ساعت مهم نیست. در یک همچین جایی تمام ساعت ها و عقربه هایشان مثل پاره آهنی در کوره ذوب می شوند، به سختی رسوب می کنند. باد پیوسته می وزد و آهسته آهسته زوزه می کشد و از پیوستگی اش بوته های خشک و رنگ و رو رفته ی بیابان نیز همه شانه هایشان خم شده، چادری بر سر کشیده اند و در خود فرو رفته می لرزند.  در دور دست ها باد در خود می پیچد و ذهن را با تصاویری مبهم و شبح گونه بازی می دهد که دل را اسیر نوستالژی خویشتن می کند که خود شامل نزدیک ترین چیزهای رفته و دست نیافتنی است. دید سیصد و شصت درجه است، دهانم خشک. نور در چشم هایم می زند. ضربان مغزم را حس می کنم. حسی ندارم. این طبیعت استپ است. تیتر روزنامه ها در اینجا خالی است. به ندرت خبرنگاری رد می شود. تلفن کسی زنگ نمی زند. کسی مجبور نیست جیغ بکشد. آهستگی موج می زند. ثبات تمام آن چیزی است که این پیوستگی باعثش شده و حرکت خود به عاملی بر یک سکون ابدی تبدیل شده. بدن کم کم قابلیت هایش را از دست می دهد. هیچ هیجانی وجود ندارد. هیجان که نباشد هیچ حس و کاری هم انجام نخواهد شد. تمامی این بیایان پوشیده است از تابلوهایی با این مضمون که در سال دوهزار و یازده میلادی در اینجا، استپ بی پایان، اتفاقی نیفتاد. در سال هزار و پانصد و ... در سال بیست هزار و چهارصد و ... هیچ اتفاقی نیفتاد. اینجا مقوایی است که برگردانده شده. رویش قبرستان است و زیرش زندگی. با این تفاوت که هنوز شبحی از زندگی بر صفحه ی بی تحرک مرگ سایه انداخته و طبیعت همچون مرده ای متحرک بی اراده تکان می خورد و .... و ... نمی دانم خوابم یا بیدار. روزهاست می خوابم. شب ها بیدارم. نمی دانم بیابانی که در آن هستم چطور در صحنه سازی ذهن خسته ام ظاهر شد اما چندی است خودم را ایستاده در آن یافته ام. باد همچنان می وزد و در گوشم زوزه می کشد و من ایستاده ام و به تمام سکوت، سکون و بی انتهایی نگاه می کنم که از صدای باد، حرکت بوته ها و مرزهای افق زاده شده...


من در این سال ها فهمیدم تنهایی نه یک موقعیت و شرایط ویژه بلکه یک راه و سرنوشت است و بیش از آن بر این باورم که تنهایی همیشه چهره ای یکنواخت ندارد. من آن را ماه ای می دانم که همواره در حال تغییر شکل است و گاهی حتی خودش با خودش بیگانه می شود و قسمت هایی از آن پنهان می گردد. تنهایی همواره آمیزشی است بین خود و من و در این بین گاهی می شود که این دو چهره ای یگانه می یابند. آن لحظات ناب تنهایی. آن لحظاتی که می نویسم و آن موقعیت هایی که از بودن در یک جنگل، در مسیر صدای فروریختن موج دریا بر ساحل  قرار گرفتن و یا از خواندن یک کتاب جذاب لذتی وافر می برم و خودم را وامی نهم، آن زمان ها ماه کامل است و خود و من از بودن در کنار هم لذت می برند و اینگونه تنهایی هم زیباست و هم زندگی و هم همه چیز.

 اما لحظاتی هم هست که بیش از حد کش می آیند، نشسته ای در گوشه ای، بی حوصله، غمگین، با دلی گرفته، ده ساعت خوابیده ای و سرت درد می کند، حوصله ی کاری را نداری و آخرین باری که با یک انسان حرف زده ای یادت نمی آید و از همه ی این ها مهمتر بارانی سربی از کلمات، تصاویر، حسرت ها و تمام عقده های زندگی بر سرت می ریزند که چون مجال برون ریزی نداشته اند آنچنان درونت جمع شده اند که احساس بودن در یک کلاهک هسته ای را داری که جایی بین آسمان و زمین قرار است تا چند لحظه ای دیگر تمام آن انرژی دهشتناک را در کسری از ثانیه آزاد کند،. در چنین مواقعی تنهایی دیگر نه یک زیبایی بلکه یک سایه است که تمام وجود انسان را در تاریکی خودش فرو می برد. می شود ماه ای به خسوف رفته. می شود یک جدایی طولانی بین خود و من. من هرگز نمی تواند تنهایی ناشی از نبودن با خود را با خود حل کند و به همین دلیل فرو می ریزد، به همین دلیل جای نامرئی ناخن هایش روی تمام دیوار های خانه اش قابل رویت است و به همین دلیل است که همواره در طول تاریخ دست هایش را روی گوش هایش گذاشته و جیغ کشیده است...

