باز هم دوباره باز هم دوباره باز هم شب هایی که صبح می شوند تنفرآمیزند...‏

شب تیره ی یک روح... یا تیرگی شبانه ی یک شبح
لکنت ذهن... ‏ 


روزی بود که در به در یک فندک بودم. رطوبت هوا زده بود بالا و داشتم خفه می شدم. سیگارام توی جیبم ورجه وورجه می کردن و مثل دو تا عاشق و معشوق که بینشون یه دیوار شیشه ای باشه داشتیم خودمونو برای هم می کشتیم، اما فندکی نبود، شیشه بری نبود. رابطه ما این جوری شروع شد که رفتم و ازش یه فندک گرفتم و وقتی خواستم سیگارمو روشن کنم چهره ی رنگ و رو رفتشو از پشت نور فندکم دیدم که نارنجی شد و گرم. ‏ این جوری بود که همیشه کسی بود که ازش یه فندک بگیرم. ‏
رابطه ی ما اینجوری تموم شد که یه روز که فندکشو جا گذاشته بود سیگاراش توی جیبش ورجه وورجه می کردن و اینقدر گشته بود تا یکی بهش یه فندک داده بود و می دانید.... آن آدم من نبودم.‏


دور و بر بیستم اوت بود که گرفتمش. اون زمان روزی بود که یه احساس خاصی داشتم. از اون احساسا که وقتی می خوام یه چیزی رو بگیرم داشتم. برای همین رفتم و گرفتمش. توی اون همه گلدون مختلف وایستادم. سرم رو چرخوندم و دیدم اون پشت پشت ها خودش رو چپونده بین باقی گلدون ها. این شد که رفتم و گرفتمش و دو یورو پاش دادم. این از اون گلدون ها بود که روش نوشته بود با دود سیگار مشکلی نداره و می ذاشت توی اتاقتون هرچقدر می خواید دود هوا کنید. دیروز یه جوری شده بود. هی بی قراری می کرد و فهمیدم یک مرگش شده. این بود که قلادشو بستم و بردمش گردش. اولش ترسیده بود و خودشو چسبونده بود بهم اما بعد یکم که توی خیابون قدم زدیم خوش خوشانش شد و مرتب می دوئید این ور اونور. قرار بود بریم توربین بادی هارو ببینیم که وسط مزرعه ی گندم مثل گل آفتابگردون درومده بود و باد رو می گردوند. این بود که دو تا بلیت هشتاد سنتی گرفتم و رفتم سمت اتوبوسی که آدم هارو از آسفالت نمور خیابون می رساند به خاک مرطوب زیر گندم ها. منتها نمی دونم چی شد که راننده تا مارو دید بلند شد و ازم خواست که پیاده شم. بلیط هارو درآوردم و براش تکون تکون دادم اما اونم سرش رو تکون داد و نخواست حتی زحمت تلفظ حرکات گردنش رو بکشه. این بود که پیاده شدیم. قلادشو سفت کردم برای یه پیاده روی طولانی. خونه های این اطراف به طور واگیرداری مزارع اطراف رو مبتلا شدن و از در و پنجرشون بوته و درختچه بیرون زده و پشت پنجره ها پر از گلدونه. این شد که گلدونم تا اولین گلدون رو از پشت پنجره دید ناگهان حس جنسی اش تحریک شد و شروع کرد به سر وصدا و جلب توجه. حتی رفت و پای یه درختچه یه ساقشو داد بالا و شاشید زیر اون تا با گلدون دیگه ارتباط بگیره و بهش آمار بده. این بود که تمام مسیر ما تبدیل شد به صحنه ی شاشیدن های متعدد گلدون و کش بکش های من که به زور سعی داشتم دنبال خودم بکشونمش. حالا مدتی می شه که برگشتیم. گذاشتمش پای پنجره تا شاید یکی از اون گلدون هایی که براشون آمار و ارقام فرستاد بیاد و بخواد بهش آمار و ارقام بده و گلدونم از تنهایی دربیاد و یکمقدار عشق وارد زندگیش بشه. حالا گلدونم خوابیده و دود سیگارم تشویش خاطری براش نداره. بلند شدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. تختم رو حاضر آماده کردم و آماده شدم تا منم برم بخوابم. دستم رو کردم داخل سینه ام. قلبم رو کندم و زیر خاک گلدون خاک کردم. حالا خوابیدم. شما هم برید بخوابید. اما قبل از اون، بیرون پنجره رو خوب نگاه کنید...
هیچ چیز زیباتر از انتظار نیست... برآمدن کوهی در قلب... ‏

