همه ی ما برده ی احتمالاتیم و بنده ی تصادف. ما لزوم یک هرج و مرج و کثرت دیوانه کننده ایم.‏

(...از داستانی که نیمه ی رها شده اش را به زودی به پایان خواهم رساند ... آخرین روز زندگی مردگان خیابان هشتم)
تصویر قلب مرا بچسبانید روی پاکت سیگار.... دیگر هیچ کس سیگار نخواهد کشید
گاهی برای اینکه بشود دیوانه وار نوشت باید دیوانه شد. گاهی برای اینکه بشود شخصیت آفرید باید بی شخصیت شد. گاهی باید اینقدر بد شد که بتوان از بد نوشت و گاهی باید آنقدر گسیخته شد که زبان را فراموش کرد. نویسنده اینگونه خودش را قربانی کلمات می کند. ‏ می خواهم دست و پایم را به تخت ببندم.‏
گاهی برای شروع رهایی از رنج و پستی باید تا آنجا که می شود سقوط کرد. باید تا انتهای جهنم ذهن پیش رفت و گذاشت پریشانی غرقمان کند . باید به انتها رسید و بیشترین درد را کشید. باید حقیرآمیزترین شرایط را گذراند و سپس با تمام توان بالا پرید طوری که تمام پستی ها و رنج ها در آنی محو شود. این آخرین راه است.‏
می توانم آرام نشسته باشم روی یک نیمکت خیس، زیر باران، ایستای ایستا و ذهنم با سرعتی بیش از نور سفر کند و درون خودش گم شود. من اینگونه زمان را متوقف می کنم.‏
آنقدر در زباله دانی اطرافمان غرق شدیم و به حدی از این هوای آلوده ی دنیای آشفته مان استنشاق کردیم که اگر بهشتی بود و مارا به آن جا می بردند، با سرفه هایی شدید از آن فرار می کردیم.‏
انتظار از آن واژه هایی است که اسمش بی خود بد در رفته. انتظار در زندگی به اندازه ی خود این واژه مهم است. بدون انتظار زندگی ستاره ی سرد و بی روحی می شود که نه میل نور افشانی دارد و نه خواست روشنایی. در اعماق تاریکی اطرافش غرق می شود و تنها زجر بودن را تجربه می کند. اما انتظار می تواند باعث شود در ذهنمان شوری باشد، گرمایی باشد، تصوری باشد، میل و آرزویی باشد، نیاز قابل ارضایی باشد و نیمی از زندگی! اما همین انتظار چون کشیده شود باعث درد و رنج شده و همان زجر بودن را حتی بدتر از نبودنش به رخمان می کشد. مسئله این است که انتظار هم مثل عشق است. باید آن را داشت ولی نباید به دنبال آن بود!‏ باید همیشه منتظر بود ولی نباید انتظار کشید!‏
اگر می خواهید عشق را از دست ندهید عاشق کسی نشوید. اما اگر می خواهید عشق را بدست آورید عاشق شوید بدون آنکه بدانید. و اگر می خواهید عشقتان ماست مالی نباشد و مجبور نشوید مدام تغییر سوژه دهید بروید و یکبار اساسی ببینید که این عشق واقعا کجاست. آن بیرون است، یا نه، درون خودتان جا خشک کرده!‏
در ورای تاریکی آینه وار و محو شیشه ی قطار دنیایی هست به بزرگی تمام خاطرات فراموش شده. در کره ی مغزم نور افشانی می کند
برخی شنیده نمی شوند زیرا حرفی نمی زنند. برخی درست برعکس، حرف زیادی برای گفتن دارند اما شنیده نمی شوند. آدم ها همیشه به دنبال چیزهای ناچیز اما موجودند!‏
دوست داشتن قوانین عجیبی دارد. هرچه فاصله ات با کسی که او را دوست داری بیشتر شود بیشتر و خالصانه تر او را دوست داری. هر چه فاصله بیشتر می شود زیبایی اش را بهتر می بینی. هرچه فاصله بیشتر می شود بدی هایت کمتر می شود. می شود فهمید چرا در ادیان مختلف خدا اینقدر دور است.‏
دوست داشتن خمیری است که در حرارت فاصله پف می کند و برشته و خوش بو می شود. حرارتش دردناک است اما به شرط فراموش نکردن،به نتیجه اش می ارزد. ‏
بهترین راه نشان دادن واقعیت به دیگران، گریختن از آن است.
ادبیات هرچه بیشتر خیالی باشد کسی که آن را می خواند واقعیت اطرافش را بهتر درک خواهد کرد. ‏