به جایی خواهم رسید که دیگر جواب آدم ها را با حرف و کلمه نمی دهم. هر کس چیزی گفت، سوالی پرسید و یا خواستم احساسم را به کسی بگویم برایش موسیقی خاص آن حس را می گذارم. موسیقی به مراتب بهتر از زبان احساسات من را نشان می دهد و فکر می کنم قبل از آنکه از سکوت استفاده کنم به موسیقی برای حرف زدن روی بیاورم.‏
دست راست هم را با این که از راست ها خوشمان نمی آمد مثل دو همجنسگرای عاشق و عاشق که باز تاکید می کنم مثل! و باید ادامه دهم که عاشق و عاشق چون هیچ کدام حاضر نبود نقش سخت و کسل آور معشوق را بازی کند، و باز باید ادامه دهم که مثل دو همجنسگرای عاشق و عاشق حسابی پشت و بازوی هم رو مالوندیم و چشم هایمان از دیدن دوباره ی یک دوست فشفشه بازی شان گل کرده بود و دیدم داخل چشم هایش حسابی می درخشید. مدتی که به هم زل زدیم و مثل همیشه بوداجونز داشت دوستیمان را با سکوتش گرامی و ارج و ارزش و طلا و جواهر می داشت یک سگ کوچک، قهوه ای و البته خجالتی با همان سر پائینش از پشت پاهای بوداجونز خودش را نمایان کرد و تا مرا دید گوشهایش تیز شد و پا به فرار گذاشت و برای همین در این قسمت نشانی از سگ نخواهد بود! سکوت را شکستم و پرسیدم این همه مدت کجا بوده. گفت به سفر رفته بود. گفتم اینو که می دونم! بشین برام تعریف کن کجا رفتی. این سگرو از کجا آوردی؟ گفت یه قسمتهائیشو برات تعریف می کنم و یه قسمتهایی رو نه. اخمی کردم. بعد یک ابرویم را بالا دادم و چپ چپ نگاهش کردم و ادامه دادم که توام شدی مثل مونالیزا؟ تو این چند وقتی که نبودی حسابی دعوا موا داشتیم. پرسید چطور؟ گفتم یک هفته ای خبری ازش نبود. نه تلفنشو جواب می داد و نه زنگی می زد و اصولا آب شده بود رفته بود تو زمین و می دونی که چه حالی داشتم! و بعد برگشت! و زنگ زد! انگار نه انگار! بهش گفتم این یه هفته کجا بوده. گفت با خانواده رفته بودند باغ وحش و پارک و یک روز هم خونه ی عمش بوده. گفتم این که شد دو روز! پنج روز دیگه کجا بودی؟ تلفنت چرا قطع بود؟ بعد اون هی طفره می رفت و می گفت هیچی و این بود که دعوامون شروع شد. در تمام این مدت که سخنرانی می کردم بوداجونز دستش را تا مچ کرده بود داخل دماغش و حسابی داخلش را تی می کشید و انگشتش را هنرمندانه و با انعطافی خارق العاده طوری داخلش می چرخاند که حتی مارتا گراهام هم هرگز این چنین انعطاف و چرخشی را نتوانسته بود اجرا کند. بعد آنرا از بالا به پائین می کشید و آن چیزهایی که داخل دماغش شکار کرده بود مثل گلوله های برف داخل دستش غل می داد، گرد می کرد و پرتشان می کرد روی زمین. بعد که حرفم تمام شد طوری مرا نگاه کرد انگار دارد تابلوی پرتره ی ماری ترزه ی پیکاسو را با گردنی کج نگاه می کند و شکل تغییر یافته ی دماغ و چشم هایش و دوگانگی زاویه دید چیزی که می دید حسابی او را مات و مبهوت و از عقل ساقط کرده بود. وقتی دیدم او چیزی نمی گوید شروع کردم صحبت کردن از سعه صدر خودم و اینکه اگر هر کس جای من بود چنین می کرد و چنان می کرد. بوداجونز ناگهان به خودش آمد و سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد و گفت دوست من، من واقعا به شما افتخار می کنم! اجازه بدهید دستهایتان را بفشارم. نگاهی از سر تعجب به او کردم و برای لحظه ای بهتم زد. دستهایش را آورده بود جلو و آغوششان را برای دست هایم حسابی باز کرده بود. یکهو یادم آمد این دست های پیشآهنگ شده تا چندی پیش داخل دماغ بوداجونز دوچرخه سواری می کردند و برای همین دستم را به سرعت عقب کشیدم و فحشی نثارش کردم. گفت چت شده مرد؟! می خوام باهات یه دست مردونه بدم! چطور وقتی به خانه آمدم حسابی دستهام رو فشردی؟ گفتم انتظار ندارد که دستهایش را وقتی تا ته داخل دماغش بوده بگیرم و بفشارم! گفت آخه چرا؟ گفتم چندش ام می شه، دست هات کثافته! پرسید از کجا می دونم قبل از اینکه وارد خانه بشه دستهاش داخل دماغش نبوده که آنقدر با شوق آنها را فشردم. سرش داد زدم و گفتم کثافت! یعنی دستهات اون موقع هم مثل خودت کثافت بود؟! کمی خندید... از آن خنده هایی که انگار آدم را می گذارد روی رنده و بالا پائین می کند و آنچه از انسان باقی می گذارد یک خمیر آبکی خرد شده است! بعد گفت می بینی! تو دست مرا یکبار به گرمی فشردی و یکبار رد کردی و در هر دو حالت من دست هایم داخل دماغم بود. منتها تمام احساساتت ناشی از تصوراتی است که با دانستن حقیقت در تو ایجاد می شوند و به این ترتیب دوست من! تلاش برای دانستن حقیقت چیزی نیست جز ریختن خاک بر روی سر خودت. جز آزار و ناراحتی و خشم فایده ی دیگری ندارد. فضول نباش! به طرفت اعتماد کن تا بتوانی راحت تر زندگی کنی و خواهی دید فشردن دستهایی دماغی با شور و نشاط و رضایت تو را نخواهد کشت! به هر حال پیشنهاد من به تو این است که حداقل روزی سه بار دست هایت را خوب بشوئی!
 اتاقی خالی. روشن است به نور یک لامپ. شبپره ای واردش شد.  پیوسته دور آن لامپ می گردد و خودش را می زند به حباب نفوذ ناپذیرش. اما سایه ی متحرک آن شب پره همچون غولی بزرگ بر تمام اتاق سیطره دارد و اتاق دیوانه وار در سایه ی بزرگ آن به خود می لرزد. اتاق ذهن من است. شبپره توئی. و سایه ی دوست داشتن ات تمام ذهنم را به تماشاخانه ای برای ایفای نقش جنون آمیزت بدل کرده.‏ 