 دردآور ترین راه برای خودکشی، زندگی کردن است... ادامه دادن است.‏ 
زندگی احتضاری طولانی است.‏

خیال نمی کردم شبی مثل امشب تمام شوم... حالا زیر  خاکم. نه زیر خاک. رویم چند متر جنگل است. زیر جنگل چند متر خاک حاصلخیز و مرطوب. زیر خاک مرطوب چند متری سنگریزه و سنگ. زیر سنگ ها یک لایه ی محافظ و زیر آن یک لایه پلاستیک قطور. زیر پلاستیک ها یک لایه ی چند متری از سنگ های معدنی و زیر آن ها سنگ هایی با حفره های بزرگ که نفسم را بند آورده اند. زیر تمام این ها من دفن شده ام. زیر تمام بار های زمین. من یک زباله ام.‏ یک مصرف شده ی خطرناک. ناراحت نباشید. در اینجا دیگر از من آسیبی به شما نخواهد رسید.‏..

خسته و کوفته داشتم برمی گشتم خانه. دو تا بربری گرفتم با یک قالب پنیر تبریزی و یک مقدار ریحان. ریحان را گرفتم که دوتای اول شکل نژاد پرستانه پیدا نکند. کلید را که انداختم بوداجونز طبق معمول داخل حیاط بود. حرصم می گیرد که من باید اینقدر زحمت بکشم و این تن لش از صبح تا شب در خانه می چرد. واقعا هم داشت می چرید! رفته بود وسط باغچه نشسته بود با یک چیزی ور می رفت. رفتم جلو بربری را گرفتم جلوی صورتش. بربری را طوری کنار زد انگار پشه کنار می زند. توهین بزرگی بود. شاید اگر آن کار درستهایش بودند به خاطر این کار گوشش را می بریدند. تکه ای نان کندم، کمی پنیر مالیدم و سه تا ریحان درشت و تازه و خوش بو گذاشتم رویش. لقمه را تا نکرده گرفتم جلوی چشم هایش و تکان تکان دادم. دستم را کنار زد و عمه ام را چند باری مورد خطاب قرار داد و حتی پدرم را صدا زد! نمی دانم با خانواده ی پدری ام چه مشکلی داشت! گفتم چه مرگته؟ جواب داد کوری؟! نمی بینی؟! کار دارم برو مزاحم نشو. داشت یک چیزی را خاک می کرد. گفتم این چیه داری خاک می کنی؟ گفت دارم می کارم خاک نمی کنم. گفتم چه فرقی می کنه؟ جواب داد که اولی را می کاری تا رشد کند و دومی را خاک می کنی تا فراموش شود و بپوسد! گفتم حالا داری چی می کاری. گفت کتاب. پرسیدم: که چی بشه؟ جواب داد کتاب را می کارم! خنده ای کردم و گفتم بیچاره آن نویسنده ی مادر مرده اگر می دانست کتابش را یک دیوانه زیر خاک می کارد قلمش را هدر نمی داد، می رفت دنبال باغبونی. چپ چپ نگاهم کرد وگفت که خودش کتاب را نوشته. گفتم چی هست؟ چرا داری نابودش می کنی پس؟ عصبانی شد. گفت تو عقل و شعور نداری؟!!! می گم دارم می کارمش!! این کتابیه که باید بکاریش. شانه هایم را بالا انداختم و لقمه را کردم داخل حلقم و زل زدم به بیلچه ای که بوداجونز با آن خاک روی کتاب را سفت می کرد. بعد شلنگ آورد و آب را باز کرد. آب که روی قبر کتاب ریخت دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. خنده ام ترکید و تمام آن نان و پنیر های چرخ شده ی