می خزم در سکوتی عمیق. عمیق تر از مارینر مریخ. و در آن تاریکی های کلمه، با کرختی دور خودم را خواهم تنید و به امید پرواز تنها خواهم شد.
پیله ای باید تنید... در عمیق ترین دره ی زندگی.‏
واقعیتی که انسان دلش نمی خواهد هرگز به آن اعتراف کند این است که او همیشه از مواجهه با سرنوشتش گیج و سردرگم است، اما دلش می خواهد همیشه وانمود کند که آن را در دست دارد.‏
چه چیز باید بر روی یک کاغذ نوشته باشی که بخواهی آنرا روزی، در لحظه ای، خونسردانه به صد و بیست و چهار تکه تقسیم کنی؟
گاهی انسان مثل موز است...
زمانی از گران ترین میوه ها بود ولی حالا یکی از ارزان ترین میوه هاست. ارزش موز حالا یک افسانه شده. زمان یک چرخ است.‏
هر ضعفی از هر نوعی می تواند صورت خاصی از بینایی به آدم بدهد...
داشتن با خود کوری می آورد...
داشتن تنها به پول محدود نیست...
استعداد داشتن، قد مناسب داشتن، چهره ی زیبا داشتن، قدرت زیاد داشتن، دوست زیاد داشتن، لذت زیاد داشتن، غرور داشتن، کار داشتن، بچه داشتن، ماشین داشتن،لباس داشتن، مدرک داشتن، طرفدار داشتن، دستشویی داشتن، درد داشتن، نیاز داشتن، تلویزیون داشتن، آینه داشتن، انتظار داشتن، دین داشتن، عقیده داشتن، ملیت داشتن، حزب داشتن، عادت داشتن، ‏ملاک داشتن، الگو داشتن، باور داشتن و حتی وقت داشتن می تواند آدم را کور کند. هر کدام شما را از دیدن چیزهای دیگری محروم می کند... اینطور که پیداست همه ی ما با یک مشت آدم کور طرفیم... بی خود نیست که تصور همه نسبت به دنیای خودشان آنقدر متفاوت است... کورها هرچیزی را هر طور بخواهند تصور می کنند
شده ایم سطل آشغال اشتباهات گذشته، گذشتگان، گذشته مان.‏
بازي آغاز مي شود... يك در سفيد جلوي رويتان است در يك راهروي سفيد... خودش باز مي شود... در سفيد بعدي را باز مي كنيد‏ و خيلي آرام و بيخيال در بعدي را باز مي كنيد.... به جايي مي رسيد كه اينبار دو در سفيد در برابرتان مي بينيد.. يكي را انتخاب مي كنيد... پشت سرتان تاريك مي شود... راه بازگشتي نيست... جلوتر مي رويد... سه در مي بينيد... باز هم انتخاب مي كنيد... كم كم به راهرويي مي رسيد سفيد كه پر از درهاي سفيد است... درها هيچ فرقي با هم ندارند.. نيرويي مانع از ايستادن تان مي شود... به تدريج ترس بر شما حاكم مي شود... سعي مي كنيد الگويي براي انتخابتان داشته باشيد و در ذهنتان به اين الگو اعتقاد پيدا مي كنيد حال آنكه خودتان فقط براي راحت كردن خودتان آن را ابداع كرده ايد... باز هم جلو مي رويد... راهروها درازتر و درها باز هم بيشتر مي شود... درهايي هم هستند كه روي سقف اند و راهروهايي رو به بالا و پائين... از انتخاب خسته مي شويد... الگويتان را كنار مي گذاريد و اولين دري را كه ديديد باز مي كنيد... مي رويد و مي رويد... در آخر را باز مي كنيد... به پايان مرگ مي رسيد
برادر... من خداحافظی نمی کنم. می خواهم بنویسم، مثل همیشه، اما این بار عینکی به چشم ندارم... زیرا برای نوشتن این ها به دیدن نیازی نیست و البته هنوز خیسی قطرات اشک دوست داشتن های بی فایده خشک نشده... برادر... من این ها را با چشمانی عور و کم توان می نویسم... با همان چشمان گود افتاده و بی فروغ، در انتهای کتابی ناتمام...‏

برادر... ما یکدیگر را در فاضلاب شهری یافتیم. ما هم را در خط مقدم جنگ و زیر آتش ناامید کننده ی دشمن خیالی یافتیم. ما همدیگر را زیر هزاران تن بار غم یافتیم، زیر ساعت ها کرختی و بی حوصلگی. ما همدیگر را در سرخوردگی جوانی یافتیم و در مرگ عشق. اما چه چیز از این بالاتر؟ روشنایی مرده رنگی در تاریکی سرد. همین نور کوچک که قلبهایمان را پیوند می داد با آن سیگارهای حسرت آلودی که دردهایمان را به رقص می آورد و آن ساعت ها تفکرات و تحلیل های به ظاهر بی فایده ای که فریادی کور در چاهی عمیق بود، همینها از ما وجودی می سازد که در اذهان بشری به یاد می ماند. ما همیشه در آن بخش فراموش شده ی روان آدمی جاودانه خواهیم بود و این تازه شروع کار است. تو می روی و تمام آن روزهای معمولی را با خود می بری. معمولی مثل وضعیت یک ساحل آرام و یا تند بادی برفراز کوهی مه گرفته و مرطوب.‏ تو می روی اما ذهن هایمان خود خواسته محکومند. یکدیگر را با زنجیر محکم فریاد به دیگریک جوش داده اند و این فریاد های خاموش را مثل لطافت بادی ممتد در دریاچه ای دور افتاده و مطرود همواره با خود همراه دارند.‏

برادر... ما همدیگر را می فهمیم بدون آنکه بخواهیم بفهمیم. ما دردهایمان را خوب می فهمیم، بدون آنکه تلاشی کنیم تا بفهمیم. ما ساطور برنده ی عشق را چشیده ایم و ذهن های بریده بریده مان را به اشتراک گذاشته ایم. برادر، ما ارزش سکوت را می فهمیم و تو می دانی در آن اتاق قرمز چقدر تنها بودم و من می دانم در آن اتاق بنفش چقدر تنها بودی. برادر... خودت را به آن راه نزن... اگر پیوندمان نبود شاید این نویسنده ی در تاریکی اکنون زیر خاک ها مرده وارمی زیست و برای ارواح مردگان و کرم های بی زبان می نوشت. خوب می دانی آن نوشتن ارزشش بیش از این نوشته هاست چون آدم ها از کرم ها به مراتب احمق ترند و از ارواح مردگان بی نهایت بی رحم تر... اما شاید زمانش نبود... شاید هنوز هم باید بنویسم... شاید هم هنوز باید باشم؛ نویسنده در تاریکی.‏