در را که برایش باز کردم  چیزی نگفت. سرش را انداخت پائین و با همان شانه های قوز کرده و چشم های نیمه بازش آمد داخل. کمی داخل اتاق گشت و بعد حالتی مغموم و سرشار از خستگی به خودش گرفت و از تیر رس دیدم خارج شد. رفت یک گوشه کز کرد و زل زد به نور لامپ. پشتم را کردم به او تا شاید در خلوت خودش راحت تر باشد. مدتی که گذشت سکوتش آزارم داد. حضور بی صدایش گردنم را به سمتش چرخاند. داشت دوباره پرسه می زد. مدتی باز نشست. دست و پاهای درازش را که بسیار برایش آزار دهنده بود جمع و جور کرد و باز زل زد به نور لامپ. وقتی سرم را چرخاندم از سر و صدای کوتاهش فهمیدم باز هم دارد در اتاق پرسه  می زند. دو پاراگراف بعد یکی چیزهایی است که او دید و دیگری چیزهایی است که او به آن ها فکر می کرد و یا شاید با خودش داشت زمزمه می کرد.

صورتی غم انگیز که به او از بالا زل می زد. موج حرارت که به صورتش می خورد. سیاهی ذغالی یک ماهیتابه. تارهای عنکبوت بالای کمد جا لباسی. سفیدی گچ دیوار که نور لامپ زردش کرده بود. پرز های موکت کف اتاق. یک برگ خشک شده ی گلدان که تنها به کوچک لمسی نیاز داشت تا تماما روی خاک فرو ریزد و پودر شود. چشم هایش که سیاهی می رفت و میان هوا و نور اتاق موج هایی مبهم از تاریکی می دید. رنگ زرد جلد کتاب داخل کتابخانه که رویش را لایه ای از کثافت و سیاهی پوشانده بود. مردی که آرام روی صندلی اش پشت به او نشسته و فندکش را روشن کرده تا سیگار بکشد. یک صورت بی تفاوت که در را به رویش باز می کند. شیشه ای که پشت آن پر از نور های زرد است. تاریکی. غم. تنهایی...