داخل دهانم بیرون ریخت. بوداجونز دیگر قرمز شده بود. رویش را برگرداند، سریع بالا رفت و با یک کارتن وسیله از خانه بیرون رفت. خیال کردم باز بازیش گرفته و دارد خودش را لوس می کند اما شب که برنگشت نگران شدم و هرچه هم زنگ می زدم جواب نمی داد. از خانه زدم بیرون، رفتم سر خیابان. چها زانو نشسته بود گوشه ی پیاده رو، یک پتو انداخته بود روی شانه هایش و خوابیده بود. بیدارش کردم و دستش را گرفتم که برویم. دستم را کنار زد و به بالا اشاره  کرد. بالای سرش روی دیوار یک مقوا چسبانده بود  که رویش نوشته بود:
 " تا فهمیده نشوم تکان نمی خورم "
 گفتم بلند شو آبروریزی نکن! تکان نمی خورد. گفتم لااقل برو یه محله ی دیگه، اینجا آبرومون می ره. اصلا خم به ابرو نیاورد. گفتم به جهنم، یه روز که گشنگی بکشی دست از پا درازتر برمی گردی خونه و رفتم خوابیدم. فردای اون روز پیشش نرفتم تا خیال کنه برام مهم نیست. تلفن زنگ زد. همسایه مان بود و پرسید که معنی این کار چیه و چرا بوداجونز داره آبروریزی می کنه. بعد صاحاب رستوران سر خیابون زنگ زد و عصبانی بود که تا چند وقته دیگه گداها می ریزن اینجا چون مردم دور بوداجونز جمع شدن. دوباره رفتم سر خیابان. چند نفری بیکار دورش نشسته بودند و سیگار می کشیدند و حرف می زدند. گفتم چه غلطی کردم لجش رو درآوردم. هرچه التماس و عذر خواهی کردم فایده نکرد. انگار نه انگار. آن روز هم جم نخورد. فردای آن روز برایش آب بردم. لب هایش خشک شده بود. آب را تند تند خورد اما به غذا لب نزد. گفتم آخه چته؟! من که عذر خواهی کردم. آخه به چی چی اعتصاب کردی؟ دم نزد. آن روز همسایه ها دورش را گرفتند و می خواستند بفهمند بوداجونز چه مرگش شده. حتی یکی از همسایه ها خواست به پلیس زنگ بزند. روز بعد دیدم این دیوانه دارد خودش را به کشتن می دهد. این بود که کمی قند داخل آبش حل کردم طوری که خیلی شیرین نشد و انگار نفهمید و خورد. با این حال بعد از چهار روز قیافه اش زرد و افتاده شد و بی حال بود طوری که سرش را هم نمی توانست صاف نگه دارد. روز پنجم چندتائی خبرنگار آمدند. بوداجونز حرفی نمی زد. فردایش دوربین آوردند و شروع کردند به مصاحبه با همسایه ها. یکی از همسایه ها گفت فکر می کند بوداجونز عاشق یکی از دختر های همسایه شده. آن یکی گفت احتمالن قضیه سیاسی است و برای اعتراض اعتصاب کرده و بیشتر از این هم صلاح نیست حرف بزند. یکی گفت حتما غذا نمی خورد چون دارد به گرسنگی در آفریقا اعتراض می کند. یک خانومی هم دماغش را تکانی داد، کمی چشم و ابرو آمد و گفت همش جلب توجه! مردا همش دنبال جلب توجهن. چند نفری هم گفتند طرف دیوانه است. یک چیزیش می شود و توصیه کردند باطری دوربینشان را بی خود صرف او نکنند که با کمی تخفیف من هم چنین نظری داشتم!

