمرهای مشتری سرد و خلوت و بی روح بود. به هر حال خیابون فرعیه. یه یاروئی یهو از تاریکی بیرون زد. خل وضع بود به نظرم. از دور یه چیزی می گفت، نشنیدم ولی بی خودی صبر کردم ببینم چی می گه. پرسید اینجا خیابون پنیره؟ خندم گرفت. خودمم نمی دونستم اسم خیابون چیه، با اینکه نزدیک خونمونه. گفتم شما که چشم هات قویه تابلو رو بخون ببین اسم این خیابون چیه... گفت پنیره، گفتم آفرین. بعد گفت این پلاک ده کجاست. باز خندیدم. گفتم حتما اون ته هاست. گفت نه همین اول خیابونه ولی من باورم نمی شد چون من که بچه بودم همیشه کسی ته کلاس می نشست که اسمش در لیست ده بود. گفتم تو که خودت می دونی چرا از من می پرسی. جواب داد که اخه کسی درو باز نمی کنه. گفتم خب حتما دلشون نمی خواد باز کنن. گفت نه فکر کنم اشتباه اومدم، خودشون گفتن بیام. گفتم خب پس زنگ بزن ببین چرا گذاشتنت سر کار. بعد... اصلا اینو ولش کن، اینو نمی خواستم تعریف کنم که... موضوع خوردن بود. یه کمی جلوتر یه رستورانه. جالبه اسمش پنیره. حتما صاحبش اولین اسمی رو که دیده گذاشته روی رستوران و احتمالا قبلش از خیابون پنیر رد شده. این رستوران کلا عجیبه ولی به نظر من آدم هایی که داخل این رستوران میان همه به یه دیدگاه متعالی از خوردن رسیدن، یعنی رسیدن به اون مفهوم اصلی و زیبای خوردن. با اینکه دور رستوران رو با کاغذ های کلفت پوشوندن من همیشه سرم رو دزدکی از یه گوشه ی بی پرده سیخ می کنم و زل می زنم به آدم ها و میزها و گارسون و صندوقدار و اون غذاهای خوشمزه و آرزو می کنم کاش مال من بودن ولی بعد که فکر می کنم از خودم خجالت می کشم. باید از اونها یاد بگیرم. اونا خیلی از من جلوترن. اصلا رسیدن به ته مفهوم خوردن. ساعت ها بی حرکت میشینن روی صندلی ها و زل می زنن به غذا. نه از صدای چنگال و چاقو خبریه و نه از حرف زدن های مسخره، خنده های آبکی و نه گارسون و صاحب رستوران زرت و پورت می کنن. همه در سکوت محض و بی حرکتی مطلق هستن و توجه همه فقط و فقط به غذاست. با غذاشون گرم می شن و بعد به تدریج سرد... سرد و سرد. من ندیدم، ولی گمان کنم با غذاها فاسد هم می شن. گارسون همیشه یه پارچه ی تمیز و سفید دستش می گیره و می ایسته کنار صندوقدار. هردو بی حرکت دیوار رو نگاه می کنن تا مزاحم خوردن مشتری ها نشن. بالاخره یه روزی دست مری رو می گیرم و می برمش به این رستوران عالی. اما قبلش باید مثل اونها به مفهوم واقعی خوردن پی ببرم. چیزی که باید در اون ها مشترک باشه... اصلا شاید خوردن، یعنی نخوردن!‏

عجیب است که ما بزرگترین ضعف ها، کاستی ها، دردها و مشکلاتمان را از همان جایی بدست آورده ایم که آن را خانه می نامیم و امن می خوانیمش، از دامان همان کسی که ما را بیشتر از همه دوست داشت. از کودکی تصادفی و پر همهمه مان. از یک سری نفهمی و خوش خیالی. از کنش ها و واکنش ها در تخت های کوچکمان، وقتی هنوز زبان باز نکرده بودیم...‏
تناسخ را باید پذیرفت... ما همیشه ادامه ی اشتباهات گذشته ایم... اشتباهاتی به توان رسیده
گیر کرده ایم