آیا من زنده ام یا مرده ام
آیا من بیدارم یا در رویا به سر می برم
آیا من در کنار توام یا کاملا در تنهایی غرق شده ام
آیا من پوستی بر بدن دارم آیا من استخوانی زیر آن دارم
آیا من آشکارم یا دیگر دیده نمی شوم
آیا باید برای این بازی شرط بندی کنم یا دیگر باید این بازی را تمام کرد
چه در رویا باشم چه هنوز بیدار بیدار
این ترس، این هراس را باز احساس می کنم
مرا تا آخر دنیا دنبال می کند
آیا من خیلی ضعیفم آیا نیرویی در بدن دارم
آیا من چیزی می خواهم آیا من حالم خوب است
آیا من بیمارم آیا من سلامتم
آیا من روی زمینم یا در ابرها به سر می برم
آیا من اینجایم یا در جهانی بسیار دور
آیا سردم است یا باید در آتش سوزانده شوم

از روی صندلی که بلند شدم دیگر اثری از او نبود. خودش را یک گوشه ای قایم کرده بود و فهمیدم نمی خواهد کاری به کارش داشته باشم. گرسنه ام شده بود. می دانستم چیزی نمی خورد. رفتم و ماهیتابه را روی اجاق گذاشتم و زیرش را روشن کردم. گاهی حس می کنم صدایی می شنوم. اما وقتی پای کامپیوترم می رم می فهمم باز خیالات برم داشته و کسی آن چیزهایی را که با خودم از جلوی اجاق گاز تا جلوی صندلیم تصور می کردم نگفته و اصلا چنین کسی حضوری در این جهان ندارد و همیشه در ذهنم زندگی می کند. چند دقیقه ای در خودم فرو رفته بودم و هیچ به او اهمیت نمی دادم. ناگهان یادم افتاد که چند دقیقه پیش گاز را روشن کرده ام. رفتم و دیدم ماهیتابه از شدت حرارت دود می کند و حرارتش حسابی بالا زده. ماهیتابه را از روی اجاق برداشتم. صدای آهسته ای از پشتم شنیدم و فهمیدم باز از خلوتش بیرون آمده و دارد تکانی می خورد و پرسه میزند. وقتی دوباره به خودم آمدم خودش را به سرعت انداخت داخل ماهیتابه. جلز ولزش را می شنیدم و کاری از دستم بر نمی آمد جز اینکه او را از روی ماهیتابه بردارم روی میز بگذارم و از پشت تمام غم های زندگی نگاهی گذرا به بدن سوخته و بی حرکتش بی اندازم. زیر بال و پرش را گرفتم و او را با تمام احترامی که برای تصمیمش قائل بودم به بیرون از خانه، جایی در تاریکی و آب های به جا مانده از باران دیشب پرتاب کردم. نمی خواستم جسدش را به دوش بگیرم و برایش عزاداری کنم و چیزی را با احترام دفن کنم که دیگر او نبود و ارزشی جز بودن در تمام آن چیزهای بیرون نداشت. در عوض آمدم و برایش این داستان را نوشتم. داستانی که نمی تواند پایانی جز این داشته باشد.

سنگ بی نهایت عاشق است. سنگ های کنار جاده همیشه به انتظار نشسته اند. چه حتی قبل از آنکه جاده ای باشد و چه حتی زمانی که جاده ویران شود سنگ باز منتظر است. تکان نمی خورد. خرد می شود، سیاه می شود اما به انتظار است. عشقش یک همچون خلوص بی زمانی دارد. بی زمانی، عشق، بی نهایت، انتظار، این ها همه یک معنی می دهند. ‏

ماه مرگ است. آب انسان. عشق تصویر ماه است روی آب. زمان تکه چوبی است که روی آب می زند. آب موج ور می دارد، تصویر محو می شود. تکه چوب در آب آرام می گیرد، آب هم آرام می گیرد، تصویر ماه دوباره روی آب زنده می شود. 

گاهی آدم چیزهایی می فهمد و ادراکاتی دارد که بیانشان شاید سال ها طول بکشد، شاید هم اصلا هیچ گاه ممکن نشود، مثل موهایمان، دست و پاهایمان و آنچه هستیم که به همراهمان هست و روزگاری به زیر خاک می رود گویی چنین چیزهایی تبدیل شده اند به جزئی از پوست و گوشت غیر قابل انتقال به غیر.‏‏


موش دم دارد فیل خر شیر پلنگ ماهی اسب گوزن میمون و حتی مارمولک ها همه دم دارند به جز آدم اصلا برای همین دم است که آدم ها اینقدر پفیوس هستند هرکه دم ندارد پفیوس است حتی آن دو سه گونه ی میمون ها که خواستند ادای آدم ها را در بیاورند رفتند و دم هایشان را بریدند و باسن قرمزشان افتاد بیرون و حالا مثل خر و بلکه هم بیشتر پشیمانند از گهی که خورده اند بله ما اگر دم داشتیم به این روز نمی افتادیم و این قدر پفیوس نبودیم.