دیگه هفت روزی گذشته بود. بوداجونز لاغر و بی حال شده بود و هیچ کس نمی توانست او را متقاعد کند تا بلند شود و غذایی بخورد. حتی یک روانشناس آوردند. گفت ما می دونیم تو ناراحتی و احساس می کنی کسی بهت توجه نمی کنه اما این راه درستی برای بروز خواسته ها و امیالت نیست. مطمئن باش که همه ی ما که اینجا برای سلامتی تو جمع شدیم تو رو می فهمیم و می دونیم درد کشیده ای. ما می تونیم یه جای خیلی بهتری با هم صحبت کنیم و من بهت قول می دم کاملا مجانی ویزیتت کنم. سه چهار تا شبکه ی تلویزیونی هم داشتند از آن روانشناس دست و دل باز فیلم می گرفتند. حرف هایش که با بوداجونز تمام شد برگشت و یکی از خبرنگارها شروع کرد سوال پرسیدن و او هم لبخند درازش را از جیب درآورد، به دهان گذاشت و شروع کرد درباره ی تیپ های مختلف شخصیتی و واکنش های متفاوت هر دسته به طوفان های روحی سخنرانی اش را با آن لبخند کریه آغاز کرد که بوداجونز بالاخره بعد از چند روز دهانش را باز کرد و عمه و پدر آن روانشناس را صدایی زد. انگار با خانواده ی پدری او هم مشکل داشت! این بود که دوربین را قطع کردند و اصولا ریده شد در مصاحبه ی آن روانشناس. دیگه همه ناامید شده بودند و اطمینان داشتند که بوداجونز تا چند روز دیگر می میرد. هر کسی هم با او حرف می زد فایده نداشت. حتی چندتائی پیرزن آمدند گریه کردند، پیشانیش را بوسیدند و برایش غذا آوردند. اما نه غذا خورد و نه تکان. روز هشتم پلیس و آمبولانس و مردم جمع شده بودند و طبق معمول خبرنگارها و پلیس ها داشتند از مردم و بوداجونز می پرسیدند که چرا او اینجا نشسته و جم نمی خورد. حتی پلیس امنیت ملی هم آمد که نکند او قصد داشته باشد براندازی نرم کند با این اعتصاب. چندتائی خبرنگار خارجی هم آن وسط وول می خوردند و پلیس های امنیتی را زیر نظر داشتند. بعد از ظهر که شد مردم کمی ساکت شدند و پلیس ها و خبرنگارها داشتند استراحت می کردند. پسربچه ای در حالی که یک دستش به مادرش بود و دست دیگرش به یک ساندویچ هادداگ نیم متری از کنار جمعیت داشت رد می شد. دست مادرش را کشید، گازی به ساندویچ اش زد و همانطور با دهان پر خیلی بلند بلند داد زد که:
"مائان مائان، این مرده ده روزه اونجا نشستو و توکون نمی خورو"
هنوز پسربچه گاز بعدی را نزده بود که انگار کسی به بوداجونز سوزنی زده باشد، سرش را بالا آورد، چشمش درخشید و بلند شد و در حالی که پسرک چشمش را به سمت هادداگ چپ کرده بود و دهانش را باز کرده بود و ساندویچ را به سمتش بالا می آورد رفت و هادداگ را در میانه ی راه از دست بچه قاپید و با سرعت، در حالی که پتویش وسط خیابان افتاده بود و هادداگ را تند تند گاز می زد به سمت خانه دوید...
بین مرگ قلب و جسم  فاصله ای است به اندازه ی زندگی....‏

کیسه ی زباله ی امروزم سبک بود. شاید سبک ترین کیسه ی زباله ی تمام زندگیم. اما تابحال هیچ کیسه ای آنقدر روی دوشم سنگینی نمی کرد. دیروز کنار خیابان بساط میوه فروشی بود. دهانم آب افتاد. من و من کنان به فروشنده گفتم کمی تمشک می خواهم. پرسید چقدر؟ گفتم آنقدری که دو تا آدمی که عاشق تمشک هستند یک دل سیر تمشک بخورند. ‏
می دانی... تمشک ها عمر کوتاهی دارند...‏

کاش می شد به جای آن که به تدریج فراموش شوم می توانستم خودم را ناگهان فراموش کنم...‏