از داستان تلاش های یک پاگنده برای خلاصی از پشمش




انگار رشته کوه های آند رو خورده باشیم. هر کدوم یه طرف ولو شده بودیم و آنقدر سنگین بودیم که انگار صدهزار سال است تکان نخورده ایم. به حدی هم گوشت خورده بودیم که دهانمان شده بود صحرای آتاکاما تو شیلی. هرچی آب می خوردم بی فایده بود و دهانم همانطور خشک برای خودش خشک بود. اما معده ام حسابی باد کرده بود و تکان که می خوردم  صدای تالاپ تیلیپ آب به هوا می رفت. حس می کردم تا خرخره پرم و غذا انگار تا حلقم بالا آمده بود. هرچه باشد درازترین رشته کوه دنیارو خورده بودیم و شاید برای همین بود که یک طرفمان پر از آب بود و یک سمتمان خشک خشک. بوداجونز کوردیلرای شرقی بود و من کوردیلرای غربی و بینمان هم هیچ چیز نبود. او هم حسابی ولو شده بود و داشت سعی می کرد آخرین مولکول های نیکوتین باقی مانده روی فیلتر سیگارش را هم بکشد. حالا که ولو شدیم و حال کاری رو نداریم تصمیم گرفتم بوداجونز رو براتون توصیف کنم. خب بوداجونز شباهت هایی با جانی دپ داره. بله، همین جانی دپ خودمون. البته جانی دپی که توی دزدان دریایی کارائیب سکان بدست خل بازی در می آورد. با این تفاوت که بوداجونز از اون کلاه های چرمی و گنده سرش نیست. البته چشم هاش هم فرق داره، یک جوره دیگه ای ئه و باید اعتراف کنم دماغ اش هم برخلاف آن دزد بی سر و پا استخوانی نیست و لپ هایش هم برخلاف او بیرون زده و راستش را بخواهید قدش هم یک دو ده سانتی از او کوتاه تر است و پوستش هم تیره تر. موهایش مثل او لَخت و بلند و خوش حالت نیست و سیبیل و ریش اش هم هیچ شباهتی به جانی دپ ندارد و کاملا به هم ریخته است و اصلا هم به قیافه اش نمی یاد و بودنشون فقط ناشی از گرایشات ماتحت گشادانه ی پانکی اوست. اگر لخت جانی دپ را دیده باشید باید بگم که بوداجونز روی بازوش خال کوبی نداره و بدنش یک مقداری چربی داره و خبری ازون عضلات بی مو و سفت نیست. به هر حال جفتشان سیگار می شکند و موقع سیگار کشیدن اخم نمی کنند. کَچَلچاقِخیکیِقدکوتاه! بوداجونز یک همچو ظاهری داره! طبق معمول داشت با یه چیزی ور می رفت. خودمو کشان کشان کشاندم کنارش. جاسیگاری چوبی اش پر از فیلتر و خاکستر سیگار بود. مدام کبریت می کشید می گرفت روی خاکسترها و همانطور زل زده بود بهشان که اصلا آتش کبریت خیالشان هم نبود. بعد کبریت را می کرد داخل خاکسترها. خاموش می شد. کبریت بعدی رو روشن کرد. باز همان کار رو کرد. بهش گفتم خاکسترخاموشش می کنه. سرش رو بالا آورد و گفت: احساساتمون هم مثل سیگاره. خاکستر که شد دیگه با هیچ کبریت و آتیشی دوباره روشن نمی شه و حتی اونو خاموش هم می کنه. پاکت خالی سیگارش رو دیدم. دلم به حالش سوخت. یک نخ سیگار براش پرت کردم. گرفت... کشید... باز کبریتی روشن کرد... روی خاکسترها گرفت...
اگه یه خبرگزاری داشتم جای این همه خبر و تیتر و بنویس و اینا، فقط یه تیتر می زدم و خلاص:‏
 دنیا به گا رفته! آگاه باشید ای مردم که رفته! نمی رود!‏