دوباره باز هم دوباره باز هم شب هایی که صبح می شوند تنفرآمیزند...‏
وقتی گم می شویم به کدام جهت می چرخیم؟‏
از پشت دیوار مردی بیرون آمد که موهایش حتی از آن فاصله ی دور سفید شده بود.
 اکثر کسانی که می شد دید مسن تر ها بودند. انگار زمان برگشته بود به سی سال قبل. جایی که راجر واترز به همراه پینک فلوید برای اولین بار در دورتمند آلمان احتمالا غوغا کرده بودند. حالا سی سال گذشته. دیگر خبری از گیلمور نبود و رایت و سید برت و میسونی هم نبود. تنها راجر واترز بود. مردی که سی سال است افکاری در سر دارد و هنوز از اعتراض خسته نشده. آمده تا آخرین دیوار را بخواند. دیواری که بیش از یک آلبوم بود. بیشتر از یک موسیقی و حتی بیشتر از یک فیلم. واترز فلسفه ی خودش را در سر می پروراند. یک جوان منتقد و معترض. یک ضد امپریالیست و ضد کمونیست و ضد تمام ایسم ها. یک حنجره برای فریاد ضد جنگ. یک زبان مشترک برای نجوای درد و خستگی زندگی. طنین احساسات انسان. جلوه ی خشم و درونیات پیچیده ی یک جوان دهه ی هفتادی. پینک فلوید زمانی به وجود آمد که برت و واترز تنها دانش آموزانی بودند و خیلی طول نکشید تا به شهرت رسیدند و شاید بشود گفت یکی از اسطوره های موسیقی و یکی از برترین گروه های راک در تمام زمان ها بوده اند. جلوه های گرافیکی و انیمیشن های زیبا و پیچیده، شعر های قوی، فلسفی، احساسی و اعتراضی چیزهایی بودند که به جذابیت پینک فلوید برای نسل معترض و پرجنب و جوش هفتاد و هشتاد کمک بسیاری کردند. و امروز باز هم نگاه که می کردی صحنه پر بود از تصاویر تامل برانگیز و ارجاعاتی به فیلم دیوار. عشق، جنگ، سیاست دروغین، شی ء واره کردن مردم توسط دولت ها، مصرفی شدن مردم، خیال و احساسات شاعرانه آن پشت در زمینه گرد هم آمده بودند و واترز باز هم فریاد می زد تا مردم را متوجه دیواری کند که به دورشان می کشند و آن ها را از واقعیت جدا می کنند و بعد سعی می کنند آن ها را به انجام کاری مجبور کنند و این مسخ شدگی چه از جانب یک ایدئولوژی کمونیستی و چه از جانب یک دولت سرمایه داری با دیوارها و چکش ها به خوبی نشان داده شده بود. هنوز هم واترز فریاد می زد ما به اموزش شما نیاز نداریم... ما به آموزش شما نیاز نداریم... ای  معلمان بچه ها را رها کنید! دولت ها و حکومت هایی که سعی می کنند فکر کودکان را مسخ اعتقادات و افکار خود کنند و آن ها را مثل ماشین ها به خدمت به خود وادارند و بعد آن ها را بفرستند در جبهه های جنگ یا سکه هایی کنند متحرک یا بلندگوهایی برای حرفهایشان. هواپیماهایی هم بودند که بالای شهرها آمده بودند برای بمباران. البته یک بمباران نمادین و ابدی. بمب های آن ها از بمب های واقعی بسیار خطرناکتر است و اثراتشان دیگر به لحظه و سال محدود نمی شود. هر هواپیما حاوی بمب خاص خودش بود. بمب های اولین هواپیما صلیب بود. مسیحیتی که به شکل صلیب های قرمز به روی شهر می ریختند. مسیحیتی که قرن های سیاهی را بر اروپا تحمیل کرد و حالا هم به شکل حذب های برادری مافیایی هنوز هم با قدرتی زیاد بسیاری از دولت ها و اختیارات و جهت گیری های سیاسی و فرهنگی را در اروپا و امریکا به دست دارد. از هواپیمای بعدی تعدادی چکش و داس قرمز به پائین ریختند. کمونیستی که مثل ویروس سال ها به جان مردم بسیاری از کشورها افتاد و هنوز هم آن شکل بیمار گونه و مسخ کننده اش از بین نرفته. صدها هزار نفر بر اثر جنگ و سرکوب و آشوبش کشته شدند و بسیاری فکر ها و زندگی ها به