دوباره باز هم دوباره باز هم دوباره باز هم شب هایی که صبح می شوند تنفرآمیزند...
پوچی لزوما بد نیست... پوچی جز یک واژه هیچ چیزی نیست. پوچی یک نوع نفی رنج و ظواهر زندگی عادی انسان است که توسط خیال و امیالش در طی هزاران سال به وجود اومده. بنابراین پوچی نمی تونه بد باشه و برخلاف آنچه تبلیغ می شه پوچی افسردگی نیست. من پوچی رو به دید شرقی نگاه می کنم. هیچ یعنی همه چیز! و وجهه ی غربی اون رو نفی می کنم. در این تفکر پوچی ما رو از درد و رنج، از انتظار و بازی های ذهنی روزمرگی نجات می ده و کمک می کنه همه چیز رو همونطور که هستن ببینیم و نه آنطور که می خواهیم باشن و یا خیال می کنیم که هستن و یا بهمان القا می کنند که اینطورند! بلکه یک گل یک گل است. مادر مادر است. زمین زمین است. بالا پائین است! و پائین بالاست! همه چیز نسبی است اما نه آنقدر نسبی که مجموعه ای از چیزها کلیتی نداشته باشد. در چنین حالتی تو می توانی چیزها رو به راحتی قبول کنی. می توانی احساسات و برخورد دیگران به خودت رو گرامی بداری و بسیار راحت تر دوست بداری و دوست داشته بشی. وقتی انسان از همه چیز خالی شد، وقتی ظرفی پر از آشغال و کوفت زهر مارهای به جا مانده از روزمرگی خالی شد، آنگاه باران می تواند آن را پر کند، هوا می تواند آن را پر کند، طبیعت ظرف اینگونه است. باید خالی شود تا بتواند پر شود. پوچی یک همچو تعالی ای دارد.
چه انتظاری داری از دنیایی با هشت میلیارد جمعیت و چند میلیون گرسنه که روزی چند هزار نفر در اون بر اثر فقر و گرسنگی می میرن، چه انتظاری داری از دنیایی که هر روز در جنگ و قتل و تجاوز و دشمنی و زیر آب زنی و خیانت و دروغ و تبلیغات و برده کشی روز به شب می رسونه. از دنیایی که احساسات توش مرده و رمانتیسم در اون به تاریخ پیوسته، چه طور می شه دنیایی زیبا باشه که حتی گل ها، میوه ها و درخت هاش مصنوعی شدن؟ چه انتظاری می شود داشت از دنیایی که آدم ها روزی یکبار از هم دل می کنند و قلب های همدیگرو خرد می کنن؟ چطور یک آدم می تواند آدم باشد و در پس زمینه ی این همه درد و رنج آدم های دیگر و دنیای اطرافش شاد و سرزنده باشد و دنیا برایش زیبا و دوست داشتنی باشد... نه چنین آدمی آدم نیست. یک یاخته ی بیولوژیکی خودخواه و بی احساس و کور است....
از خانه بیرون زدم.  سگ همسایه پارسم کرد. پارسش را شنیدم. رفتم زنگ خانه ی دوستم را زدم. سگ همسایه اش پارسم کرد. پارسش را شنیدم. ده یورو از او قرض گرفتم. برای تلفنم شارژ خریدم. سگ همسایه ی صاحب مغازه پارسم کرد. پارسش را شنیدم. برگشتم خانه. تلفنم را شارژ کردم. چشم هایم را بستم... و یک شماره گرفتم

لابلای سیگارها، نفسی هم می کشم

بهترین حسی را داشتم که تابحال تجربه کرده بودم. هیچ چیز دیگری نمی خواستم. فقط امتداد. می خواستم همیشه همانطور بود. آغوش گرمش رو در آغوش داشتم. با تک تک سلول هام لذت می بردم. و هیچ چیز مانعمان نبود. تمام چیزهایی که فکر می کردم مانعان بود خودشان او را آورده بودند کنارم و حتی داشتند از هم آغوشی مان پاسداری می کردند. چه شد؟ چشم هایم باز شد. کنارم چیزی نبود. بدنم سرد بود. اتاقی خالی، چشم هایی پف کرده، سکوتی دردآور. سنگینی سر. همه چیز را در یک لحظه از دست دادم... با بیداری. جهنم بیداری. کاش می شد همیشه در آن خواب بودم. کاش باز هم بیداری خواب بود و خواب بیداری. شاید هم دارم خواب می بینم. شاید هم این کابوسی است که امتداد یافته. کی از خواب می پرم؟

صدای سکوتم به هیچ جا نمی رسد... مثل تمام صداهای سکوت دیگر... در دنیایی با هفت هشت میلیارد همهمه...

می خواستند کسی را تبعید کنند، می خواستند رنج حسابی بکشد و خودزنی کند... او را میان هزاران هزار هزار هزار هزار هزار هزار آدم دیگر رها کردند. 

به جهنم زمین خوش آمدید! -تابلوی خوش آمد گویی، ورودی زمین، نمایش خلقت، پرده ی اول، طنز سیاه-