واسطه اش نابود شد و بسیاری ار انسان ها به بندگی درامدند و آزادی شان را از دست رفته یافتند. هواپیمای بعدی بمبش پول بود. دلار! سرمایه داری که بزرگترین بدبختی و درد نادانسته ی بشر امروزی است و اکثر جنگ ها و بسیاری از شرایط فقر و بدبختی و بی کاری و گرسنگی ناشی از حاکمیت بی چون و چرای آن بر دنیای امروزی است. سرمایه داری ای که همه چیز را می خرد و از تمام چیزها، از هنر گرفته تا اسلحه همه را برای درآمد و پول بیشتر به خدمت می گیرد. ابزارش تبلیغات و تحمیل مصرف به آدم هاست و آدم ها را مسخ و نیازمند می کند. سرمایه داری ای که اولین و فراگیرترین ماده ی مخدر دنیای امروز است. سرمایه داری ای که با ترساندن انسان ها از جمعیت زیادشان و کمبود منابع در آینده به آن ها وعده ی تولید بیشتر غذا و کالا را می دهد و بدین وسیله قدرت خودش را روز به روز زیاد می کند. و واقعیت هایی را از مردم پنهان می کند که دانستنشان دردناک است! مثل اینکه بدانیم در دنیای امروز که شاید چند صد میلیون فقیر و گرسنه دارد تولید غذا و کالا بیش از نیاز جمعیت کنونی است! موضوع فقط بر سر نحوه ی توزیع و هدف توزیع غذا و کالاست که توسط دست های قدرتمند این شرکت های بزرگ تولیدی و تبلیغاتی و بازاریابی و تحقیقاتی انجام می شود. هواپیمای بعدی حلال ماه دارد. اسلامی که حالا مثل کمونیست دهه های قبل جلوی سرمایه داری درآمده و می خواهد با بنده کردن انسان ها و یک شکل کردن آن ها و سرکوب خواسته هایشان مدینه فاضله ای را با بمب و هلهله ی جنگ و انتقام جویی و خشونت و بی رحمی و گرفتن آزادی انسان به وجود آورد! می خواهد او را به زور وارد بهشت ذهن خودش کند و عدالت را با خشونت و اجبار اجرا کند. این وسط ما بین این دو ایدئولوژی و قدرت تخریب گر کش آمده ایم و داریم منفجر می شویم! هواپیمای بعد ستاره دارد! صهیونیستی که نژاد پرستانه ترین و کثیف ترین افکار ضد انسانی را دارد و توانسته با پیوند با سرمایه داری و پشت سر آن به اهداف بیمار گونه اش نزدیک و نزدیک تر شود. بعد از آن سمبل های دیگری هم پائین ریختند مثل نماد بنز به عنوان یک کالای لوکس. علامتی که ما برای تنها علامتش بدون هیچ تعجبی پول می پردازیم! تمام این شرکت های بزرگ تولید جهانی که مثل علف های هرز بزرگی رشد کرده اند و تمام جان خاک زمین و انسان ها را می خورند و روز به روز بزرگتر می شوند و ما را طوری مصرفی کرده اند که به آن ها احساس نیاز شدید می کنیم و به واسطه ی این نیاز شدید احساس ضعف داریم و دیگر قادر به اعتراض نیستیم. سرهایمان را پائین انداخته ایم و می خوریم و می نوشیم و تلویزیون می بینیم. تمام این بمب ها روی شهر های می ریختند و دیگر مردم داشتند با آسمان آبی خداحافظی می کردند. "خداحافظ ای آسمان آبی"... "خداحافظ ای آسمان آبی"... و شهر ها غرق شدند در تلنبار شدن این بمب ها بر روی هم که مثل یک دریای خون همه جا را از قرمزی خودش می پوشاند...
امروز آهنگ ها خوب بودند. به دل آدم می نشستند. داخل یک ورزشگاه بودیم و فاصله خیلی دور بود. پینک فلویدی در کار نبود و قائدتا کیفیت نمی توانست مثل گذشته باشد اما باز هم دیوار، دیوار بود و همان شور و هیجان را داشت. آخرین دیوار هم باز امیدوارانه به پائین ریخت. همیشه گفته ام که امید چیز خوبی است!  از بودن در آخرین دیوار خوشحالم و احساس خوبی دارم. دیواری که از آخرین زمزه های باقی مانده ی نسل اعتراض است. دیواری که دیگر به تاریخ می پیوند. 