گاهی هم هست که داخل قلب آدم می پیچه. دل پیچه در برابر این پیچش مبهم و عمیق قلب هیچی نیست. نه با آب گرم بر طرف می شه نه با چای نبات. مثل که نه، عین خود یه گرداب کوچولو اما پر قدرت وسط سینه ی آدم همه ی هوا و خون آدمو می مکه و اینجوری می شه که آدم نفسش بند میاد و دست و پا و صورتش رنگ  پریده می شه و احساس ضعف شدیدی می کنه. یه شخصیتی هست توی اساطیر یونان به اسم مدوسا1. مدوسا یکی از سه خواهر فناناپذیر هستش که هر کدوم یه قدرت مخصوص به خودشو داره و وجهه ی ترسناکی هم دارن. مدوسا اتفاقا برعکس دو خواهر دیگه فناپذیر بوده. وقتی خدای دریا ها داخل معبد آتنا با مدوسای زیبا و جوان آمیزش می کنه و به نوعی تجاوز، خشم آتنا برانگیخته می شه و هیبت مدوسا به موجودی وحشتناک و موهای بلند و نازکش هر کدام به مارهایی مخوف تبدیل می شه. و از اون به بعد هر موجودی به محض دیدن چشم های مدوسا به سنگ تبدیل می شد. من فکر می کنم در این اسطوره معانی و بازنمایی های مختلفی نهفتست. شاید بتونم به اون بخش روان که شامل چنین چهره ای هستش اشاره کنم. در ادبیات نهیلیسم عمدتا مدوسا بیانگر ترس انسان از بی معنا بودن جهان اطرافه. اینکه انسان از ترس افسردگی ناشی از رویارویی با حقیقت خالی از مفهوم و متافیزیک جهان اطراف به چشم های مدوسا که بیانگر این بی معنایی هستش نگاه نمی کنه و فکر می کنه ممکنه به سنگ(بی تحرکی ناشی از افسردگی)‏ تبدیل بشه. در ادبیات فمینیسم عمدتا به خشم زنانه اشاره داره. خیلی هم بی ربط نیست. به هر حال از نقطه نظر فرویدی مدوسا مورد تجاوز قرار گرفته و خشم و تنبیه ناشی از گناه سراسر وجودش رو فراگرفته و تنفر از انسان ها به شکل مارهایی بر روی سرش نشون داده می شه. همچنین تصور مدوسا می تونه ترس کودک از گرایش جنسی به مادر باشه. در ظاهر امر مدوسا یک اهریمن ضد انسانه. اما اوضاع پیچیده تر از این حرف هاست. کلا مدوسا یه کهن الگوی ترسه. چیزی که همه ما در وجودمون داریم. چیزی که نگاه کردن بهش باعث سنگ شدن می شه! وقتی عشق دچار پارگی می شه موهای زیباش به مارهایی ترسناک تبدیل می شن و نگاه کردن به این تصویر باعث می شه قلب انسان دچار ضعف بشه و آدم حتی نتونه درست نفس بکشه. گناهی که روی دل آدم سنگینی می کنه ناشی از تسلیم شدن به قدرت احساساته. به نوعی آدم حس می کنه از لحاظ احساسی بهش تجاوز شده و با اینکه قربانی محسوب می شه اما دچار عذاب وجدان می شه و احساس گناهی شدید می کنه. ترس ما از ناشناخته و آینده، از شکست و رها شدن در عشق هم نوع دیگه ای از ماهیت مدوسا رو نشون می ده. من به شخصه فکر می کنم مدوسا مجموعه ایست از عناصر روانی که ما مدام اون ها رو پس می زنیم و خیال دیدنشون رو نداریم! چون از اون ها به شدت می ترسیم و مواجهه شدن با اون ها منجر به افسردگی و یا لنگ موندن در زندگی می شه. اینه که به چشم هاش نگاه نمی کنیم! با اینکه حتی می تونه بیانگر عشقمون باشه! می تونه دختری جوان و زیبا با موهایی نازک و بلند باشه که ما تنها به دلیل ترسمون اونو در ذهنمون به شکل یه موجود وحشتناک تصور می کنیم! جالبه که مدوسا در اساطیر نه به خاطر داستان های جنایتکارانه معروفه بلکه به خاطر نوع مرگش شهرت پیدا کرده! پرسئوس2 قهرمانی بود که تونست با استفاده از حمایت آتنا و با داشتن یک آینه مدوسا رو از بین ببره. آینه! این طور گفته شده که دیدن تصویر و انعکاس مدوسا تاثیری نداشته و پرسئوس به راحتی با دیدن مدوسا در آینه سرش رو از بدن قطع کرده! و جالبه که از داخل یک چنین هیولایی یک اسب بالدار! و یک شمشیر طلایی بیرون آمده. دقت کنید! آینه. تمام ترس های ما به خاطر عدم شناختمون از خودمون و اطرافمونه و اگه می شد تا حدی این ترس ها نه به شکلی که به نظر می رسن بلکه به شکلی که ما تنها انعکاسشون رو در رفتار و تصوراتمون و از بیرون از خودمون ببینیم، اون زمان می تونستیم این ترس رو از بین ببریم و می دونید! همین ترس به نقطه ی قوت تبدیل می شه. شمشیر طلایی و اسب بالدار نشون دهنده ی همین توانایی هایی هستن که در وجودمون طلسم شدن و ما تا این ترس ها رو از بین نبریم و درست بهشون نگاهی نندازیم از دسترسی به اونها عاجز خواهیم بود. جالب اینجاست که دقیقا بعد از کشته شدن مدوسا توسط پرسئوس، پرسئوس می ره و آندرومدا3 که شاهزاده ای زیبا بوده که پدرش از ترس خشم خدای دریاها برای قربانی شدن به سنگی بسته بود رو با همین شمشیر و اسب نجات می ده و عاشقش می شه!!! دقت کنید! بعد از کشتن اون ترس می ره و عشقشو که در بند بوده آزاد می کنه...
 بعد از خوندن این متن به جون ادکلن ورساچه تون که روش طرح همین مدوسائه نیافتید چون فقط چند ده هزار تومن داخل پاچه تان می ره! متاسفانه ما در دنیایی هستیم که قهرمان و تراژدی در اون مرده و جای خودش رو به درامی کسل آور و شخصیت چالش پذیرش داده. ما هیچ کدوم دیگه اون اعتقاد و باور یکه ی قهرمانان تراژدی های گذشته رو نداریم و نمی تونیم با دیدین آنچه می شود باشد! به آنچه نبوده فائق بیایم و سعی در از بین بردنش کنیم. به جای اون ما مثل شخصیت های چالش برانگیز و یا ضد چالش برانگیز درام تنها دچار کشمکش های دیوانه وار درونی هستیم. و این کشمکش ها بیشتر از اینکه باعث نابودی ترس درونمان بشه موجب جنون آمیز شدنش می شه و به این ترتیبه که حتی تراژدی! با اینکه با زبان گویا به ما راه آگاهی و فائق اومدن بر مشکلات رو به سادگی نشون می ده ما از انجامش بر نمیایم و دو تا قرص آرامش بخش می ندازیم بالا و سر رو روی بالش می گذاریم و یا جلوی ورودی غار مدوسا دیوار آهنین کار می گذاریم و راه می ریم و خودمونو به خریت می زنیم و سعی می کنیم با الکی خوش بودن از اسیر شدن به دست این نیروهای ترسناک قدرتمند قسر در بریم. و برای همین سردرگمیم.... برای همین رنج می کشیم.... برای همین سردرگمیم... برای همین رنج می کشیم.‏