رنج کشیدن با احساس را به حسرت خوردن با عقل ترجیح می دهم
- خب... مشکل شما چیه؟
- من احساس می کنم دوست دارم همیشه ناراحت باشم!
- خب اگه این چیزیه که دوست دارید پس مشکلتون چیه؟
- اینکه من دلم نمی خواد همیشه ناراحت باشم!
- خب پس شما تمام اون چیزی رو که می خواید دارید... مشکلتون چیه؟
- اینکه من هیچ کدوم اینارو نمی خوام!
چه اهمیتی دارد دانستن این که آخرین روز زندگی انسان چه روزی است در حالی که بعد از آن دیگر هیچ روزی برای حسرت خوردن و فکر کردن به چنین موضوعی وجود ندارد؟


- الو؟
- سلام.
- سلام سلام! بفرمائید؟
- من کیوش نامجو هستم.
- نامجو؟ نمی شناسم!
- مهم نیست. یک روزی خواهید شناخت...








داستان های نوین- میان برنامه




زمان گرفته است. مثل آسمان، ابری ابری است. نزدیکای غروب است و سایه ی سنگینش را روی لحظاتم انداخته. ‏مثل آسمان که تمام فشارش را روی ما روی زمین، پائینترین نقطه ی آسمان، پهن کرده است. سلام من را به پرنده ها برسانید. آن ها آن بالا، فشار خیلی کمتری احساس می کنند و شاید می شود به زباله های فضایی حسادت کرد چون فشار آسمان را زیر خود حس نمی کنند. طوفان ترسناک است اما بیش از آن لحظاتی ترسناکند که طوفانی می خواهد بیاید اما همه جا در یک سکوت محض فرو رفته و طوفان روی آسمان خفته است. حسرت آرزوهای نداشته و روزهای خوب ندیده و احساس های سرکوب شده حاکم است. آسمان گرفته است. صدا گرفته است. قلب گرفته است. اکسیژن این سیاره دیگر دارد به پایان می رسد و من تنها با خود زمزمه می کنم که کاش از پس ابرهای تیره ی آسمان نوری می تابید و در درونم خانه می کرد و کاش می شد ابرها می باریدند و صخره های خشک قلبم را خیس می کردند و کاش  باز می شد روزی گل کوچکی با تمام رنگ های دوست داشتنی اش درون قلبم بروید و یگانگی سیاهی در درون جسمی که نور از آن عبور نمی کرد به پایان رسد.‏ 
فرافکنی روح مورد نیاز است... ‏


روزهایی هست که به اندازه ی چندین ماه  و  یا شاید حتی بیشتر میتوانند چیزی را به کل در درون انسان و یا بیرون از او  تغییر دهند.  این مساله همیشه شامل اتفاقات نیست. بلکه گاهی میشود همهٔ اینها به خاطر نااتفاقات باشد، اتفاق هایی که نمی افتند و ناگهان یک جا، در یک زاویهٔ بسته نظر انسان را به خودشان جلب می‌کنند. گاهی هم میشود این چرخش‌های روحی‌ ناشی‌ از ضربه‌های ناگهانی بیرونی باشد. روزهایی که سخت اند و تو را به یاد سالیان درازی می اندازند که گذشته‌اند بدون آنکه حتی رخ داده باشند



آن بیرون باران می بارد و من حس می کنم سوزن های سرد آسمان دانه دانه بر سرم فرو می ریزند و من در سرمای ریز باران آهسته آهسته ذوب می شوم همانطور که در سرمای نبودنت آهسته آهسته آب می شوم. باران آتشی سرد است بر قلب های داغ دیده. همه چیز  را با خود به زیر زمین می برد، در سرما و تاریکی محض، آرامش بی همتا.‏ پرندگان آوازشان را آغاز کرده اند و خیال می کنم کشیدن طرح ِ خیال اشتیاق تمام آن چیزی است که قلب ها به آن نیاز دارند. ‏