1 Medusa
2 Perseus
3 Andromeda 
بوداجونز این روزها خیلی حرف نمی زند. مدام توی حیاط دستش را پشتش گره می کند و با سری پائین راه می رود. چند شب پیش بود که داشتیم شام کتلت می خوردیم  و بوداجونز طبق عادت همیشگی با دهن پر هم غذا را مزه می کرد و هم از گوشه اش مزه می ریخت و برای خودمان خوش بودیم و می خندیدیم و دنیا برایمان حکم چس فیل کره ای را داشت که نمی دانم چه شد یکهو خشکش زد!  لقمه ی آخر رو همانطور با دهان باز جلوی صورتش گرفته بود و چشمهاش رو چپ کرده و زل زده بود به لقمه و تکان نمی خورد.   من هم زل زده بودم به بوداجونز و داشتم حرکتش رو با لقمه ی داخل دهانم هضم می کردم. کمتر دیده بودم بوداجونز اشک بریزد. اما اینبار یک قطره ی کوچک و رنگ و رو رفته بود که از گوشه ی چشم سمت چپش بیرون زد، و روی گونه اش محو شد. بعد بلند شد و داخل حیاط رفت و شروع کرد به قدم زدن.  زنگ زدم و قرارم رو با مونالیزا کنسل کردم چون اصلا با این وضع عجیب بوداجونز یک جوریم شده بود.   ‏رفتم داخل حیاط. ایستادم کنارش. انگار نه انگار. داشت قدم می زد. در تمرکز کامل. ‏ سکوت رو شکستم و گفتم اگه من ندونم چته رفیقت نیستم! بعد اهن اوهونی کردم و خواستم یک بار هم که شده بوداجونز رو راهنمایی کنم.. نمی دونم.. شایدم داشتم خودنمایی بیخودی می کردم. گفتم الان وقت مناسبی برای ناراحتی نیست و بهتره از چیزایی که توی زندگیش داره و دست روزگار اونو بهش می ده نگهداری  کنه و چیزی که رفته دیگه بر نمی گرده و غصه خوردن نداره. سرش رو آروم بلند کرد. پرسید اگه چیزی از جیبش دربیاره و اونو بهم هدیه بده آیا ازش نگهداری می کنم یا نه. جواب دادم معلومه! وقتی یه چیزی برای آدم ارزش داره باید ازش نگهداری کرد! دستش رو کرد داخل جیبش. درش آورد. مشتش رو گذاشت توی کف دستم و بازش کرد، هیچی توش نبود... بعد سرش را انداخت پائین. یک کلمه گفت کوه و رفت. امروز صبح برگشت. زیر چشم هایش گود شده و لباس هایش طوری خاک گرفته اند انگار دو سه باری خاکش کرده اند. با من حرفی نزد... فقط مدام راه می ره و خیلی آروم با خودش اینارو زمزه می کنه:

چطور چیزی که هیچ وقت شروع نشده می تونه به پایان برسه و اگه شروع نشده پس چطور من می تونم بهش فکر  کنم...
یک به علاوه ی یک حتی یک هم نمی شه چه برسه به دو...‏